
تا الان پستام حالت روزنوشت و دیلی نداشته،اما خب فکر کنم از این به بعد قراره یسری اتفاقات جالب رو که براشون شنونده ای پیدا نکردم اینجا بگم:)
امروز توی مدرسه یه بازارچه از دست سازه های هنری بچه ها برگزار شده بود،که سودش برای نمایشگاه اورنگ جمع میشد.
حدود شیش یا هفت تا غرفه توی حیاط جمع شد،گروه های موسیقی یا تئاتر هم توی سالن اجتماعات خصوصی یا سالن همایش یا حیاط پشتی یا ... برنامه هاشونو اجرا میکردن و سودشون از طریق فروش بلیت هاشون بود:)
فکر کنم غرفه هایی که رنگ بندی و دکورشون بیشتر و بهتر بود شلوغ تر بودن،بعضی غرفه ها هم خیلی وایب خوبی می دادن،،،کارای هنری ان دیگه،زندگی توشون جریان داره=)
غرفه اول بافتنی های مینیاتوریش رو داشت،که بیشترشون حالت جا کلیدی داشتن،بعدی گیاهای قلمه زده شده توی گلدونای کوچیک و کاکتوسای ساکولنت میفروخت.
دوتا غرفه هم از هنر ویترای مایه گذاشتن،یکی شون تابلوهای شیشه ای با طرحای مختلف رو داشت،یکی هم گوشواره و آویز گردنبند های بلوری رنگی با رگه های طلایی رو روی ماکتاشون چیده بود.
دو نفرم نقاشی های کوچیک 20*20 روی میزاشون چیده بودن.غرفه اخری عم که از همه بزرگتر بود اکسسوری ها و وسایل کوچیک چرمی میفروخت،چرم هاش مشکی و قهوه ای تیره بود ،ازشون زنجیر های نقره ای و طلایی آویزون بود،،،خیلی به چشم میومدن:)
من پیش شهدخت بودم،،،می خواست از اون گوشواره های بلوری که با ویترای نقاشی شده بودن بخره،که البته ازشون خوشم نیومده بود و به اونا فقط نگاه میکردم چون به نظرم ظرافت کافی رو توی نقاشی کردنشون خرج نکرده بودن ،،خط خوردگی هاش کاملا تو چشم بود ولی خب شهدخت خیلی از این جور اکسسوریای دست ساز خوشش میاد و براش مهم نیست،،،همینطور پیشش بودم مهدیس با ذوق اومد پیشم.پرسیدم چیزی خریدی؟از توی جیبش یه جا هندزفری چرمی طرح قلب اورد بیرون نشونم داد،میخواستم بگم قشنگه همون لحظه آذین گفت"تو اصن هنذفری داری؟😂"مهدیس جواب داد:به اینجاش فکر نکرده بودم🙂😂😂
یاد اون پنگوئن توی ماداگاسکار افتادم که کل عمرش کار کرد دندون مصنوعی طلا بخره که باهاش سیب بخوره،وقتی خریدش فهمید اصلا سیب دوست نداره🙂😂
شهدخت آخرش بخاطر غر زدنای من اون گوشواره ها رو نخرید،رفتیم غرفه بعدی،هلنا سرش با گلدونای قلمه زدش حسابی گرم بود.منم از نبودن مامانم سو استفاده کردم دوتا گلدون پتوس برای بالای کتابخونم خریدم،اگه مامانم پیشم بود مطلقا نمیذاشت گل و گیاهی بخرم،،،بشدت معتقده با هوش و حواسی که من دارم گله تو کمتر از یه روز خشک میشه اما خب به نظر خودم خشک شدن پنج شیش تا کاکتوس قبلی که تو اتاقم بودن اصلا به من ربطی نداشت و مقصر کاملا نورگیر نامناسب اتاقم بوده🙂✨😂
زنگ تفریح آخر هم با رفیقای کافر تر از خودم رفتیم طبقه پایین که روزه خواری مون رو در ملع عام انجام ندیم😂نشسته بودیم رو زمین کل کیک اسفنجی ای که میخواستم بخورم خورد شد ریخت 😂رفتم از خانومی که همیشه طبقه پایین پشت میزش میشینه بپرشم جارو یا طی کوچیکی داره که باهاش خورده کیکا رو جمع کنم؟ک گفت بعدا مسئول نظافت زحمتشو می کشه،،،میخواستم برم طبقه بالا که خانومه گفت پشت مانتوم آدامس چسبیده:)))مطمئنا وقتی چسبیده بود که رو زمین نشسته بودم،اخه کلا عادت نداریم روی سکو یا نیمکت بشینیم،وسط حیاط هم که باشیم باز روی زمین دور هم میشینیم.
یا آذین و آنوشا رفته بودیم آزمایشگاه شیمی که یه محلول بسازیم آدامسه رو حل کنه😂مانتومو در آورده بودم روپوش آزمایشگاهو پوشیده بودم آذین هم اسید اورد بریزه رو آدامسه هر سه تامون ماسک تنفسی مخصوص اسیدو زدیم😂قیافه هامون عالییی بوددد:)))
اول گرفتیمش زیر آب همینجوری آدامسه جدا شد بعد فهمیدیم آدامس نبوده حلوا ارده بوده با دستمال خیس هم پاک میشده😂
زنگ ریاضی هم کلا 50 دقیقه بود که دقیقا 45 دقیقه اش رو من پای تخته داشتم سوال حل میکردم:))حس میکنم چند کیلویی لاغر کردم:)))
این از امروز.