
خب ظاهرا یادم رفته دیروز روزنوشتو بنویسم
الان دشتم فکر میکردم دیروز چه اتفاقایی افتاده
اصلا یادم نمیاد!فقط یسری اتفاق یادمه، مثل تیکه های پازلی ان که نمیتونم بچینمشون!
بگذریم،،،نمیخوام دیروزو مرور کنم،اخه خوب یادم میاد دیشب بخاطر گریه زیاد سر درد گرفتم.
امروز صبح تا ظهر مشغول نقشه کشی بودم

**بهتره عکسو توی تب جدید باز کنین
نقشه اش خوب دراومد ولی از ماکتی که ساختم اصلا راضی نیستم:)البته بخاطر مقیاسای مسخره ایه که معلم اجبار کرده...خودم می ساختم بزرگتر بسازمش ،همه چیز خیلی تو همه...
ظاهرا کاتر رو زیادی محکم گرفته بودم دستم،نوک انگشتام یذره درد میکنه.پنج شیش باری هم پوست دستمو خیلی کم بلند کردم که البته درد نداره😅
بیشتر فکرم درگیر Ar بود...قبلا حرف آدما رو واقعا جدی میگرفتم،ولی خب ینفر سروکله اش پیدا شد که وابستش شدم،بهم این باورو داد که براش آدم مهمی ام.خب منم عادت داشتم همونقدر که از آدما توجه میبینم بهشون برگردونم...ولی تهش فهمیدم اون خوش رفتاری "بیش از حدش"که بهم حس صمیمی بودن کاذب رو داده بود براش خیلیم معمولیه و در کل انگار عادت داره کسایی که بهش علاقه مند میشن رو گردن نگیره...بعد هم توی استوریاش دم از تنها بودن بزنه در حالی که احساسات آدما رو اینجوری قال میذاره؟:)چی بگم والا...فقط امیدوارم کارمای این کار دوست نداشتنیش یجای منااااسب بهش برگرده:)
حالا هم Ar اومده .حرفای قشنگی میزنه .اگه همون ادم قبل بودم مطمئنا جدیش میگرفتم...ولی خب از یه سوراخ دوبار گزیده شدن حماقت محضه...اونم وقتی پای قلب آدم وسطه!نمیگم خیلی قراره در برابر احساسات و حرفای آدما گارد بگیرم،اما خب قلقش خوب دستم اومده...یونو؟
و یچیزی،،،تصمیم دارم این دفعه به حس شیشمم هم اعتماد کنم:)