
روزی روزگاری و آره خلاصه...
کنار یه خونه ی بزرگِ قدیمی که کسی اونجا زندگی نمی کرد یه درخت بزرگ بود.
روی اون درخت ،چند تا پروانه با هم زندگی می کردن.پروانه ها میدونستن توی اون خونه،خیلی وقته که یه شمع روشنه.ولی هیچکدومشون نمی دونست شمع چیه و می تونه چه شکلی باشه...
همه ی پروانه ها مشتاق بودن شمع رو از نزدیک ببینن ولی کسی جرئتِ توی خونه رفتن رو نداشت.بلاخره یک روز یکیشون داوطلب شد که بره و ببینه و برگرده تعریف کنه.
پروانه رفت و از دور شمع رو دید.برگشت و خطاب به بقیه پروانه ها گفت شمع زیباترین چیزیه که توی کل عمرش دیده!گفت شمع نورانیه و انگار که تیکه کوچکی از خورشیده!
بقیه پروانه ها محو صحبتش بودن ولی یکیشون گفت نمیتونه روشنایی و زیبایی شمع رو تصور کنه و باید بره و خودش از نزدیک اونو ببینه.
پروانه رفت و وقتی برگشت،نوک بالش سوخته بود.
اونم با شگفت زدگی،برای بقیه تعریف کرد"اینکه خیلی نورانی و خیلی زیباست به کنار،خیلی هم داغه و گرمابخشیش مست کنندست!"
دوباره پروانه ها به وجد اومدن و دوباره یکی از پروانه ها گفت که نمیتونه گرمابخشی شمع رو تصور کنه و خودش باید ببینتش...
پروانه رفت،و هیچوقت بر نگشت.
پروانه،شعله ی شمع رو دیده بود و نتونسته بود دل بکنه...جلوتر و جلوتر رفته بود و شعله رو در آغوش کشیده بود.
پروانه...از فرط زیبایی شعله دووم نیورده بود و خودشو فدای اون کرده بود...
-
-
نمیدونم و از اونجایی که هیچوقت دیگه باهات حرف نمیزنم قرارم نیست بدونم،
ولی اگه من پروانتم،پس حدسش زیاد سخت نیست که تو برای من چی هستی:)
سعدی توی دیباچه میگه:
ای مرغ سحر،عشق ز پروانه بیاموز! کان سوخته را جان شد و آواز نیامد!
این مدعیان در طلبش بی خبرانند... کانرا که خبر شد خبری باز نیامد!:)
اگه هم حرف سعدیو نفهمیدی،پس تکست کوروش رو میفهمی
تو این اتاق تاریک که نداره هیچ شمعی
باشی پروانه میشم
نباشی ترانه میگم
تو فقط اراده کن!....برات بمیرم:)