
میدونم درست میشه ولی دو هفتست سه تا نیمکت اخری ردیف وسط پر نشدن
میدونم میگذره، ولی من یواش یواش داره اسم همکلاسیامم یادم میره
میفهمم ک پیش میاد، ولی اینا قرار بود جزو بهترین روزای زندگیم باشن. سال آخر راهنمایی:(((
شکر که خیلیاشون اصلا دغدغه هاشون مثل من نیست و هر کس الان ازشون بپرسه با خنده میگن آره دیگ دوهفته شد ک نرفتم...
منم مثلا قرار بود خوشحالیمو وابسته به چیزی نکنم، ولی غیر ممکنه؛ تا وقتی وجدان و انسانیت داشته باشی غیر ممکنه.
هنوزم نتونستم درست بگم چقدر خالی دیدن کلاس دردآوره، چقدر از پشت زل زدن به بچه هایی ک موهاشون شبیه دوستامه و اشتباهشون میگیرم لحظات تلخ و بدی میسازه.
معمولا منطقیم، ولی انقدر فشار روانیش برام غیر قابل هضمه که پتانسیلشو دارم خودمو پرت کنم بغل دوستام و با گریه بگم فقط زنده و سالم و خوشحال بمونین، فدای سرتون ک داریم دور میشیم میخوامتون و نیستین،فدای سرتون اگه غم دارینو نیستم که نصفش کنیم. هر چقدرم طول بکشه و تکرار بشه من از دور نگاهتون میکنم و خوشحالیاتونو زندگی میکنم و نفس میکشم.
میدونم احمقانه و بچگانه بنظر میاد، ولی به قول اذین
من خیلی قویام، ولی الان قوی نیستم
من خیلی آرامم، ولی الان آرام نیستم
من خیلی صبورم، ولی الان صبور نیستم
من دلم میخواهد همین لحظه سیاهچالهای عظیم مرا در خویش ببلعد و از زمان و مکان و تجربههای زیستی کنونی رهایی یابم. من دلم میخواهد نه دیگر به چیزی فکر کنم، نه دیگر نگران چیزی باشم.
من دلم میخواهد بخوابم و هزار سال بعد بیدار شوم...