
خودمو نمی شناسم،این حرف صرفا یه جمله تاثیر گذار که بخواد فضا رو شاعرانه کنه نیست.جدا سریع تغیر کردم!انقدر سریع که الان خودم هم خودمو نمیشناسم،از من قبلی هیچی نمونده!
شخصیتی که از خودم میشناختم طی یکی دوسال پیش زمین تا اسمون فرق کرده!هم خوب هم بد...تو هر زمینه ای،احساساتم،رفتارم،علایقم،اولویت هام...همه چیز...!یادمه قبلا از صدای بلند می ترسیدم،نمیخواستم هیچکس ناراحت باشه،اعضای خونوادم یا بودن و نبودن دوستام برام مهم بود ولی الان هیچ کدوم مهم نیست!هیچکدوم!حس میکنم یه ذره ترسناک شدم...اخه خیلی سنگ دل تر از قبلم!اینو امروز به چشم دیدم...
موضوع اینجاست،نمیدونم خود واقعیمو گم کردم یا پیدا کردم؟یا اصلا اتفاقی نیوفتاده،هر چی هم بشه خودمم...هنوز نقره ایم یا به تاریکی مایل تر شدم؟موضوع یکم پیچیدست...ولی انگار مرز باریکی هست بین بزرگ شدن و بی رحم شدن!