
-نمیفهمم، دیگه مغزم نمیکشه
تو فقط باید خودتو پیدا کنی
-بنظرت ممکنه؟دیگه دیره برای این حرفا...
تو سکوت به نیم رخ صورتش زیر نور کم سوی ماه خیره شدم.
-حس میکنم زیادی از خودم دور شدم...
رفتم کنارش ایستادم و نامحسوس به ماه اشاره کردم:
+یعنی فاصلت با خودت از اونم بیشتره؟
نگاهم نکرد، ولی جواب هم نداد.
دست چپش رو با دست چپم گرفتم، سرمو گذاشتم کنار سرش و دستشو بلند کردم به سمت ماه.
-ظاهرا ماه از چیزی که نشون میداد هم دورتره!
دستمو اوردم پایین، اون نیوورد. مثل نوزادی که اولین بار چیزیو جلوی چشماش دیده مشتشو اروم باز و بسته میکرد.سرمو تکیه دادم به سرش.
+بعضی وقتا یه چیزایی اونطوری که به نظر میاد نیستن،مثل فاصله ی تو با ماه، مثل فاصله ی تو با خودت!..
دستشو انداخت پایین.
+آدما حتی به ماه هم رسیدن، پس اصلا بعید نیست که تو بتونی به خودت برسی، نه؟ کسی که از رگ گردن بهت نزدیکتره، تنها کسی که از اول تا اینجارو باهات اومده، از اینجا به بعدشم میاد.بزرگترین کسی که در قبالش وظیفه داری...
-کمکم کن،پیداش میکنم.