
یکی از ایرپادام کار نمیکرد. بازش کردم که داخلش رو ببینم.
یک چیزی مثل باتری دکمه ای کوچولو اون وسطا برای خودش سرگردون بود. با برگای ریخته که این از کجا پیداش شده اون یکی رو هم باز کردم که ببینم جاش باید کجا باشه، دیدم باید یه جایی نزدیک همون لبه ی پایینی، به بدنه چسبیده باشه.
چسبوندمش ، بستمش، خواستم بذارمش سر جاش که جینگ پرید بالا.
فهمیدم آهن ربایی بوده که داخل کیسش محکمش میکرده. برعکس هم چسبونده بودمش.
(ولی باز شروع کرد کار کردن)
محض رضای خدا کاش دستورالعملا رو دقیق تر بخونم.
مرغ پخته اول میره توی خود آب مرغ، بعد آرد ذرت، بعد یه لحظه آب یخ ، بعد باز آرد، مطمئن شو کامل آرد مالی شده(حتی 3-5 بار بذارش تو آرد) بعد توی تخم مرغ، بعدشم پودر سوخاری اختیاریه🌹
دستکش لاتکس از به فنا رفتن پوست و خیس شدنِ پودر سوخاریا یکم نجاتت میده.
تخم مرغ رو بعد شکستن اگه تونستی با همزن بزن، کامل شل نشه یه سری تیکه هاش هم دیگه رو ول نمیکنن کِشششش میان از اینور زندگیت تا اونور.
و ضمنا، برای همه این لایه ها، باید یه کووووه آرد داشته باشی و یه کووووه پودر سوخاری. و به میزان کافی تخم مرغ. هر کی گفت چرا زیاد استفاده میکنی خودشم بردار استفاده کن.
با سیب زمینی آب پز و آرد ذرت و نمک و فلفل و ادویه درست میشه.
به نظر خیلی آسون میاد ولی خب من دو بار سر درست کردنش داشتم جوونیمو از دست میدادم انقدر رفت رو اعصابم.
ولی دفعه سوم موفق شدم کاملا . جدی پخت و پز کردما.
یسری نکته هست رعایت کنی مث من به فنا نمیری🤸🏻♀️🎈
ادامه دارد:
هدفِ غایی، کمک به دیگرانه. خیلی عظیمه، خیلی!
نیازمندِ اینه که هر حرفی رو نزنی، هر حرفی رو نپذیری، و قضاوت نکنی!
حرفات مستند و مدرک داشته باشن و بر اساس احساس و نظر حرف نزنی.
درد بیسوادیه. توی تاریکی نمون. تاریخ تکرار میشه.
خیلی وقتا نمینویسم. چون از چیزی که قراره بنویسم مطمئن نیستم و دوست ندارم در آینده ، خودم رو بخونم و بگم چقدر افکارم از حقیقتی که تا اون زمان روشن بوده دور بوده. چقدر بیش از حد اشتباه یا ناپخته فکر میکردم و حتی این تفکرات رو به عنوان محتوا پخش میکردم یا سرشون با بقیه بحث میکردم!
اما در مقابل، به بعضی از حرف ها و باور هام اعتماد بالاتری دارم. هر چند همیشه آماده ی شنیدن نقد درست ، و کوتاه اومدن از رفتار های اشتباهم هستم. همیشه.
من 17 سالمه و سایه سمپاد روی دوران تحصیلم بوده. فرصت مطالعه به اندازه کافی در مورد سیاست ، تاریخ ، اقتصاد و تمدن ،مطالعه نداشتم که الان قدرت اظهار نظر داشته باشم. پس فکر میکنم بهتره ساکت بمونم. چون نظرِ ناپخته ای که صرفا تاثیر گرفته و تغذیه شده از رسانه های اجتماعی و تلوزیونی باشه رو حتی شایسته ی شنیدن هم نمیدونم.
احساساتی در من به وجود میان. چون قدرت تشخیص دارم. از یک طرف فشار معیشتی و رکود رفاه و حرفِ افراط گراییِ آزاردهنده و تحریف هویت اصیلِ ایرانی باعث خشم شدیدم میشه و از طرفی ادعا های توام با تناقض و صد البته، از پیش منقضی شده ی چشم های طماعی که به وطنم دوخته شدن خونم رو بیشتر از هر چیزی به جوش میاره. هیچکس نگرانِ نسل من و نسل بعد من نیست، حتی نسل من... یا اگه هست، نگرانیش رو اشتباه ابراز میکنه.
.چند دستگی میبینم. همه جا حرف از سیاست میشنوم. اذهان عمومی به شدت ساده و مشوشه
من هم نگرانم. ولی نمیخوام اوضاع رو بدتر کنم. حرف تو روی من تاثیر گذاشت، حرف من روی نفر بعد، حرف نفر بعد روی نفر بعدیش و ... به آخری که رسید
.آتیشش رو تند کرد. خونواده ش رو برد تو خیابون. بچه ی بیگناهش سر بریده شد.توی خیابونای وطنش. به دست کی؟ هیچکس نمیدونه
.یا حرفم به یکی دیگه رسید و بیشتر خواست نبینه، نشنوه و فکر کنه اوضاع چقدر گل و بلبله
.آخ از این حلقه های خواسته و ناخواسته که بوی خون میدن
و نهایتا چیزی که ما مردم میدونستیم ده درصد از حقیقت بود. حتی کمتر. ما چیزی از بازی قدرت سرمون نمیشد. ما در جریان روی واقعی . خوی کثیف مرد واقعی سیاست نبودیم. ما بازی خورده بودیم. ما از طرف بازی گردونای بزرگ به جون هم افتادیم. درست مثل عروسک های تو خالی خیمه شب بازی.
برای فیت موندن دارم تمام تلاشمو میکنم. دقیقا مثل مامانم که قبل باشگاهش یه کرفس رو گرفته بود دستش تو پوکر ترین حالت گاز میزد. کل ناپرهیزی دو سه روز اخیرم همون کاپ کیکای شکلاتی بودن که تو راه خونه با فاطمه گرفتم. من از برق شکلات روش تعریف میکنم اونم بهم دنده میده.
+پکیج شروع از بهمن موسسه ی ما...
+دخترم یه پانسیون نوروزی میخوام دعوتت کنم از موسسه # با اساتید فلان...
+یه برنامه مطالعاتی مخصوص کسایی که از اسفند میخوان برای کنکور بخونن و تک رقمی میخوان...
+چندتا کتاب هست مخصوص جمع بندی. هم نهایی هم کنکور. رشته ت رو میگی...
+لینک سمینار شروع با استاد # رو برای همین خطت بفرستم؟ ایشون تو کارنامه شون ....
با دروغ نون تو خون اعصاب و روان کنکوری جماعت زدن برای هیچکس اومد نداره انصافا کاش میشد همه شونو به رگبار بست💖
وقتی فهمیدم دارم تپل میشم که متوجه شدم دیگه غذاخوردنم به خاطر گرسنگی نیست. به خاطر لذت بردنم از درک بافت و طعم و حس غذاست. به خاطر رابطه احساسی ایه که بین من و غذاست. به خاطر اینه که غذای مورد علاقه ام رو میخورم چشمام مثل کارتونا بسته میشه که به هیچی به جز اون فکر نکنم. و یواش یواش زمان غذا خوردم دیگه نه فیلم دیدم، نه رمان خوندم، نه با کسی حرف زدم.
وزنم کلا دو سه کیلو زیاد شده ولی BMI ام هنوزم تو حالت استاندارد و عادیه. تا دیر نشده باید فاصله گرفت😭
یک کیت رئال و آث میلان و لیکرز گرفتم.
لیکرزه انقدر پیش اون دوتا به چشم نمیاد که شاید بدمش به داداشم.
فوتبالی نیستم اونقدرا، ولی واقعا پتانسیلشو دارم کلکسیون جمع کنم از لباساش.


_qjgc.jpg)
ایده ای برای اسماشون ندارم هنوز.
حس میکنم به جز"ماهی و میگو" و "فارادی و مکسول" انتخابای بهتری هم هست
قسمت همینه ظاهرا. قسمت همینه که وقتی دارم سر خودمو گرم میکنم که نرم ادامه هندسه رو بخونم یه وبلاگ رندوم باز کنم که دختری که هم اسم منه داره برای خودش لحظه دیدن نتایج رو شبیه سازی میکنه و راجب کنکوری که قراره بده و تاثیرش تو زندگیش حرف میزنه. خدا منو سالاد کنه.
فدای سرم که تو یه روز یه فصل هندسه یه فصل گسسته و 30 تا تست کنکورای قبلی شیمی رو آزمون دارم.
روغن بادوم شیرین روی پوست قبل خواب، باعث میشه وقتی بیدار میشی بوی نون خامه ای و کوکی عسلی بدی:)