
مطمئن نیستم فقط خودم باشم یا چی
ولی اگه سردتون شد
میتونین بیاین وب من به یک نقطه از صفحه زل بزنین
سرگیجه میگیرین گرمتون میشه🚶🏻♀️💔
من حتی روی تقویم گوشیم تا پنجمین ماهگرد آشناییمون رو آلارم گذاشته بودم که یادم بیاد هنوز دارمش و خوشحال شم:))))
یه روز گرم تیر ماه.داری توی خیابون ولیعصر قدم میزنی.
میبینی یه دختر داره دور درختای قطور میچرخه و با خودش بلندبلند میخونه.
راااااه رویاااامو چه زوووود دزدیییید
مــــن یلداااام شبه دور از خورشیییید
سرمو گذاشتم رو پاش.گفتم قصه بگو تا خوابم ببره.
شعور که نداره خداروشکر.پاشو کشید^^هرهر خندید و گفت پونزده سالته ولی داری تو شیش سالگی درجا میزنی.
دوباره سرمو گذاشتم رو پاش و بلندتر گفتم:قصه بگو.

موری زیر لب گفت:با یکدیگر مهربان باشید و در برابر یکدیگر احساس مسئولیت کنید.اگر همه ما فقط همین درس ها را از زندگی یاد می گرفتیم و عمل می کردیم،کره خاکی خیلی زیباتر می شد.
-سه شنبه ها با موری
ولی من دیگه اینو به خوبی متوجه شدم که بخشی از من قراره تا همیشه برایِ تو باقی بمونه؛
من میدونم تو هیچ وقت نمیری:)
تو تا همیشه میونِ پلی لیستم،
میونِ آدمایِ پیاده رو،
سلفی های که تنهایی میگیرم،
میون تمام عاشقانه های بدون محبوب
و تمام برف های بهمن ماه و آفتابه هر صبحش باقی میمونی!
تو تا همیشه باقی میمونی فقط شاید من دیگه نبینمت؛ همین.
عزیزِ به خواب رفته ی من...
فرض کنید طرف تو مسابقه عصر جدید توسط بشیر حسینی حذف بشه ،یک سال بعد تو معتبر ترین تورنمنت موزیک جایزه دریافت کنه:))))
ولی معلم هنرم به جای لوگو و پرسپکتیو و حجم سازی و سایه زنی
باید بیاد جزوه زیستمو ببینه
فکر میکردم امتحانا تموم بشه و آزمون میانترم کانون رو هم بدم حالم بهتر میشه...
چجوری باید استرس نداشته باشم؟...
باید خوشحال بودنو یاد بگیرم باز.
.i could die right now,Celm"
I'm just..happy.I've never felt that before.
"...I'm just exactly where I want to be
-eternal sunshine of the spotless mind
خواستم بیام از آدمای بی درد و زندگیای آب نباتی بنویسم.
خواستم بیام بگم آدمایی که غذاشون گرمه، تختشون نرمه و اطرافیان شون سالمن بی عار و دردن و اگه از روزگار گله میکنن،قدر عافیت نمیدونن و جوگیرن.
خواستم بگم وقتی به نون شبشون محتاج شن میفهمن خوشبخت بودن خودشون حالیشون نبوده.
خواستم بگم پول خوشبختی میاره.
ولی چشمم تو چشم خودم افتاد و ...خودم به خودم چشم غره رفتم.
ولی تجربه ی تدریس هم تجربه ی قشنگی بود.
به چلچراغ ایده ها و برنامه ها و فانتزی های آیندم،یه لامپ دیگه هم اضافه شد.
آخرین آزمون؟=)))))))
دو ساعت زمان،پنج صفحه سوال.
چهار صفحه اول رو پرِ پر کردم.جای نوشتن نمونده بود.همشونو کامل جواب دادم و حتی در مورد استثنا ها هم توضیح دادم.
با توجه به اینکه بخش زیادیش وابسته به نظر شخصی بود،فکر میکنم نمره کامل بگیرم.
صفحه اخر،دو سوال اول رو کامل جواب دادم.سه تا سوال اخر که هر کدوم 1 نمره داشتن رو خیلی مختصر و مفید توضیح دادم.برای جای خالی های سوال آخر،هر کدوم 2 ، 3 تا کلمه نوشتم.در کل از هر 1 نمرشون،حداقــــــــل 0/5 رو میگیرم.
تصورم X>18 عه.
جواب شیمی رو هم گرفتم.پیش بینیش رو کرده بودم.در حقیقت همینکه ریاضی و فیزیک و شیمی رو بالای 16 بشم راضیم(برای این ترم).
چون نه خانوادم نمره اونقدرا براشون مهمه و نه خودم به این درسا علاقه دارم.
ولی برای ترم بعد میرسونمشون به بالای 18.
تا همین امشب همه چیزو ریفرش میکنم و آماده میکنم برای ترم جدید.یه فکر اساسی هم برای اون سه تا درس میکنم.
طبق برنامه ای که ریختم،تا عید دیگه نباید توی هیچ درسی مشکل داشته باشم.
اوضاع 4 از 5 عه:)
بعد از اولین پارت کلیپ،15 مین برای سوال اول
بعد از دومین پارت،45 مین برای سوال دوم و سوم و چهارم
و بعد از پارت آخر،15 مین برای سوال پنجم وقت داشتیم.ولی ظاهرا حدود یک ربع،نیم ساعت بیشتر نشستیم.
بارم کل آزمون 14 بود.اگه 12 هم میگرفتیم کافی بود.
سوالای 1 تا 4 رو با هم حل کردیم.آذین روی سوال یک و چهار کار میکرد ،من روی دو و سه.تونستیم کامل حلشون کنیم.
ولی سوال آخر که بارمش 4 بود از همه شون سخت تر بود.بعد آزمون جواب های متفاوتی شنیدم از بچه ها.جوابش طوری نبود که بخواد مثلا به قسمتی از راه حل نمره بده حتی اگه کل جواب درست نباشه.یه جواب نهایی میخواست که اگه اشتباه به دست آورده بودیش یعنی کل طومارِ راه حلی که قبلش نوشتی هم غلطه.
باورم نمیشه فردا آزمون ندارم.انگار یچیزی کمه:////
در مورد پر شدنو داغ شدن مغزم نوشته بودم.ظاهرا چیزی که نمیذاره درست بفهمم و درست فکر کنم و حتی درست حرف بزنم،ماهیت استرس طور داره.
بهم گفت "استرس همیشه خودش رو در قالب لرزش بدن و تند شدن ضربان قلب و ... نشون نمیده.یه وقتایی هست که ظاهرا آرومی ولی استرسی که داری متحمل میشی توی کارهات اختلال ایجاد میکنه!مغز ما مثل یه دستگاه پاپ کرن سازه که هر لحظه داره کلی پاپ کرن درست میکنه،کلی فکر.
تازه کارش وقتی استرس بگیری بیشتر هم میشه،باید از بین ای همه فکری که در لحظه ساخته میشن فقط اوناییو برداری و نگهشون داری که واقعا لازم و ضروری هستن.اگه برای خودت دغدغه های غیرضروری دست و پا کنی به این روز میوفتی...به هر حال مغز انسان گرایش به این داره که هر قضیه ای رو زودتر فیصله بده و مطمئن بشه تمومش کرده.وقتی انقدر کار براش میسازی و نمیدونه از کجا شروع کنه خب طبیعتا ارور میده!در ضمن،نباید روی استرس و عواملش زوم کرد.حتی لازم نیست خودت رو وادار به فراموش کردنش بکنی،فقط خیلی ریلکس ازشون بگذر...مثل وقتایی که توی خیابون چشمت به یه بیلبورد میخوره و وقتی ازش میگذری دیگه قرار نیست به فکرت برگرده...مثل قبلت میشی:)"
قلب مان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن قدر ما را از دو طرف می کشند تا دو تکه شویم
-پاییز فصل آخر سال است
نمی توانستم به کسی بگویم رفته ای.رفتن ات واقعی می شد اگر زبانم در دهان می چرخید و صدا از درونم بیرون می آمد و می گفتم که رفته ای.
کاش مرده بودی.اما نرفته بودی.
اگر مرده بودی،چیزهای خوبت برایم زنده می ماند و بس بود برای بقیه ی عمرم.اما رفته بودی و هیچ چیز خوبی از تو باقی نمانده بود.
-پاییز فصل آخر سال است
کلا دو صفحه و نیم سوال بود.صفحه اول و دوم رو سریع جواب دادم ولی روی سوال آخر گیر کردم.یکی از تستی هارو هم شک داشتم که عزیزان رسوندن:>>
اگه احتمال به قول پریا"شرایط خاص"اعم از بی دقتی های همیییییشگی رو فاکتور بگیریم از کل جوابا مطمئنم
به جز سوال آخر که هی با خودم یکی به دو کردم سرش و نهایتا اشتباه نوشتمش:/
ظاهرا هر 1000 متر اختلاف ارتفاع 6درجه تغییر دما رو به همراه داره...
کاش میتونستم قیافه خانم زواران رو وقتی میبینه نوشتم"هر صد متر اختلاف ارتفاع مساوی با 5 درجه اختلاف دما" رو ببینم:)))
شایدم همون بهتر که نمیبینم...
از نمره هنر هم مطمئن شدم که قراره بیست بذاره،چهار تا پروژه داشتیم که نمرم توی سه تاشون 21 از 20 شده.به جز کار آخر که گفت کلا نمرش لحاظ نمیشه.
کامپیوتر هم که...قراره گروهی باشه و مثل همیشه پیش من اصی هست.اصی خوبه.اصی گله.اصی کایند آف فرشته نجاته.
ولی بازم استرس شو دارم...هر چقدر هم که اصی تعریف کنه از الگوریتم نوشتنم،طبق عادت خودم به مهارتای کامپیوتر خودم شک دارم:"))
اینکه مجازیم یه صفحه تقلب ببریم یه ذره اوضاعو بهتر میکنه.حداقل از مکان دقیق "مساوی" ها و "دو نقطه"ها و "دابل کوتیشن" ها و "کوتیشن" ها راحت میشم.
سایه نگارش هم مثل همیشه در تمام طول این مدت بالای سر ما هست و بوده و خواهد بود.خدایا من دارم کل تلاشمو میکنمممم یه گوشه چشمی به معدل ما داشته باش
آيا با چشم فرو بستن بر حقيقت، آن حقيقت از بين خواهد رفت؟
و به تعبير امروزي، آيا ميتوان با پاك كردن صورت مسئله، اصل مسئله را نيز پاك كرد؟
مولانا در پاسخ به شایعات مرگ شمس سراییده:
كي گفت كه آن زنده جاويد بمُرد؟
كي گفت كه آفتاب اميد بمرد؟
آن دشمن خورشيد بر آمد بر بام
دو چشم ببست. گفت: خورشيد بمرد!
چهار صفحه پر سوال
دو صفحه اول خیلی زود تموم شد.دو تا سوال امتیازی هم حل کردم که از درست بودناشون مطمئن نیستم،اگه بارم سوالای امتیازی بین گزینه هاش پخش بشه فکر میکنم یه نمره ایم اونجا جبران بشه.
در حقیقت دیشب تا چهار صبح بیدار موندم و داشتم آغازیانو کلمه به کلمه حفظ می کردم
و واقعا چقــــدر لازم بود.تقریبا 80% سوالا از آغازیان بود.اونم سوالای پرمحتوا:)هیچوقت قرار نیست سوال "تشابه گیاه و باکتری "رو برای امتحااااان ببخشم.
و در ضمن...من فکر میکردم نهان دانگان تولید مثل جنسی ندارننننن...
حس یه ربات رو دارم که یسری داده روی کارت حافظش وارد شده تا بیس تفکرش باشن.در ظاهر اونارو بلده و میتونه مثلا اثبات فلان چیز رو از حفظ بگه!ولی در حقیقت منطقش براش نمیگنجه و هیچ فهم و تصویری سازی ای نداره.
حس میکنم باگ هایی که جدیدا میدم مثل یهویی گرفتن زبونم،گرد کردن کلمات توی نوشته هام(مثلا کلمات رو مینویسم کمات...ینی برای نوشتنتون کم میذارم و دستم برای کامل کردنش نمیچرخه...حتی وقتی دارم دندونه های س و ش رو میذارم انگار پیچ مچم شل میشه و دستم هرز میره:/)ارور فول بودن پتانسیل مموریمه:///
دقیقا تصویر سازیش اینطوری میشه که قبلا مطالب از لای شیار های مغزم میومدن و می رفتن سر جای خودشون می نشستن...ولی حالا که حافظم پره ،ینی لای این شیار ها دیگه پر شده!مطالب میان که برن سرجاشون ولی مغزم دیگه جا نداره،اونام مثل قطرات بارون که میخورن روی چترو نمیتونن بهش نفوذ کنن و ازش سر میخورن،سر میخورنو میریزن رو زمین!
وقتایی که دارم کتاب میخونم،فیلم میبینم،درس میخونم،سر کلاسم...انگار مطالبو با فشار و اجبار تو حافظه کوتاه مدتم جا میدم!
ظاهرا یه اپدیت جدید برام اومده.ولی کد نویسم نمیاد منو اپدیت کنه که دیباگ بشم.انگار همه چیز داره اپدیت میشه و ورژن قدیمی من دیگه پاسخگو نیست!قابلیت تعامل با اپدیتای دیگه رو نداره.از فرمتای جدید پشتیبانی نمیکنه.برام جالبه حتی فیزیکلی هم این احساس پر بودن مغزم و درد خفیفش رو دارم!
ریشه هایمان به آب می رسند
شاخه هایمان به آفتاب می رسند
و ما بازهم به سبزی رشد می کنیم.
تمرین که می کردم،می دانستم ایستاده ای توی چارچوب در اتاق و نگاهم میکنی.چه طور ساز بزنم وقتی نیستی و نگاهم نمی کنی؟نیستی و انگشت هایم رقصیدن یادشان رفته.خشک شده اند و دیگر چیزی از شوپن یادم نیست.
-
-پاییز فصل آخر سال است
چرا باید اصوات رو بجای جمع مکسر،جمع مونث سالم حساب کنم؟اونم بعد سه سال قواعد مکسر رو خوندن؟
چرا باید معنی لعب و فتح یادم بره؟
کل مشکلم ترجمه بود.در حقیقت مشکل اصلی حافظمه که کلمات یادم نمیمونن.قواعدو کامل بلدم.
ولی این دلیل نمیشه.میشه؟
تازگیا کلمه های فارسی رو هم یادم میره و نمیتونم جمله ها رو کامل کنم.
مطمئنم بخاطر محدودیت دایره لغات نیست.تو حرف زدن با خودم که دچار مشکل خاصی نیستم.
حس میکنم مغزم زیادی پره.چندتا research tab همزمان توی مغزم بازن.چندتا جواب همزمان به مغزم میرسه و سعی میکنم کامل ترین جوابو بدم.ولی جور درنمیاد و همون طور که زیر نگاه خیره ملت ذوب میشم زبونم قفل میکنه.چخبره اینجا؟