
3 ساعت تمام وقت گذاشتم 10 صفحه پروپوزال نوشتم با رفرنسای واقعی و کامل.
تک تک جمله هاشو خودممم مرتب کردم و نوشتم و گس وات؟
غزل به آوینا و الینا گفت با chat gpt پروپوزال بسازن.
و کجای قضیه دردناک بود؟
اون پروپوزال کاملی که توی تصوراتم بود و سعی کرده بودم بنویسمش و تا حد بالایی موفق بودم،دقیقا دست اونا هم بود.یعنی هیچ نقصی نمیتونستم از متنی بگیرم که مثلا این قسمتش اضافست یا نامربوطه یا میشه اصلاح کرد یا ...
خیلی کامل و خوب بودن!
و از فشار قرمز شدم الان.اگه ده باز دیگه زمان برگرده دوباره خودم مینویسم پروپوزالمو.
ولی اینا قراره داوری بشن:))و خب رقابت خیلی خیلی ناجوانمردانه ای پیش رو دارم.
نمیخوام اتفاقات سه سال پیش تکرار بشه و ببینم کسی که نصف نصف من کار نکرده برسه.
به جایی که قویا هدف من بوده و سرگرمی اون.
به عنوان یک لیلی که قرصاش توی دستشن و توی دنیای ساختگی خودش پژمرده،نیاز دارم آرون پشت سرهم تکرار کنه که توی هر شرایطی راهنمای منه.
نه تنها راهنماست،بلکه از صدای خستش آغوش میباره.
نه تنها راهنماست،بلکه از هر وعده ای که میده آرامش جاریه.
فقط یک مشکل هست،انقدر خودمو خالی از دنیا و آدمای اطرافم کردم که نقش آرون رو هم خودم باید بازی کنم.
به قول تارا "دردا میان و مدام بزرگتر میشن،میان که قلبو زخمی کنن.یادت نره درد و قلب برای هم ساخته شدن."
ولی یه حرف شاید توخالی و امیدوار کننده دارم.
منم میخوام با دردام بزرگ بشم.
اونقدر بزرگ، که وقتی نیمه شبا عقلم از کار میوفته و قلبم تندتر از همیشه میزنه،بتونم همزمان آغوشو از خستگی های خودم پیدا کنم.
آرامشو از دل وعده هایی که در طول روز به خودم میدم بکشم بیرون و با ذوق به خودم نشون بدم و همزمان خودم به خودم افتخار کنم.
خوب یا بد،این است آنچه هست...
We've traveled the seas, we've ridden the stars
We've seen everything from Saturn to Mars
As much as it seems like you own my heart
It's astronomy, we're two worlds apart
آغاز شد،به طول انجامید و پایان یافت.
در نهایت
برجسته ترین برهان شادی من در به همراه داشتن تکه ای از خاطراتت خلاصه شد.
تکه ای از خاطراتت که مرا سخت احاطه کرده،ولیکن باور اینکه هنوز در خاطر تو بگنجد،سخت بعید به نظر می رسد.
ملالی نیست!
محتملا چنانچه من نیز توانایی محار این شورِ شگفت آور ناشی از یاد تو را داشتم،از این تکه از خاطراتت که چون حبل دار گرد گردنم پیچیده می رهیدم.
می رهیدم و در یاد ها ،از وجودم جز به "ستایشِ بی تو" به جا نمی ماند .
دریغا که احتمالی سهو است...
تماما سهو است که نبودت این چنین درد میکند...
ایضاََ، "ستایشِ بی تو" قادر است جای واژه ی "پوچی" در لغت نامه را تصاحب کند،به"توهم"مفهوم تازه ای ببخشد ،یا جزوی از "هیچ" شود.
بدون هیچ دلیلی مسلک گوش نمیدادم
فارغ از اینکه تو اهنگاش دوپامین داره!:)
مخصوصا خود ترک دوپامین:)
شنیده بودم که music can control the gravity of our mood
ولی درک نکرده بودم
د ویکند واقعا میتونه به فاصله یک ترک منو تبدیل به یک ادم دیگه کنه:")
من میگفتم،بابا نمیشنید.
من میگفتم،مامان نمیشنید
من میگفتم،پارسا میخندید.
دیگه چیزی نگفتم.
الان اومدن میگن تو بعنوان فرزند ارشد فلان و فلان؟
الان که من با حس هویج بودن اخت شدم میگن بیا حرف بزن:))
من حرف نمیزنم.اصلا هویجا که حرف نمیزنن.
از اونجایی شروع میکنم تعریف کردن که تعداد زیادی دوست داشتم.(واقعا این بی طرفانه ترین شکل بیان بود)
و گوشیم غرق شد.و طبیعتا همه اکانتا و همههه دسترسیای منو با خودش برد زیر آب:))
اکانتارو نتونستم برگردونم.از جمله اینستامو ک حدود 400 ،500 نفرو داشت پیجم.و مشخصا فکر میکردم حداقل به نصف این عدد میرسونمش دوباره.اره بابا ادمای زیادیو دارم،میشناسمشون،میشناسنم.
و خیلی دیگه دست و دلباز ریکوئست دادم به کسایی که میشناختم و اینا،،،حدود 22،3 نفر شدن:)))
و خب این شد فقط یه دلیل کوچولو،که فکر کنم چرا انقدر به نظرم داشتن یسری چیزا انقد غیرضروریه؟چرا انقدر راحت از دست میدم و ککم نمیگزه؟نه فقط درمورد آدما،همه چیز.واقعا همه چیز.
فقط،نکنه طی این بی حسی بی منطقی که درگیرش شدم ،یسری چیزایی که با زحمت و رویاپردازی به دستشون آوردم،بی زحمت از دست برن؟حتی اون آدمایی که گفتم.وقتی میرفتم تو پیجشون نگاهم رو فالو میموند.همون لحظه تمام ویژگیای منفیشون یادم میومد.و اینکه قبلا شاید حس خوب میدادن،ولی در مورد از این ببعد،مطمئن نیستم.
و مثل ادم 50 ساله ای شدم که فکر میکنه خیلی باید حساب شده تصمیم بگیره،چون خطر ریسکو نمیخواد بپذیره.
کامان...اینم شد خطر؟ریسک؟؟؟!واقعا؟دارم بهونه میارم.مشخصه.یچیزی اینجا سر جاش نیست.مگه نه؟