
من واقعا ازش خوشم میومد.همه جا با هم بودیم.همه کارهای شورا رو باهم انجام میدادیم.به کتابخونه مدرسه هم با هم نفوذ کردیم و اونجا اکیپ خودمونو جمع کردیم.
تو تمام این مدت آنیسا سعی میکرد منو از پیش هانا بکشه سمت خودش.ولی من واقعا وابسته هانا شده بودم:)
3 آبان همون سال،من برای اولین بار رفتم خونه هانا.تولدش بود.اونجا با داداش دوقلوش آشنا شدم.
زمستون اون سال منو هانا و داداشش و دوست داداشش رفتیم برف بازی.
بعد کرونا شروع شد و مدارس مجازی شدن.هانا رفت به یه دبیرستان دولتی.و من وارد سمپاد شدم.
و این اخر رابطه ی منو هانا بود.شاید تا اون سن ،به کسی اونقـــــدر وابسته نشده بودم:)ولی طی یه مدت کوتاه فهمیدم به حدی که هانا دغدغه ی من بود،من اصلا براش مهم نبودم و همونطور که گفتم،با استفاده از من صرفا میخواست توی مدرسه به چشم بیاد:)
یادمه وقتی به این نتیجه رسیدم اولش خودم خواستم باور نکنم،با اینکه میدونستم حقیقت بود:)یعنی فقط میخوام متوجه بشین چقددددر برام سخت بود:)
گذشت.به بدترین شکل ممکن.برای من البته:)این اولین شکستی بود که توی رفاقت خورده بودم!
اما از حق نگذریم،با همه ی این ها،ذره ای از صمیمیتم با آنیسا کم نشد،حتی تا همین لحظه که اینو مینویسم،با آنیسا در ارتباطم:)
سارا رو که معرفی کردم،اونم تصمیم گرفت بود همزمان بامن برای آزمون تیزهوشان بخونه،خوب یادمه،فقط دوماه مونده بود به آزمون که استارت کارو زدیم.
سارا اومد خونه مون و برنامه ریزی مون شروع شد،تمام کتاب های تستمون رو گذاشتیم رو هم و به یه کوه سوال تستی هوش رسیدیم،تعداد سوالا رو تقسیم بر روزای باقی مونده کردم و به این نتیجه رسیدم که باید روزی 150 تا تست بزنیم!
قرار بود باهم تست بزنیم ولی من مجبور شدم با مامانم برم یه خونه بابابزرگم توی یه شهر دیگه،و هر کدوممون جدا شروع به خوندن کردیم.
برگشتم تهران،آزمون رو دادیم و تمام.حدود یک ماه بعد نتایج اومد.اینطوری شد که من مشغول سومین سال تحصیلم توی فرز 5 ام ولی سارا نتونست موفق بشه:(
ولی این باعث نشد از سارا فاصله بگیرم:))
کلاس هفتم بودم،با ملینا آشنا شدم و حقیقتش باهاش به این نتیجه رسیدم که دنیا رو چقدر میشه قشنگ تر دید:)
اومدم پایه هشتم،هر روز با ملینا صمیمی تر از روز قبل میشدم.حتی با دوتا از دوست هاش هم آشنا شدم.مهدیس،که بخاطر قدش که از من کوتاه تره خیلی اسون تو بغلم جا میشه و هنوز وقتی که وارد مدرسه میشم اولین نفریه که میاد و بغلم میکنه:)و آنوشا،که هر وقت نگاش میکنم به هنرمندی خدا بیشتر و بیشتر پی میبرم:)قبل آشنایی با آنوشا هیچ تصوری نداشتم که موهای فر چقدر میتونن زیبا باشن:)
میگفتم...کلاس هشتمم رو با این سه نفر شروع کردم و با هم بودیم تا وقتی که یه دختر با ظاهری کاملا شرقی(از نظر فرم قشنگ چشماش و سیاهی شب موهاش میگم:)از یه مدرسه دیگه انتقالی گرفت و اومد پیش ما.اوایل،بخاطر اینکه اگه یادتون باشه سال تحصیلی پیش مجازی شروع شد،تصورم از آذین،یه دختر لاغر و قد کوتاه و کم رو بود که معمولا نادیده گرفته میشد.ولی از وقتی بهش نزدیک تر شدم فهمیدم تصورم از همه لحاظ کاملا اشتباه بوده.آذین،هم دانش آموز فوق العاده ایه،هم دوست مفید و وفاداریه و تا جایی که میدونم،خیلیم مسئولیت پذیره و این ویژگی ها،اونو تبدیل به آدمی کردن که به سادگی نمیشه ازش ایراد گرفت:)
یا آذین شدیم پنج نفر.یادم نمیاد از کی و کجا،،،ولی میشه گفت من ساکت ترین و عجیب ترین دختر مدرسه،یعنی شهدخت رو هم پیدا کردم و اونو هم اوردم تو اکیپمون ،و پرونده اکیپ "سَم"بسته شد.
اوایل دور هم جمع شدنامون،چالش های فکری زیادی در موردشون برای خودم می ساختم(طبق معمول)که نهایتا به ای نتیجه رسیدم با این کار فقط خودم رو اذیت میکنم!بنابراین بیخیال اورتینک در مورد دوستام شدم و حدود یک ساله که واقعا وقتی کنار همیم،شادیم:)تک تکشون برام ارزشمندن:)چه ملینایی که یه لحظه هم ساکت نمیشه،چه شهدختی که در طول روز یه خط کامل هم حرف نمیزنه(البته اگه مثل من پاپیچش بشین تا یخش آب بشه،از آدمای رندوم دورتون حرف های خیلی خیلی جالب تری برای گفتن داره:)
حس میکنم خدا بعضی وقتا،یسری آدما رو جلوی راهم قرار میده که انگیزه ادامه مسیرم باشن!یعنی فقط وجودشون،"فقط وجودشون"برام عزیزه و یادآور اینکه"کم نیار و ادامه بده،ما پشتتیم:)".
حس میکنم خدا خیلی مراقبمه ،چون برام فرشته هاشو فرستاده:)