
خیلی وقتا نمینویسم. چون از چیزی که قراره بنویسم مطمئن نیستم و دوست ندارم در آینده ، خودم رو بخونم و بگم چقدر افکارم از حقیقتی که تا اون زمان روشن بوده دور بوده. چقدر بیش از حد اشتباه یا ناپخته فکر میکردم و حتی این تفکرات رو به عنوان محتوا پخش میکردم یا سرشون با بقیه بحث میکردم!
اما در مقابل، به بعضی از حرف ها و باور هام اعتماد بالاتری دارم. هر چند همیشه آماده ی شنیدن نقد درست ، و کوتاه اومدن از رفتار های اشتباهم هستم. همیشه.
من 17 سالمه و سایه سمپاد روی دوران تحصیلم بوده. فرصت مطالعه به اندازه کافی در مورد سیاست ، تاریخ ، اقتصاد و تمدن ،مطالعه نداشتم که الان قدرت اظهار نظر داشته باشم. پس فکر میکنم بهتره ساکت بمونم. چون نظرِ ناپخته ای که صرفا تاثیر گرفته و تغذیه شده از رسانه های اجتماعی و تلوزیونی باشه رو حتی شایسته ی شنیدن هم نمیدونم.
احساساتی در من به وجود میان. چون قدرت تشخیص دارم. از یک طرف فشار معیشتی و رکود رفاه و حرفِ افراط گراییِ آزاردهنده و تحریف هویت اصیلِ ایرانی باعث خشم شدیدم میشه و از طرفی ادعا های توام با تناقض و صد البته، از پیش منقضی شده ی چشم های طماعی که به وطنم دوخته شدن خونم رو بیشتر از هر چیزی به جوش میاره. هیچکس نگرانِ نسل من و نسل بعد من نیست، حتی نسل من... یا اگه هست، نگرانیش رو اشتباه ابراز میکنه.
.چند دستگی میبینم. همه جا حرف از سیاست میشنوم. اذهان عمومی به شدت ساده و مشوشه
من هم نگرانم. ولی نمیخوام اوضاع رو بدتر کنم. حرف تو روی من تاثیر گذاشت، حرف من روی نفر بعد، حرف نفر بعد روی نفر بعدیش و ... به آخری که رسید
.آتیشش رو تند کرد. خونواده ش رو برد تو خیابون. بچه ی بیگناهش سر بریده شد.توی خیابونای وطنش. به دست کی؟ هیچکس نمیدونه
.یا حرفم به یکی دیگه رسید و بیشتر خواست نبینه، نشنوه و فکر کنه اوضاع چقدر گل و بلبله
.آخ از این حلقه های خواسته و ناخواسته که بوی خون میدن
و نهایتا چیزی که ما مردم میدونستیم ده درصد از حقیقت بود. حتی کمتر. ما چیزی از بازی قدرت سرمون نمیشد. ما در جریان روی واقعی . خوی کثیف مرد واقعی سیاست نبودیم. ما بازی خورده بودیم. ما از طرف بازی گردونای بزرگ به جون هم افتادیم. درست مثل عروسک های تو خالی خیمه شب بازی.