
برای قلبشو و روحشو باوراش زنده موند حتی اگه خواستن نذارن جا براش!!
غرورو ترس و کینه از تو قلبش رفت وقتی تمامه خاطرات تلخو دفنش کرد…
هر بار که صدام میکنی به این فکر میکنم که واقعا بدون اغراق،بی نهایت دوست دارم:)
امیدوارم بخاطر بعضی لحظه های بچگیت که خرابشون کردم منو ببخشی،به هر حال منم بچه بودم:""
بی برو برگرد،تو ارزشمند ترین دارایی منی:)
بزرگترین هدفم نرفتن خنده از رو لب توعه:)
مراقب خودت باش ،هر چی نباشه تو امید به زندگی یه نفری!
تولدت مبارک مهربون ترین.
بعد از دیدن فیلم call me by your name علاقه ی خیلی زیادی به این دستبندا پیدا کردم:)))
فیلمش رو هم بهتون پیشهاد...میکنم.اگه بالای 16 سالتونه و با فیلم های صحنه دار مشکلی ندارید😴
موضوع کلی اش برای من زیاد جذاب نبود.ولی از تامدیل ها و لوکیشن ها و کلا تم ظاهری فیلم هر چی بگم کم گفتم:)

از فردا هر کاری رو به سریع ترین شکل ممکن انجام میدم=}
(که وقت خالی برای فیلم دیدن و کتاب خوندن پیدا کنم😭😭😭)
کار هایی که باید انجام بدم خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
زیادن
پس فعلا.
امروز کلاس انشا داشتم.
معلم انشا،به هر نفر یک موضوع متفاوت داد.
یعنی 32 موضوع انشا رو برای هر جلسه طرح میکنه:))
موضوعات عجیبی بودن:لبخند خدا،بدشانس ترین آدم دنیا،دی اکسید رونالدو،شانه های باران،احتمالا نمیدانی،مدل مو نامه و...
یکی از ویژگی های مشترک معلمای مدرسه ی ما خلاقیت بیش از حد،در حد جنونه:)
حس میکنم برای اولین بار موضوع رو دارم،ولی محتوایی به ذهنم نمیرسه براش:(
موضوعی که باید بنویسم "یک در پنج" عه
ایده ای دارید؟؟؟
از صبح گلوم درد میکرد
از مدرسه که برمیگشتم،توی پونک و جلوی تیراژه شلوغ بود
داشتم از کنار جمعیت رد میشدم که چند نفر چند تا گاز اشک آور انداختن
و از شانس خوبم یکیشون دقیقا افتاد کنار من
و بله
خفه شدم
صلوات بفرستین
بلدی برداری تو هرچی سره راته
حسی که بینمون بود همیشه یه رازه:)
دوباره غرق شدم تو اقیانوس لا موجا
شدی توهم مثه این نهنگای قاتل:))

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
_pr04.jpg)
مرا جوری در آغوش بگیر
که انگار فردا میمیرم؛ و فردا چطور؟
جوری در آغوشم بگیر
که انگار از مرگ بازگشته ام
زنگ تفریح دوم بود،معاون پرورشی اعلام کرد مثل هر دوشنبه میتونیم حلقه بزنیم و سرود ملی سمپادو بخونیم
حلقه رو زدن و شروع کردن به خوندن،ولی نه سرود ملی رو!
قبلا شنیدم ادما رو نباید از روی ظاهر قضاوت کرد
امروز فهمیدم از روی باطن هم نمیشه قضاوت کرد!
اصلا کلا نباید قضاوت کرد
قضاوت فقط کاره خداست😂💫
اعتراف میکنم معلم ادبیات امسالم بهترین معلمیه که تا حالا دیدم!
از رفتار و ظاهر حرفه ای و کاریش که نمیشه ایرادی گرفت،مشخصه پشت روش تدریسش کلی تجربست!
طبق تعریف خودش،تا شش،هفت سال پیش رشته اش کامپیوتر بوده،ولی یه تصادف وحشتناک اون رو تا لب مرگ کشونده.
گفت نجات پیدا کرده ولی توی دوران نقاهتش همش به این فکر میکرده که اگه نجات پیدا نمیکردم،به عنوان یه آدم خوشحال و راضی میرفتم؟
نه.
پس علاقه اش رو دنبال کرد و تونست دکترای ادبیات فارسی عرفانی رو بگیره.
برای تاریخ ادبیات،تاریخ رو داستان وار روایت میکنه تا با شخصیتای داستان که شاعرا و منجما و ... هستن کامل آشنا بشی.
برای معنی کردن ابیات،قصه هایی که پشت شونه رو کامل تعریف میکنه:)مثلا برای بیت"به بینندگان،آفریننده را نبینی،مرنجان رو ببینده را"قضیه ی معتزله بودن فردوسی رو پیش کشید.
از هجوم فرهنگی اعراب و نجات زبان فارسی به دست فردوسی حرف زد،از مخالفتای پادشاه ترکمن برای انتشار شاهنامه حرف زد،از اسطوره های یونان و سپهر گردان و فلک الافلاک و ایلیاد و اودیسه گفت.و طوری تعریف میکرد که منی که علاقه ای به تاریخ نداشتم هر لحظه از قشنگی و عجایب این داستانا مو به تنم سیخ میشد.برعکس سال هی پیش،الان ادبیات وافعا درس مورد علاقمه:)
از کلاس اول تا شیشم رو توی یه مدرسه خوندم.یادمه همون سال اول آنیسا رو دیدم،یه دختر تپلی شیرین زبون و مهربون،و البتههه خوش خوراک.
با هم رفیق شدیم.بعدش رسپینا بهمون اضافه شد،بعدش سارینا و بعدش پارمیدا.هیچ وقت دعواهای سارینا و پارمیدا رو یادم نمی ره،اخرش انقدر باهم جنگیدن که پارمیدا از مدرسه مون رفت:)
ولی ما چهارتا ،تا کلاس سوم باهم توی یه کلاس بودیم و حتی یه روز هم از هم جدا نشدیم.
سال سوم،کلاس های رسپینا و سارینا از من و آنیسا جدا شد.رسپینا دوست جدید پیدا کرد ولی سارینا همچنان با من و آنیسا بود.
از سال چهارم ،سارینا و آنیسا خیلی باهم صمیمی شدن ،و طبق معمول،بعد هر صمیمی شدنی،یه جدایی اتفاق میوفته.
دعواشون شد و آنیسا برگشت پیش من ،ولی سارینا برعکس ماها،آدمی نبود که با هر کسی گرم بگیره و تا اخرین باری که دیدمش،تنها مونده بود.
همون سال چهارم بود که با سارا آشنا شدم.یه دختر خیلیییی ساکت و سر به زیر.از اونایی که دنبال دوست میگشت و هر بار یکی دلشو میشکست:)
من و آنیسا با هم موندیم.تا کلاس شیشم.سال شیشم من تونستم وارد شورای مدرسه بشم و به اوج محبوبیت خودم بین بچه ها رسیده بود.اون تایم،کسایی هم بودن که معمولا نادیده رفته میشدن و مشخص بود تصمیم داشتن خودی نشون بدن.سال شیشم،یه دختر مو چتری خودخواه و غرغرو یادم نمیاد از کجا،پیداش شد و جای آنیسا رو برام گرفت،هانا!
***ادامه مطلب: