
تازگیا فوبیا که نه...این حسو پیدا کردم که اگه یذره راحت با کسی حرف بزنم قراره حالشو بد کنم،انرژی منفی بدم.مثل فضای بسته ای که توش دود میپیچه و دیگه نمیشه اونجا نفس کشید.
خلاصه که برای همچین پستایی یه برچسب جدید میزنم،اگه خواستین انرژی منفیه رو نگیرین،نخونین لطفا.
نوشته بود:
توی "نمیدونم دارم چه غلطی میکنم"ترین حالت ممکنم.
کاش میفهمیدم چرا بی دلیل حالم خوب نیست که دلم به حال خودم بسوزه و حال خودمو خوب کنم:)هیچ مانع خاصی وجود نداره،ولی انگار همه ی راه ها مسدودن.مرتبا به خودم نهیب میزنم که بلند شو به برنامه هات برس!
کارا نباید روی هم بمونن!
تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی!
چی مهم تر از خودت هست ک حواستو پرت اون کردی؟
زندگی بچه بازی نیست که انقدر دست کم بگیریشو ادا دربیاری:/حواست پرت بشه گیم آور میشی!!
و به هیچ جوابی نمی رسم!..
انگیزه ای وجود نداره و در برابر نصیحتا و کمکای انگیزشی آدما،مثل بچه تخسی شدم که برای قبول نکردن هرچیزی میتونه یه بهونه یا مثال نقض بیاره.
برنامه ریزیم به زیرصفر رسیده.تا شروع میکنم شب میشه.
سرم سنگینه.به قول دوستام با چهارتا تیکه استخون انگار تحمل وزنم روی پاهام سخت شده.
چیزایی که قبلا با تمام وجود براشون تلاش میکردم یا حتی چیزایی که براشون حسرت میخوردمو رویام بودن الان خیلی کدر و بی اهمیتن.
هیچ چیز ارزش تلاشش کردن نداره.آخر همه ی راه ها هم نرسیدنه.
بیا روراست باشیم.من نمیخوام عقب بکشم.اصلا چیزی وجود نداشته که بخوام بگم وسط راه شکست خوردم یا همچین چیزایی!فقط راهو گم کردم.
همیشه با خودم میگفتم کسایی که میدونن دقیقا مشکلشون چیه، چرا همون لحظه شروع نمیکنن راه حل بسازن؟!
ولی ظاهرا فقط حرف زدن در موردش آسون بود.به هر حال ترک عادت موجب مرضه!
ولی صدای خانم یونسی داره توی مغزم اکو میشه:
-راز جاودانگی،پذیرش تغییر هاست!