
دیشب خواب دیدم که پروانه ام
و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام، یا حقیقتا پروانه ای هستم که خواب می بینم انسانم؟
میدونم درست میشه ولی دو هفتست سه تا نیمکت اخری ردیف وسط پر نشدن
میدونم میگذره، ولی من یواش یواش داره اسم همکلاسیامم یادم میره
میفهمم ک پیش میاد، ولی اینا قرار بود جزو بهترین روزای زندگیم باشن. سال آخر راهنمایی:(((
شکر که خیلیاشون اصلا دغدغه هاشون مثل من نیست و هر کس الان ازشون بپرسه با خنده میگن آره دیگ دوهفته شد ک نرفتم...
منم مثلا قرار بود خوشحالیمو وابسته به چیزی نکنم، ولی غیر ممکنه؛ تا وقتی وجدان و انسانیت داشته باشی غیر ممکنه.
هنوزم نتونستم درست بگم چقدر خالی دیدن کلاس دردآوره، چقدر از پشت زل زدن به بچه هایی ک موهاشون شبیه دوستامه و اشتباهشون میگیرم لحظات تلخ و بدی میسازه.
معمولا منطقیم، ولی انقدر فشار روانیش برام غیر قابل هضمه که پتانسیلشو دارم خودمو پرت کنم بغل دوستام و با گریه بگم فقط زنده و سالم و خوشحال بمونین، فدای سرتون ک داریم دور میشیم میخوامتون و نیستین،فدای سرتون اگه غم دارینو نیستم که نصفش کنیم. هر چقدرم طول بکشه و تکرار بشه من از دور نگاهتون میکنم و خوشحالیاتونو زندگی میکنم و نفس میکشم.
میدونم احمقانه و بچگانه بنظر میاد، ولی به قول اذین
من خیلی قویام، ولی الان قوی نیستم
من خیلی آرامم، ولی الان آرام نیستم
من خیلی صبورم، ولی الان صبور نیستم
من دلم میخواهد همین لحظه سیاهچالهای عظیم مرا در خویش ببلعد و از زمان و مکان و تجربههای زیستی کنونی رهایی یابم. من دلم میخواهد نه دیگر به چیزی فکر کنم، نه دیگر نگران چیزی باشم.
من دلم میخواهد بخوابم و هزار سال بعد بیدار شوم...
آزمونای روانشناسی قبل انتخاب رشته خیلی فرسایشین.تموم بشو نیستن!!!!
هر 10 تا سوالی که جواب میدم حس میکنم شاخ غول شکوندم.
حس میکنم میزان شناختی که از خودم دارم برای پاسخ دادن به این سوالات کافی نیست،یه 15 سال دیگه باید با خودم زندگی کنم.
شنیده بودم زمان خیلی قدرتمنده
شنیده بودم میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه
ولی انقدر از نزدیک و از ته دل درکش نکرده بودم.
قضیه اینه که من ایستاده بودم توی پیاده رو،حقیقتا نفس کم اورده بودم بخاطر سربالایی؛نمیفهمم،من هیچوقت خسته نمیشدم!:/
اون در خونشونو باز کرد و اومد بیرون. بی اختیار برگشتم. داشتم آهنگ گوش میدادما! بیشتر از سه ماه بود بهش فکر هم نکرده بودم! اما انگار ضمیر ناخوداگاهم، خاطرات شیش سال دوران دبستانمو هنوزم دست نخورده نگه داشته بود. انگار انتظار داشتم اون از در بیاد بیرون، بدون اینکه حتی خودم بدونم:)
با هم چشم تو چشم شدیم، اولش ذوق کرد،ته چشماش همون دختربچه دوازده ساله زنده شد. ولی انگار بخاطر این دو سه سال دوری، بعد دو سه ثانیه لبخندش محو شد، سرشو انداخت پایینو گرم گوشیش شد!:)))
منم همچنان زل زده بودم بهش، بدون هیچ ابایی، انگار طلب کار بودم ازش، انگار خودش فهمیده بود بدهکار بود...
برای چند ثانیه توی دلم طوفان اومد، قلبم انقدر محکم میتپید که میتونستم تپششو بشمرم، خداروشکر دستام توی جیبم بود، حداقل برای حفظ ظاهر...
و در نهایت؟
پلی لیستمو زدم تِرَک بعد و به راهم ادامه دادم.
فارغ از جسمم که با قدمای تند از اونجا دور میشد، مطمئنم روحم چند لحظه اونجا موندو بعد محکم پرید بغلش، طوری که چند قدم پرت شد عقب.
کاش بجز مسیرمون، مقصدمون هم قشنگ بود.
من عاشق موج و دریا و کوهم
و تو بی قرار و عمیق و استواری
هدفمون مشترک بود و چهار گروه بودیم
ما واقعا مایه گذاشتیم
اون سه تای دیگه نذاشتن...
گفتیم اوکی، میگیم اتفاقی بود
آنکه بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنکه سوگند من و توبهام اشکست کجاست...
اگه یهو آدمای دورم، دور شدن ازم، لزوما بخاطر اخلاق بد من نبوده. فقط یواش یواش دارم میفهمم 90٪ شون چقدر مزخرف و دو رو ان...
-نمیفهمم، دیگه مغزم نمیکشه
تو فقط باید خودتو پیدا کنی
-بنظرت ممکنه؟دیگه دیره برای این حرفا...
تو سکوت به نیم رخ صورتش زیر نور کم سوی ماه خیره شدم.
-حس میکنم زیادی از خودم دور شدم...
رفتم کنارش ایستادم و نامحسوس به ماه اشاره کردم:
+یعنی فاصلت با خودت از اونم بیشتره؟
نگاهم نکرد، ولی جواب هم نداد.
دست چپش رو با دست چپم گرفتم، سرمو گذاشتم کنار سرش و دستشو بلند کردم به سمت ماه.
-ظاهرا ماه از چیزی که نشون میداد هم دورتره!
دستمو اوردم پایین، اون نیوورد. مثل نوزادی که اولین بار چیزیو جلوی چشماش دیده مشتشو اروم باز و بسته میکرد.سرمو تکیه دادم به سرش.
+بعضی وقتا یه چیزایی اونطوری که به نظر میاد نیستن،مثل فاصله ی تو با ماه، مثل فاصله ی تو با خودت!..
دستشو انداخت پایین.
+آدما حتی به ماه هم رسیدن، پس اصلا بعید نیست که تو بتونی به خودت برسی، نه؟ کسی که از رگ گردن بهت نزدیکتره، تنها کسی که از اول تا اینجارو باهات اومده، از اینجا به بعدشم میاد.بزرگترین کسی که در قبالش وظیفه داری...
-کمکم کن،پیداش میکنم.
تازگیا فوبیا که نه...این حسو پیدا کردم که اگه یذره راحت با کسی حرف بزنم قراره حالشو بد کنم،انرژی منفی بدم.مثل فضای بسته ای که توش دود میپیچه و دیگه نمیشه اونجا نفس کشید.
خلاصه که برای همچین پستایی یه برچسب جدید میزنم،اگه خواستین انرژی منفیه رو نگیرین،نخونین لطفا.
نوشته بود:
توی "نمیدونم دارم چه غلطی میکنم"ترین حالت ممکنم.
کاش میفهمیدم چرا بی دلیل حالم خوب نیست که دلم به حال خودم بسوزه و حال خودمو خوب کنم:)هیچ مانع خاصی وجود نداره،ولی انگار همه ی راه ها مسدودن.مرتبا به خودم نهیب میزنم که بلند شو به برنامه هات برس!
کارا نباید روی هم بمونن!
تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی!
چی مهم تر از خودت هست ک حواستو پرت اون کردی؟
زندگی بچه بازی نیست که انقدر دست کم بگیریشو ادا دربیاری:/حواست پرت بشه گیم آور میشی!!
و به هیچ جوابی نمی رسم!..
انگیزه ای وجود نداره و در برابر نصیحتا و کمکای انگیزشی آدما،مثل بچه تخسی شدم که برای قبول نکردن هرچیزی میتونه یه بهونه یا مثال نقض بیاره.
برنامه ریزیم به زیرصفر رسیده.تا شروع میکنم شب میشه.
سرم سنگینه.به قول دوستام با چهارتا تیکه استخون انگار تحمل وزنم روی پاهام سخت شده.
چیزایی که قبلا با تمام وجود براشون تلاش میکردم یا حتی چیزایی که براشون حسرت میخوردمو رویام بودن الان خیلی کدر و بی اهمیتن.
هیچ چیز ارزش تلاشش کردن نداره.آخر همه ی راه ها هم نرسیدنه.
بیا روراست باشیم.من نمیخوام عقب بکشم.اصلا چیزی وجود نداشته که بخوام بگم وسط راه شکست خوردم یا همچین چیزایی!فقط راهو گم کردم.
همیشه با خودم میگفتم کسایی که میدونن دقیقا مشکلشون چیه، چرا همون لحظه شروع نمیکنن راه حل بسازن؟!
ولی ظاهرا فقط حرف زدن در موردش آسون بود.به هر حال ترک عادت موجب مرضه!
ولی صدای خانم یونسی داره توی مغزم اکو میشه:
-راز جاودانگی،پذیرش تغییر هاست!
روز اول ماه بود
حس تنهایی داشتم
اطرافمو نگاه کردم که یکیو پیدا کنم
چشمم فقط سایه خودمو دید
با سایه ام دوست شدم
دیگه تنها نبودم
همه چیز خوب بود
تا وقتی که شب شد...