
از اونجایی شروع میکنم تعریف کردن که تعداد زیادی دوست داشتم.(واقعا این بی طرفانه ترین شکل بیان بود)
و گوشیم غرق شد.و طبیعتا همه اکانتا و همههه دسترسیای منو با خودش برد زیر آب:))
اکانتارو نتونستم برگردونم.از جمله اینستامو ک حدود 400 ،500 نفرو داشت پیجم.و مشخصا فکر میکردم حداقل به نصف این عدد میرسونمش دوباره.اره بابا ادمای زیادیو دارم،میشناسمشون،میشناسنم.
و خیلی دیگه دست و دلباز ریکوئست دادم به کسایی که میشناختم و اینا،،،حدود 22،3 نفر شدن:)))
و خب این شد فقط یه دلیل کوچولو،که فکر کنم چرا انقدر به نظرم داشتن یسری چیزا انقد غیرضروریه؟چرا انقدر راحت از دست میدم و ککم نمیگزه؟نه فقط درمورد آدما،همه چیز.واقعا همه چیز.
فقط،نکنه طی این بی حسی بی منطقی که درگیرش شدم ،یسری چیزایی که با زحمت و رویاپردازی به دستشون آوردم،بی زحمت از دست برن؟حتی اون آدمایی که گفتم.وقتی میرفتم تو پیجشون نگاهم رو فالو میموند.همون لحظه تمام ویژگیای منفیشون یادم میومد.و اینکه قبلا شاید حس خوب میدادن،ولی در مورد از این ببعد،مطمئن نیستم.
و مثل ادم 50 ساله ای شدم که فکر میکنه خیلی باید حساب شده تصمیم بگیره،چون خطر ریسکو نمیخواد بپذیره.
کامان...اینم شد خطر؟ریسک؟؟؟!واقعا؟دارم بهونه میارم.مشخصه.یچیزی اینجا سر جاش نیست.مگه نه؟