
کلاه بافت جف دستم مونده.و همونطور که شهدخت میگفت، بوی عروسک میده موهاش.احتمالا تصمیم بگیرم کلاهشو یادگاری نگه دارم:)))یا یه فکر بهتر،فردا که حواسش نیست یه تار موشو قیچی میکنم،میذارم توی دفترخاطراتم.کنار تار موی مهدیس=>>ولی خب بوشو نمیده دیگه3\>
خیلی بده که یچیز جدید از یه قضیه قدیمی فهمیدی ولی دیگه با اون آدمی که باهاش درباره اون قضیه حرف میزدی و همچیو باهاش درمیون میزاشتی سر دلایل مسخره در ارتباط نیستی و الان دیگه نمیتونی چیزی براش تعریف کنی🙏
وقتی بهت میگن ایرادی نداره اگه گاهی اشتباه کنی شرطش اینه که ازش درس بگیری و دیگه تکرارش نکنی ، وگرنه فکر نکن هر وقت دلت بخواد میتونی اشتباه کنی چون انسان جایز الخطا یا هر کوفت دیگه ایه
با یک سری از آدما مواجه شدم که توی یه موقعیت حساس برای یسریای دیگه،تونستن بشینن پشت بقیه حرف بزنن و رفتار بقیه رو قضاوت کنن بدون اینکه به این فکر کنن اگه تو شرایط اون آدم قرار میگرفتن خودشون چه رفتاری نشون میدادن
بعد جالبیش اینه که هیچکدومشون حاضر نشدن خودشونو تو اون شرایط قرار بدن.
همونطور که سارا داشت از لحظه به لحظه ی دیدارش لذت میبرد،
من از بوی فاکین فابیولسِ سرکار خانوم و سیگار پسره خفه میشدم .
چه دیت جذابی.مردیم اصلا.
اون استاد تکواندوی 17 ساله،بدون هیچ هدف و نیتی ،قدردان بودن رو،اعتماد رو،شناخت ارزش ها رو،شعور اجتماعی رو،انسانیت رو،حساب شدگی رفتار رو،عشق رو،تفاوت رو،و زیبایی حقیقی و باطنی رو یادم داد.هیچوقت فراموشش نمیکنم.هیچوقت.
تا مدت زیادی قراره با ترک مار هیدن،کتاب سال بلوا،کله پاچه و غذاهای شمالی یادش بیوفتم:>
خوشحال نباش که عاقل شدم.من فقط انقدر خواستم و نشد ازش زده شدم.بهش فکر میکنم یاد غرور شکستم میوفتم.یادم میوفته اگه خوشحالم بخاطر اینه که انقدر خودمو سانسور کردم که شوق و ذوقامو له نکنی.یادم میوفته هنوز انقدر قوی نیستم که خودم باشم.تظاهر نکنم به چیزی که نیستم...بخاطر تو،هیچوقت هیچکس منِ واقعی رو ندید.
فیلم های واچ لیستم اصلا جالب به نظر نمیان.
میتونی هر کدوم از سوالایی که خواستی رو جواب بدی؟
1-فیلمی که از دیدن و وقت گذاشتن براش پشیمونی؟
2-بهترین فیلم ژانر درامی که دیدی؟
3-فیلمی که باهاش خاطره داری؟
4-فیلمی که به نظرت یه شاهکار واقعیه؟
5-فیلمی که به نظرت اور ریتده؟
6-فیلمی که به نظرت هر کسی حداقل یک بار باید دیده باشتش؟
7-فیلمی که بعد دیدنش حس بدی داشتی؟
8-بدترین فیلم ژانر کمدی که دیدی؟
9-فیلمی که عادتی رو در تو به وجود آورد یا تغییر داد؟
10-فیلمی که در مورد موضوع خاصی بهت دید داد یا به فکر انداخت؟
تاثیر حرف های امیدوار کننده و انگیزشیِ تو ،توی این شرایط
مثل صدای ویالون هاییه که همزمان با غرق شدن تایتانیک نواخته می شدن.
“You don't get to choose if you get hurt in this world...but you do have some say in who hurts you. I like my choices”

-the fault in our stars
توی تک تک خواب هام ،ارزش کوچکی به دست می آوردم و نهایتا ارزش بزرگتری رو از دست می دادم.
اول پیامی که منتظرش بودمو از آدمی که منتظرش بودم دریافت کردم.بعد یکی از وسایلی که خیلی برام مهم بود رو از دست دادم.در حدی که نمیدونستم بهم برمیگرده با نه.اگه برگرده با چه وضعی برمیگرده!
آخرش هم یکی از دوستام که خیلی وقت بود ندیده بودمش ،اومد و گفت چند روزی پیشم میمونه.(بگذریم که توی طول خوابم چقدر تغییر شکل داد.اول مهسا بعد شبنم، بعد یاس و ...).
همون شب،یادشون رفت وقتی دارن همگی از یک مزرعه بزرگ خشک رد میشن منو هم باید صدا میکردن.منم طبق معمول داشتم تنها با خودم فکر میکردم و با سرعت خیلی کم و فاصله زیاد ازشون حرکت میکردم.وقتی نصف مزرعه رو پشت سر گذشتم ،برگشتم که نگاهی به پشت سرم بندازم.تقسیمات کشاورزی که پر از علف های خشک بود، یکی یکی توی آتش میسوخت.سوختنشون حتی ده ثانیه هم طول نمیکشید .آتیش به یکی از اون مربع های روی زمین میرسید،به سرعت ازش رد میشد و نوبت بعدی بود.من هم درست وسط یکی از اون زمین ها ایستاده بودم.برگشتم و میخواستم حرکت کنم به سمت بقیه که از مزرعه خارج شده بودن و داد میزدن که بدوئم سمتشون.ولی فقط حس کردم باید برگردم عقب و وقتی آتش میخواد از جایی که ایستادم رد بشه، از روش بپرم. اگه قرار بود ازش فرار کنم باید سرعت نور می داشتم...رو به آتش منتظر موندم و توی آخرین لحظه متوجه شدم من و آتش بهم رسیدیم.
توی خواب سومم ،توی جنگلای رشت،پشت کلبه جنگلی مادربزرگِ یاس منتظر ایستاده بودم.به آینه پلاستیکی سبز کوچیکی که به یکی از چوب های دیواره کلبه میخ شده بود زل زده بودم و منتظر بودم توی تیکه های کدر شکسته و خوردش خودم رو ببینم.نزدیک تر شدم.یاسمین از کنارم رد شد.تازه متوجه شد اونجام و برگشت .پرسید :نتیجه آزمایش چی شد؟
-داخل دارن صحبت میکنن.
با دو رفت داخل کلبه.صدای داد عصبی چندتا خانم از اونجا شنیده می شد.اومد بیرون و همونطور با سرعت اومد پیشم.منتظر نگاهش کردم.انگار تلافی تکه های شکسته و کدر آیینه رو میخواستم از چشم های یاسمین بگیرم و بتونم خودم رو ببینم.شونه هام رو گرفت و با تموم زورش فشار داد:بهمن سال پیش باهم بودیم.بهمن امسال هم کم خاطره نساختیم.اصلا فکر کردی بهمن سال دیگه رو بدون تو چجوری باید بگذرونم؟اصلا میگذره؟؟
گریه میکرد.من هم همینطور.توی همون حالت خشکمون زده بود.یاس پشت سرهم حرف میزد و از یک جایی به بعد به خودش فرصت گریه کردن هم نمیداد.منم ظاهرا از ترس اینکه پایان یک ماه و نیمی که بهم فرصت دادن، لجظه به لجظه داره نزدیک تر میشه با تمام وجودم گریه میکردم.
8 صبح تپش قلب بیدارم کرد.بعد از اینکه مطمئن شدم آیینه اتاقم سالمه،من نسوختم و همه وسیله هام سر جاشن،به این فکر کردم که من هیچ بهمن ماهی رو کنار یاسمین نگذروندم.
وقتی بهم میگن درکت از سنت بیشتره،یاد دوستام میوفتم که خیلیاشون مثل من و حتی بهترن و به این فکر میکنم که چقدر دید جامعه نسبت به 16،17 ساله ها محدود و ناقصه.عجب.
انقدر که توی گفتینوم فقط جواب سلام دادم و 69 تا 69 تا ثواب درو کردم بهشت رفتنم تضمین شدست.
همین؟سلام؟بقیش؟:)))
ازین ببعد شخصا مکالماتمو با هی یو شروع میکنم.
چقدر بده که بتونی و انجام ندی،،،
وقتی به راندآخر رسیدی،نفس نداری ولی ادامه میدی،اون تحسین داره.
حداکثر لطافت ممکن رو ریخت توی صداش و دست هاش رو روی کلاویه های حرکت داد:
-مهم نیست هر چی بشه،
آریا بلافاصله با همون لحن ادامه داد:
-دلم پر میکشه،
همه منتظر به تارا نگاه کردیم که شروع کنه:
-واسه وقتی که چفته دستام تو...
ادامه نداد.
زیر چشمی نگاهش کردم.سرم رو انداختم پایین.مدام توی مغزم اکو میشد:
-دستام تو دستای تو،دستای تو،دستای تو...
تارا با بغض نامحسوسش ادامه داد:
-برات بمیرم.
-تماما بودنت دستخوش تکرار است!
به چرایی اش اندیشیدی، آغاز داستان آفرینشت را یاد آر.
لزومی نیست نوای گریه نوزاد تازه متولدی به گوش هایمان برسد تا بتوانیم بگوییم پا در چرخه ی تکرار گذاشته است!
به راستی، آدمی از همان دمی که نخستین ضربان قلبش،پیکر ظریفش در رحم مادر را به جنبش وا میدارد، دستخوش تکرار شده...
ابتدایی ترین مولفه های وجودی اش دم به دم از سر گرفته میشوند،چه برسد به چه و چه و چه...
تنفسش مرتب ترین ضرب ها را دارد.
پلک هایش بی هیچ هرج و مرجی برهم مینشینند.
پیوستگی گام هایش معنی تازه ای به نظم می بخشد.
تپش ساختارمند قلبش میتواند معیار جدیدی برای زمان باشد!
اما هنوز چیزی در مسیر کمال، ناقص مینماید...
-اما باید این تکرار پایانی یابد!
جبران این نقص،تنها منوط به "یک فرصت" است.
فرصتی برای اینکه نفس های یکی درمیان از آتش اشتیاق،در کوره ی سینه ها بدمند.
برای اینکه نور امید، حرکت پروانه ی پلک ها را مشوش کند.
گام ها از هر زمان دیگری برای حرکت به سوی آفرینش و تحول بلندتر برداشته شوند.
قلب ها به شوق انحراف از چرخه ی سکون و رکود، بلندتر از همیشه بانگ بزنند.
پناهگاهی برای محکومانِ به تکرار که به دنبال فرصتی برای باز شدن بال های آزادی میگردند.