
توی تک تک خواب هام ،ارزش کوچکی به دست می آوردم و نهایتا ارزش بزرگتری رو از دست می دادم.
اول پیامی که منتظرش بودمو از آدمی که منتظرش بودم دریافت کردم.بعد یکی از وسایلی که خیلی برام مهم بود رو از دست دادم.در حدی که نمیدونستم بهم برمیگرده با نه.اگه برگرده با چه وضعی برمیگرده!
آخرش هم یکی از دوستام که خیلی وقت بود ندیده بودمش ،اومد و گفت چند روزی پیشم میمونه.(بگذریم که توی طول خوابم چقدر تغییر شکل داد.اول مهسا بعد شبنم، بعد یاس و ...).
همون شب،یادشون رفت وقتی دارن همگی از یک مزرعه بزرگ خشک رد میشن منو هم باید صدا میکردن.منم طبق معمول داشتم تنها با خودم فکر میکردم و با سرعت خیلی کم و فاصله زیاد ازشون حرکت میکردم.وقتی نصف مزرعه رو پشت سر گذشتم ،برگشتم که نگاهی به پشت سرم بندازم.تقسیمات کشاورزی که پر از علف های خشک بود، یکی یکی توی آتش میسوخت.سوختنشون حتی ده ثانیه هم طول نمیکشید .آتیش به یکی از اون مربع های روی زمین میرسید،به سرعت ازش رد میشد و نوبت بعدی بود.من هم درست وسط یکی از اون زمین ها ایستاده بودم.برگشتم و میخواستم حرکت کنم به سمت بقیه که از مزرعه خارج شده بودن و داد میزدن که بدوئم سمتشون.ولی فقط حس کردم باید برگردم عقب و وقتی آتش میخواد از جایی که ایستادم رد بشه، از روش بپرم. اگه قرار بود ازش فرار کنم باید سرعت نور می داشتم...رو به آتش منتظر موندم و توی آخرین لحظه متوجه شدم من و آتش بهم رسیدیم.
توی خواب سومم ،توی جنگلای رشت،پشت کلبه جنگلی مادربزرگِ یاس منتظر ایستاده بودم.به آینه پلاستیکی سبز کوچیکی که به یکی از چوب های دیواره کلبه میخ شده بود زل زده بودم و منتظر بودم توی تیکه های کدر شکسته و خوردش خودم رو ببینم.نزدیک تر شدم.یاسمین از کنارم رد شد.تازه متوجه شد اونجام و برگشت .پرسید :نتیجه آزمایش چی شد؟
-داخل دارن صحبت میکنن.
با دو رفت داخل کلبه.صدای داد عصبی چندتا خانم از اونجا شنیده می شد.اومد بیرون و همونطور با سرعت اومد پیشم.منتظر نگاهش کردم.انگار تلافی تکه های شکسته و کدر آیینه رو میخواستم از چشم های یاسمین بگیرم و بتونم خودم رو ببینم.شونه هام رو گرفت و با تموم زورش فشار داد:بهمن سال پیش باهم بودیم.بهمن امسال هم کم خاطره نساختیم.اصلا فکر کردی بهمن سال دیگه رو بدون تو چجوری باید بگذرونم؟اصلا میگذره؟؟
گریه میکرد.من هم همینطور.توی همون حالت خشکمون زده بود.یاس پشت سرهم حرف میزد و از یک جایی به بعد به خودش فرصت گریه کردن هم نمیداد.منم ظاهرا از ترس اینکه پایان یک ماه و نیمی که بهم فرصت دادن، لجظه به لجظه داره نزدیک تر میشه با تمام وجودم گریه میکردم.
8 صبح تپش قلب بیدارم کرد.بعد از اینکه مطمئن شدم آیینه اتاقم سالمه،من نسوختم و همه وسیله هام سر جاشن،به این فکر کردم که من هیچ بهمن ماهی رو کنار یاسمین نگذروندم.