
به عنوان یک لیلی که قرصاش توی دستشن و توی دنیای ساختگی خودش پژمرده،نیاز دارم آرون پشت سرهم تکرار کنه که توی هر شرایطی راهنمای منه.
نه تنها راهنماست،بلکه از صدای خستش آغوش میباره.
نه تنها راهنماست،بلکه از هر وعده ای که میده آرامش جاریه.
فقط یک مشکل هست،انقدر خودمو خالی از دنیا و آدمای اطرافم کردم که نقش آرون رو هم خودم باید بازی کنم.
به قول تارا "دردا میان و مدام بزرگتر میشن،میان که قلبو زخمی کنن.یادت نره درد و قلب برای هم ساخته شدن."
ولی یه حرف شاید توخالی و امیدوار کننده دارم.
منم میخوام با دردام بزرگ بشم.
اونقدر بزرگ، که وقتی نیمه شبا عقلم از کار میوفته و قلبم تندتر از همیشه میزنه،بتونم همزمان آغوشو از خستگی های خودم پیدا کنم.
آرامشو از دل وعده هایی که در طول روز به خودم میدم بکشم بیرون و با ذوق به خودم نشون بدم و همزمان خودم به خودم افتخار کنم.
خوب یا بد،این است آنچه هست...