بابونه نقره ای
About ME


بنظرم "تفکر مفید" در حد آب و اکسیژن و وجود هم نوع ،برای بقای نسل بشر مهمه!
با خود شناسی، جامعه شناسی و خالق شناسی میشه رحمت رو در حق بشریت تموم کرد=)))
#in_the_name_of_humanity
nothing!

Designed by : Black Theme
شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:4 | Scar 

خب،چشماتونو ببندین این موزیکو پلی کنین،،،

میفهمین چیزی به اسم پرواز خیال وجود داره:))

دانلود فایل با لینک مستقیم


←  آهنگ
شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 20:57 | Scar 

تعریف کتاب"مغازه خودکشی"رو زیاد شنیده بودم،

چند هفته پیش از یه مغازه توی یه بازار که خیلیم اسمش سخته خریدمش🙂😂،با چند تا کتاب دیگه:شهامت،قهرمان،تکه هایی از یک کل منسجم و ...

قرار بود این آخر هفته رو برای امتحان عربی بخونم،ولی خب وقتی حوصله خوندن نداشتم یه نگاهیم به این کتاب مینداختم،حاصل این ورق زدنای سطحی تموم کردن کل این کتاب 158 صفحه ای تو کمتر از دو روز بود😂حقیقتا کتابش...جو متفاوتی داشت،نگاه نویسندشو خیلی خیلی دوست داشتم،مشخص بود خیال پردازیش واقعا قویه و تو دنیای خیالی خودش جزئیات رو هم سفت و سخت در نظر میگیره!یه کتاب نوجوان که توی بعضی صحنه هاش میشد رد پای دنیای موازی رو دید!..بخونیدش متوجه حرفم میشید😅نمیدونم برای بزرگسالان هم جالب هستش یا نه،ولی شخصا این کتاب رو تا برای مامانم خط به خط نخونم دست بردار نیستم😂سرچش کردم،جلد ها و چاپ های متفاوتی رو ازش دیدم،،،کتاب من از انتشارات باران خرده و مترجمش پورشا اولاد هستش،از این نسخه اش که خیلی خوشم اومد...

بهتون پیشنهادش میکنم،عمق درکی که مردم میتونن از یه کتاب داشته باشن مشخصه که متفاوته ولی این کتاب از اوناست که اگه بتونین باهاش اُخت بشین شاید یه صفحه جدیدی توی کتاب ذهنتون باز کنه!


←  معرفی, ایست_گاه, انار_روی_درخت_پرتقال
شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 20:47 | Scar 

سلام عرض شد:)

میدونم انقـــدر غیبت توی وبی که پستای روزنوشت داشت بی نظمی خالصه و نشون دهنده برنامه ریزی دقیق و هدف مند منه ووووو آمار بازدید وب رو هم که نگم براتون... فکر میکنم،یعنی یجورایی مطمئنم که از تابستون هر روز پست میزارم،دیگه از درس عذاب وجدان و استرس درسا خلاص میشــــــــــــم...

نمیدونم،،،وضعیت امتحانای شما چطوره؟من که دو سه تا از درس هام بحرانین،برای همین یه مدته به هیچ کاری بجز درسام رسیدگی نمیکنم،گوشیمم خاموش کردم تا پایان خرداد،،،برای همین توی واتساپ و تلگرام و مینیت آفم...فقط بعضی اوقات اینستامو روی کامپیوتر چک میکنم:(

ولی در نهایت تعجب اوضاع روحیم خیلیم خوبه!:)اگه فشار درسا رو فاکتور بگیریم،اون آدمای سمی توی زندگیم حذف شدن،ارتباطم با فامیل پدریم مطلقه قطع شده،ارتباطم با خانوادم بهتره و به لطف بازگشایی مدارس و دیدن دوستام از نزدیک،خیلی شادتر و مثبت نگر تر شدم=)به جای حرف زدن با خودم جلوی آینه یه دوست صمیمی دارم که میتونم باهاش حرف بزنم:)شاید باید اینم بگم که پسره،ولی خب شاد و شنگول ترین و بی آلایش ترین آدمیه که میشناسم:))

بلاخره بعد مدت ها میتونم با اطمینان براتون بنویسم:اوضاع تحت کنترله و بعد تموم شدن امتحانا،قراره واقعا زندگیییی کنم=)))

یک ماه دیگه تولدمه،،اگه سوپرایزی برام دارین بهتره الان دست به کار شین😂😅

دلم برای اینجا تنگ شده بود:)🌚✨

راستی،بجای کل این مدتی که نبودم آهنگ بارونتون می کنم=)


←  من_نقره ای, تیزهوشان_پرتقالی_رنگ, دوست, ابر_سیاه_باران_زا
چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:32 | Scar 

حداقل بین این همه سردرگمی فهمیدم تو لیست اولویت هام،دوستام مورد آخرن=)))اصلا هم ناراحت نیستم از این حرفم!حس بدی نمیگیرم.بی محبتی زیاد دیدم.به یه مرحله ای رسیدم که احساس خوب،احساس وابستگی،احساس نیاز،احساس مالکیت،تعصب،غیرت و ... به همه چی از بین رفته=)فقط صراحتا به خودشون اینو نمیگم!اولا که چه معنی داره بگم؟دوما حوصله بحث ندارم!اینم بگم که بحث ترس از دادنشون نیست...


←  حتی_تخریب_گر, دوست
چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:29 | Scar 

کاش یه زمان برگردان داشتم...


یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:39 | Scar 

امروز از اولش سرم شلوغ بود،کلاس فیزیک بدون یه لحظه استراحت مشغول جزوه نوشتن و نوت برداری بودم.

توی کلاس کامپیوتر هم جزوه زیست رو کامل می کردم هم جزوه درس جدید کامپیوترو می نوشتم و هم تمارینی که همون لحظه معلم می داد رو حل میکردم😂

راستی امروز کفِ حیاط لوگوی اورنگ امسال رو کشیدن.چیزی از مفهوم کلیش نفهمیدم هنوز،اما میدونم درباره"دوباره متولد شدن" هست...که این روزا منم درگیرشم...دوباره متولد شدن...

حالا هم تا ساعت 8 وقت دارم وسایلامو برای سفر جمع کنم،ماکت بسازم،برم تولدو بیام،برای تولد کادو بگیرم و فایلای یه فلش رو اپدیت کنم:)))

شاید تا حدود یک هفته کمتر نتونم پست بذارم ولی تلاشمو میکنم.

امروز تولد"دلبر" شهدخت بود(به قول خودش:))یه لحظه هم لبخندش جمع نمیشد:))

کاش میتونستم تکلیف Ar رو روشن کنم...

زمان داره می گذره،کلی کار دارم،امیدوارم بتونم همه رو انجام بدم...


←  دوست, روزنوشت, تیزهوشان_پرتقالی_رنگ
شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 17:55 | Scar 

"-کلمه دارم.
+منظورت حرفه؟ حرفی داری؟
-نه! گفتم که کلمه دارم.
+خب یعنی چی؟
-یعنی کلمه‌ها توی ذهنم بال بال می‌زنن اما حرف نمی‌شن، جمله نمی‌شن که بگمشون. یعنی دلم می‌خواد بگم درخشش بگم...بغل...نبض...بگم سلام اما تو حرفمو بفهمی. میفهمی؟
+نه."


←  من_نقره ای, برای_شخصی_متفاوت_در_هفت میلیارد_موجود دو_پا
شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 17:48 | Scar 

خودمو نمی شناسم،این حرف صرفا یه جمله تاثیر گذار که بخواد فضا رو شاعرانه کنه نیست.جدا سریع تغیر کردم!انقدر سریع که الان خودم هم خودمو نمیشناسم،از من قبلی هیچی نمونده!

شخصیتی که از خودم میشناختم طی یکی دوسال  پیش زمین تا اسمون فرق کرده!هم خوب هم بد...تو هر زمینه ای،احساساتم،رفتارم،علایقم،اولویت هام...همه چیز...!یادمه قبلا از صدای بلند می ترسیدم،نمیخواستم هیچکس ناراحت باشه،اعضای خونوادم یا بودن و نبودن دوستام برام مهم بود ولی الان هیچ کدوم مهم نیست!هیچکدوم!حس میکنم یه ذره ترسناک شدم...اخه خیلی سنگ دل تر از قبلم!اینو امروز به چشم دیدم...

موضوع اینجاست،نمیدونم خود واقعیمو گم کردم یا پیدا کردم؟یا اصلا اتفاقی نیوفتاده،هر چی هم بشه خودمم...هنوز نقره ایم یا به تاریکی مایل تر شدم؟موضوع یکم پیچیدست...ولی انگار مرز باریکی هست بین بزرگ شدن و بی رحم شدن!


←  من_نقره ای, کلمات_معجزه_گر, حتی_تخریب_گر, انار_روی_درخت_پرتقال
جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:18 | Scar 

خب ظاهرا یادم رفته دیروز روزنوشتو بنویسم

الان دشتم فکر میکردم دیروز چه اتفاقایی افتاده

اصلا یادم نمیاد!فقط یسری اتفاق یادمه، مثل تیکه های پازلی ان که نمیتونم بچینمشون!

بگذریم،،،نمیخوام دیروزو مرور کنم،اخه خوب یادم میاد دیشب بخاطر گریه زیاد سر درد گرفتم.

امروز صبح تا ظهر مشغول نقشه کشی بودم

**بهتره عکسو توی تب جدید باز کنین

نقشه اش خوب دراومد ولی از ماکتی که ساختم اصلا راضی نیستم:)البته بخاطر مقیاسای مسخره ایه که معلم اجبار کرده...خودم می ساختم بزرگتر بسازمش ،همه چیز خیلی تو همه...

ظاهرا کاتر رو زیادی محکم گرفته بودم دستم،نوک انگشتام یذره درد میکنه.پنج شیش باری هم پوست دستمو خیلی کم بلند کردم که البته درد نداره😅

بیشتر فکرم درگیر Ar بود...قبلا حرف آدما رو واقعا جدی میگرفتم،ولی خب ینفر سروکله اش پیدا شد که وابستش شدم،بهم این باورو داد که براش آدم مهمی ام.خب منم عادت داشتم همونقدر که از آدما توجه میبینم بهشون برگردونم...ولی تهش فهمیدم اون خوش رفتاری "بیش از حدش"که بهم حس صمیمی بودن کاذب رو داده بود براش خیلیم معمولیه و در کل انگار عادت داره کسایی که بهش علاقه مند میشن رو گردن نگیره...بعد هم توی استوریاش دم از تنها بودن بزنه در حالی که احساسات آدما رو اینجوری قال میذاره؟:)چی بگم والا...فقط امیدوارم کارمای این کار دوست نداشتنیش یجای منااااسب بهش برگرده:)

حالا هم Ar اومده .حرفای قشنگی میزنه .اگه همون ادم قبل بودم مطمئنا جدیش میگرفتم...ولی خب از یه سوراخ دوبار گزیده شدن حماقت محضه...اونم وقتی پای قلب آدم وسطه!نمیگم خیلی قراره در برابر احساسات و حرفای آدما گارد بگیرم،اما خب قلقش خوب دستم اومده...یونو؟

و یچیزی،،،تصمیم دارم این دفعه به حس شیشمم هم اعتماد کنم:)

 


←  من_نقره ای, حتی_تخریب_گر, اروزنوشت, ابر_سیاه_باران_زا
پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:4 | Scar 

سوشیانس وبشو پاک کرد💔☹

امیدوارم به نقاشی کشیدن و ساختن کلیپ های کوتاهش ادامه بده🤍✨


←  وبلاگ
چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:2 | Scar 

امروز به محض اینکه رسیدم خونه با بقیه ناهارمو خوردم،شاید حدود یک ساعت طول کشید،وقتی تموم شد رفتم روی تخت پارسا که فقط دراز کشیده باشم،ولی ظاهرا خوابم برده و تا الــــان خواب بودم!😂😂نمیدونم کی خوابم برد،،،اصلا خواب ظهر از من بعیده😂ولی خوب یادمه داشتم خواب می دیدم،از آدمایی که خیلی وقته ندیدمشون و دلم حسابی برای تصور کردنشون تنگ شده:)برای همین هر وقت نزدیک بود هوشیار بشم،باز هم به خودم تلقین میکردم تا خوابم ببره و بتونم ادامه خوابمو ببینم،،،که در نهایت تعجب موفق هم بودم😂✨

امروز دقیقا زنگ اول که قرار بود ریاضی داشته باشیم (که تکالیفشو انجام نداده بودم)معجزه شد و معلمش زنگ زد کلاسو کنسل کرد!!!قبلا حتی وقتی مشکوک به کرونا هم بود اومده بود سرکلاس(البته اونور پرده بود و هرکس سه تا ماسک زده بود و هر چند دقیقه هوا رو ضد عفونی میکردن!!جدا نمیفهمم چرا:/این کار دستگاه تنفسیو فرسوده نمیکنه؟://)اصلا کنسل شدن کلاس ریاضی یه چیز غیر ممکنه😂

بعدشم زنگ نگارش بود،،،معلم روی تخته سه تا پاراگرافِ شروع و سه تا پاراگراف برای پایان نوشت.باید یکی از پاراگراف های شروع رو اتخاب میکردیم،ادامه اش میدادیم و یکی از پاراگراف های پایان رو براش میذاشتیم.

پاراگراف شروعی که من انتخاب کردم به این مضمون بود:مرد با عجله وارد مترو شد،به اطرافش نگاه می کرد.چشمانش وحشت زده بود و انگار دنبال کسی میگشت...

همون لحظه اولی که چشمم به متن پاراگراف ها افتاد همین رو انتخاب کردم،،،منو یاد A انداخت،اونم زیاد میرفت مترو،هر روز برای مدرسه رفتنش باید سوار مترو می شد،حتی اولین باری که درست حسابی باهاش حرف زدم تو مترو بود،خیلی دلم براش تنگ شده،کاش میشد بغلش کنم:(

زنگ آخر هم جواب امتحان ادبیات اومد،،،من هیچوقت ادبیاتم بد نبوده،نمیفهمم این حجم از افت تحصیلیم از کجا میاد؟!من فقط ریاضیم خوب نبود ولی انگار الان کاملا نا امیدم!!!غلط هایی که دارم توی برگه ام خیلیی پیش پا افتادن!هر کی ندونه فکر میکنه دارم ادا درمیارم!نمیدونم...شایدم داشتم ادا درمیاوردم!شاید داشتم لجبازی میکردم!ولی با کی و چی؟نمیدونم...فقط میخوام برای امتحانای آخر ترم جبران کنم،واقعا میگم...

زنگ تفریح دوم هم توی حیاط حلقه زدیم،با سرود قصه ی تکرار می چرخیدیم،اولین بار بود که با دوستام رفتیم تو حلقه.واقعا دیدنش یه مزه دیگه ای داره:)

حلقه رو همه ی مدارس فرازنگان دارن،توی چند تا حلقه به ترتیب کوچیک تا بزرگ وایسمیسن و حلقه اول به جهت عقربه های ساعت میچرخه،حلقه دوم پادساعتگرد،حلقه سوم باز هم بر جهت عقربه ها و ...

این حلقه برای فرزانگان 5 بوده:

اول این کلیپ رو ببینین،حلقه ها همینقدر قشنگ و با حس خوب و یجورایی با شکوه می چرخن:))از نزدیک دیدنش خیلی ذوق داره:)

نمایشگاه اورنگ مدرسمون حدود دو هفته دیگست،اونجا فکر میکنم با اکثر سرود ها حلقه بزنیم،حتما حتما فیلمش رو اینجا میذارم،،و البته که پوستر دعوت نامه نمایشگاه رو🤍✨

راستی،تصمیم دارم با بابام صحبت کنم توی یسری مسائل بیشتر باهام کنار بیان...بیشتر درک کنن،آسون بگیرن...شنبه کارنامه میان ترم دوم میاد و مطمئنم اصلا براشون خوشحال کننده نخواهد بود...ولی خب باید بفهمونم افت تحصیلیم به روحیم برمیگرده و مطلقا نه چیز دیگه ای،حالا دیگه خودشون باید بفهمن بزرگترین دلیل خراب بودن روحیم چی بوده!!!

با همه این ها حس میکنم ذاتا آدم شادی ام،ذاتا مثل یه گل شادابم که سعی میکنه با سخت ترین شرایط آب و هوایی هم کنار بیاد و پژمرده نشه:)

راستی،حالا که دقت میکنم به این پستم خیلی بی توجهی شده هااا:)محتواش آهنگ هالزیه،،،یادمه اون مدت خیلی مود بود برام🙃✨پیشنهاد میکنم چکش کنین...

اینم امروز...


←  من_نقره ای, حتی_تخریب_گر, تیزهوشان_پرتقالی_رنگ, روزنوشت
سه شنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:35 | Scar 

زنگ اول نتیجه امتحان شیمیمون اومد،از نمرم زیاد راضی نبودم،مشخص بود برای امتحان خوندم ولی بی دقتی و جابجا نوشتن اعداد نمرمو بد کم کرده.

توی کلاس زیست هم ارائه درس کانی ها رو داشتم که از جلسه قبل نیمه کاره مونده بود،کنار صحبت های من،استاد زیستمون هم صحبت های تکمیلی خودش رو میداد و از تفاوت درس دادنِ من و درس دادن معلم،متوجه شدم تدریس جدا کار مهم و نسبتا سختیه که دقت زیاد میخواد.ظاهرا فقط دونستن یه مبحث،برای درس دادنش کافی نیست:)

کل زنگ ورزش هم مربی مشغول رکورد گرفتن از تک تک بچه ها بود.این شکلی که چند مرحله مانع های متفاوت چیده بود،و ما باید با حداکثر سرعتمون اونا رو رد میکردیم و زمانی که با کرنومترش اندازه میگرفت معیار مقایسه اش بود.مرحله اول مانع های کوچیک بودن که مارپیچی ردشون میکردی،بعدش باید روی سکو بیست تا طناب می زدی،بعد به حالت پابکس از روی یه تیکه فوم میگذشتی،بعد توپ بسکتبال رو مینداخت توی حلقه و از همون نقطه دوی سرعتی میرفتی تا خط پایان،،،میانگین کلاسمون روی 43 ثانیه بود.

شهدخت امروز کل حواسش یجای دیگه بود،11 اردیبهشت تولد کسیه که خیلی خاطرشو میخواد:)هر وقت چشمم بهش میوفتاد از دور لب میزد:یازده اردیبهشت!:)منم تا یجاهایی میتونستم باهاش شوخی کنمو گپ بزنم ولی بعدش جدی کلافه شده بودم،اگه میدیدم باز تو هپروته میزدم تو ملاجش:))

آذین هم غایب بود،برای یه مشکل خاص رفته بود پیش دکتر،دلم براش تنگ شده.جزوه شیمی امروزو به همون سبک جزوه نوشتنای آذین نوشتم .برای خودش هم میفرستم:)

راستی،،،کتاب دختری در قطار رو هم امروز تو زنگ ورزش بلاخره تموم کردم،دقیقا 400 صفحه بود.پایان تلخی داشت ولی در کل داستانش برام جذاب بود=)اگه خواستین براتون اسپویلش کنم همینجا بگین😂ولی خب درکل ،داستان هول زندگی کارکتر"ریچل" میگذشت.یه زن مطلقه،بین 30 تا 35 ساله که معتاد الکل بوده و حالا یواش یواش داره ترک میکنه،خیلیم خیال پردازه:)داستانش درام و جنایی بود.برای من که معمولا سبک فیلم ها و کتابام طنزه،هضم 400 صفحه ای که حتی یه خطش هم فان نبود هم جالب و جدید بودو هم سخت و عجیب.داستان اونقدر گیرا نبود که بگم پیشنهادش میکنم،ولی یه درس اخلاقی بزرگ رو به آدم میده،که برای همین بنظرم ارزش خوندن رو داره:)


←  من_نقره ای, تیزهوشان_پرتقالی_رنگ, دوست, معرفی
دوشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 19:32 | Scar 

تا الان پستام حالت روزنوشت و دیلی نداشته،اما خب فکر کنم از این به بعد قراره یسری اتفاقات جالب رو که براشون شنونده ای پیدا نکردم اینجا بگم:)

امروز توی مدرسه یه بازارچه از دست سازه های هنری بچه ها برگزار شده بود،که سودش برای نمایشگاه اورنگ جمع میشد.

حدود شیش یا هفت تا غرفه توی حیاط جمع شد،گروه های موسیقی یا تئاتر هم توی سالن اجتماعات خصوصی یا سالن همایش یا حیاط پشتی یا ... برنامه هاشونو اجرا میکردن و سودشون از طریق فروش بلیت هاشون بود:)

فکر کنم غرفه هایی که رنگ بندی و دکورشون بیشتر و بهتر بود شلوغ تر بودن،بعضی غرفه ها هم خیلی وایب خوبی می دادن،،،کارای هنری ان دیگه،زندگی توشون جریان داره=)

غرفه اول بافتنی های مینیاتوریش رو داشت،که بیشترشون حالت جا کلیدی داشتن،بعدی گیاهای قلمه زده شده توی گلدونای کوچیک و کاکتوسای ساکولنت میفروخت.

دوتا غرفه هم از هنر ویترای مایه گذاشتن،یکی شون تابلوهای شیشه ای با طرحای مختلف رو داشت،یکی هم گوشواره و آویز گردنبند های بلوری رنگی با رگه های طلایی رو روی ماکتاشون چیده بود.

دو نفرم نقاشی های کوچیک 20*20 روی میزاشون چیده بودن.غرفه اخری عم که از همه بزرگتر بود اکسسوری ها و وسایل کوچیک چرمی میفروخت،چرم هاش مشکی و قهوه ای تیره بود ،ازشون زنجیر های نقره ای و طلایی آویزون بود،،،خیلی به چشم میومدن:)

من پیش شهدخت بودم،،،می خواست از اون گوشواره های بلوری که با ویترای نقاشی شده بودن بخره،که البته ازشون خوشم نیومده بود و  به اونا فقط نگاه میکردم چون به نظرم ظرافت کافی رو توی نقاشی کردنشون خرج نکرده بودن ،،خط خوردگی هاش کاملا تو چشم بود ولی خب شهدخت خیلی از این جور اکسسوریای دست ساز خوشش میاد و براش مهم نیست،،،همینطور پیشش بودم مهدیس با ذوق اومد پیشم.پرسیدم چیزی خریدی؟از توی جیبش یه جا هندزفری چرمی طرح قلب اورد بیرون نشونم داد،میخواستم بگم قشنگه همون لحظه آذین گفت"تو اصن هنذفری داری؟😂"مهدیس جواب داد:به اینجاش فکر نکرده بودم🙂😂😂

یاد اون پنگوئن توی ماداگاسکار افتادم که کل عمرش کار کرد دندون مصنوعی طلا بخره که باهاش سیب بخوره،وقتی خریدش فهمید اصلا سیب دوست نداره🙂😂

شهدخت آخرش بخاطر غر زدنای من اون گوشواره ها رو نخرید،رفتیم غرفه بعدی،هلنا سرش با گلدونای قلمه زدش حسابی گرم بود.منم از نبودن مامانم سو استفاده کردم دوتا گلدون پتوس برای بالای کتابخونم خریدم،اگه مامانم پیشم بود مطلقا نمیذاشت گل و گیاهی بخرم،،،بشدت معتقده با هوش و حواسی که من دارم گله تو کمتر از یه روز خشک میشه اما خب به نظر خودم خشک شدن پنج شیش تا کاکتوس قبلی که تو اتاقم بودن اصلا به من ربطی نداشت و مقصر کاملا نورگیر نامناسب اتاقم بوده🙂✨😂

زنگ تفریح آخر هم با رفیقای کافر تر از خودم رفتیم طبقه پایین که روزه خواری مون رو در ملع عام انجام ندیم😂نشسته بودیم رو زمین کل کیک اسفنجی ای که میخواستم بخورم خورد شد ریخت 😂رفتم از خانومی که همیشه طبقه پایین پشت میزش میشینه بپرشم جارو یا طی کوچیکی داره که باهاش خورده کیکا رو جمع کنم؟ک گفت بعدا مسئول نظافت زحمتشو می کشه،،،میخواستم برم طبقه بالا که خانومه گفت پشت مانتوم آدامس چسبیده:)))مطمئنا وقتی چسبیده بود که رو زمین نشسته بودم،اخه کلا عادت نداریم روی سکو یا نیمکت بشینیم،وسط حیاط هم که باشیم باز روی زمین دور هم میشینیم.

یا آذین و آنوشا رفته بودیم آزمایشگاه شیمی که یه محلول بسازیم آدامسه رو حل کنه😂مانتومو در آورده بودم روپوش آزمایشگاهو پوشیده بودم آذین هم اسید اورد بریزه رو آدامسه هر سه تامون ماسک تنفسی مخصوص اسیدو زدیم😂قیافه هامون عالییی بوددد:)))

اول گرفتیمش زیر آب همینجوری آدامسه جدا شد بعد فهمیدیم آدامس نبوده حلوا ارده بوده با دستمال خیس هم پاک میشده😂

زنگ ریاضی هم کلا 50 دقیقه بود که دقیقا 45 دقیقه اش رو من پای تخته داشتم سوال حل میکردم:))حس میکنم چند کیلویی لاغر کردم:)))

این از امروز.


←  روزنوشت, من_نقره ای, شهاب_سنگ_سبز, تیزهوشان_پرتقالی_رنگ
دوشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 18:4 | Scar 

تو برای من با ارزشی. نگفتم مهمی ، نگفتم قشنگی، نگفتم دوست دارم، گفتم برام با ارزشی. وقتی یه نفر برای آدم با ارزشه، وقتشو براش خالی میکنه، به خاطرش قید خیلی چیزارو میزنه، برای خواسته هاش احترام قائله، برای خوشحال بودنش تلاش میکنه، موقع مشکلاتش کنارش میمونه، وقتی نمیتونه مثل همیشه باشه درکش میکنه. ارزش قائل شدن برای یه آدم خیلی مهم تر از دوست داشتنه.


←  من_نقره ای, فکت_اکلیلی