
از کشتن مورچه ها حس بدی میگیرم
ولی نسلشونو منقرض میکنم. هر حشره ای که به قلمرو من نزدیک شه لایق چپکی مردنه.
جوری با درسام کنار نمیام که از صبح دوتا محصول جدید طراحی کردم ولی یه کلمه حسابان نخوندم
"چگونه احساس باهوش بودن زندگی من را خراب کرد"
"و متاسفانه تونستم از راهنمایی سمپاد باشم"
"از یه جایی به بعد هویت تو با درسات تعریف میشه"
بعد حدود 5 ماهی که دوباره دارم مستمر به تراپیست مراجعه میکنم متوجه چیزای جدیدی شدم. در مورد خودم و راجع به اهمیت احساسات.
بچها جون احساسامون همون لحظه که ما به دنیا میایم شروع میشن و واقعا واقعا اساسی ان. ستونای اصلی هویت بر اساس این که تو ذاتا به چی چه احساسی داری شکل میگیره و وای به حال کسی مثل من که از بچگی تو گوشش خوندن ادم احساسی بازندست. این حرفو احساسی ترین ادم زندگیم بهم میگفت. فکر کنم مخاطبش من نبودم، حسرتا و باختایی بود که سر احساسش داده بود. ولی خب انقدر بی احساس زندگی کردم که هویتمو گم کردم و یه قالب جدید خوشگل بی نقص دختر خوب ساختم که متاسفانه چون با چیزی که واقعا دلم میخواست باشم و حتی خودمم باورش نداشتم و به نظرم بی ارزش بود( هر چیزی به جز قالبی که ساخته بودم بی ارزش بود!) فاصله ی زیادی داشت مدام خودمو به در و دیوار قالبه زدم.
چقدر نوجوونیم خوش نگذشت. چقدر کدر و دور و منزوی گذشت. چقدر طفلی بخاطر قرار گرفتن تو جاهایی که واقعا بهشون تعلق نداشت تحقیر شد.
از احساست دور میشی، منطقتو مثل تاج بالا میبری، حالت با زمینه های اصلی زندگیت خوب نیست چون انتخاب تویِ واقعی و انتخاب احساس و قلبت نیست!..
خوشحالم که متوجه این داستان شدم. هر چند دیر. اما جای شکر داره.
فروپاشی بود پروسه ی درکش.
منِ واقعی دلش نمیخواد کتاباشو با خودش ببره اینور اونور. دلش نمیخواد پنج شنبه های کلاس دهمش پانسیون بمونه. دلش نمیخواد از دور سبک زندگی دلخواهشو نگاه کنه و انقدر باورش شده نقش بازی کردناش واقعی ان ته دلش اون طرفو مسخره کنه چون نه نمره هاش بالاست نه افتخار درس خوندن تو بهترین مدرسه رو داشته نه بلده کنفرانس هوش مصنوعی انگلیسی بده ...همین؟ همش همین واقعا؟آدما فقط همینن؟
تازه دارم متوجه میشم نباید لبخند بزنم وقتی کسی جلوم مزه میریزه که " میگن آدمایی که زیاد با خودشون حرف میزنن به هوش بالاشون ربط داره". و اتفاقا باید نگران بشم که منی که از اجتماعی ترین آدمایی ام که میتونی ببینی و میتونستم مثل یه پادکستر نانس و بداهه حرف بزنم ، چرا باید بیشتر از 80 درصد حرفام با خودم باشه بجای آدمایی که واقعا از تعامل باهاشون آدم خوشحال تری ام؟
حرفای توی سرمو نوشتم، اوضاع اونقدر که الان به نظرت میاد تیره و کسل کننده و مرده نیست؛ اتفاقا نرمال میگذره. چون دارم درستش میکنم.
بعد 18 سال باید کشف کنم من چیارو از خودم قایم کردم؟
من تولید محتوا رو واقعا دوست دارم. پادکست، ادیت، نوشتن و ...
من بال بال میزنم که شاغل بشم و هر کاری که از دستم بر میاد رو بکنم تا روزی بتونم بگم کارآفرینم. تنها رویای بچگیمه که انقدر دست نخورده نگهش داشتم.
وقتی اسکیت میکنم مودم پایین نمیمونه چون ذوقم براش وحشتناک زیاده.
من با آشپزی حرفه ای میونه خوبی ندارم چون با هر طعم جدیدی کنار نمیام ولی کیکای من بچه های من ان.
من یه طراحم. چقدر شانس اوردم که تونستم تجربه گیم دیزاین داشته باشم تا بفهمم این دقیقا همون کاریه که همیشه دلم میخواست بکنم و خودمم نمیدونستم چجوری باید توضیحش بدم. طراح فضای سه بعدی و مکانیک حرکت و معمام.
از سرچ های زمان بر ستایش 14 ساله که یادم میاد و هنوزم بهشون علاقه دارم چند زبانه بودنه، شهر گفتنه، رقصای مختلفه، همیشه زندگی تحت الشعاع ورزش داشتنه، حوصله سریال طولانی نداشتن و فیلتر "مینی سریال" گذاشتن برای انتخابای جدیده.
نمیدونم دارم خیلی جزئی یا خیلی کلی فکر میکنم. ولی برای خودم خوشحالم. بزرگ شدن انتخابای سخت و تاثیرگذار روی ادامه زندگی هم به همراه داره.
امیدوارم بتونم بسازم و از پسش بربیام.
این روزا آمیتیس و طاها رو پیشم دارم. بلاخره آدمایی که خودشونن و میتونم باهاشون صمیمی باشم=)
هنوز کلی امیدوارم:)
تعداد زیادی از وبلاگ هایی که میخوندم دیگه فعالیت ندارن.
اگه هنوز مینویسید کامنت با لینک وبتون بذارید.
وبام تموم شده🙁
اگه لازم بود دوباره دکور اتاقمو بچینم ماکسیمالیست درونم بیدار میشه و یقینا دیوار با تکسچر گورخری خواهیم داشت
یکی از چیزایی که ته دلم هیچوقت دوست نداشتم برم سمتش فلسفه ست. حتی از سوال های مفهومی هم بدم میاد؛ تعریف تو از خیانت چیه؟ عشق به نظرت یعنی چی؟
چون تجربه میکنم، حاشیه نمیسازم، توهم معنی احتمالی رفتار فلانی رو نمیزنم، اگه حال نکردم قطع ارتباط میکنم، سهم حال خوبمو برمیدارم و میرم:) مهم نیست یادم نمونه جزئیات غنی ترین و ملموس ترین خاطره با فرد مورد علاقه م! مهم سبکی من و تحمل پذیری بار هستی منه.
حتی نوشتن رو هم بخاطر انتقال اون احساس عمیق انجام نمیدم. چی بگم الان عمق دردم مشخص بشه؟ چه تشبیهی به کار ببرم که بخوام بگم از خوشحالی بند نیستم؟
مینویسم که آهنگ و معنی کنایه آمیز خلق کنم. استثنائا وقتی مینویسم آزاده ام.
کتاب و متن رو نمیخونم اگه به جزئیات به شکل غیررایج و زیادی متمرکز پرداخته باشه. راجب جزئیات و رنگ و نور و حس و نفس گرم و تنش نگاه و لرزش دست و چی و چی حرف بزن که بگی و بلاخره در جنگ با خودش پیروز شد و انگشتانش روی کلاویه ها نشستند.
میخونم که بهره مند بشم. چارچوب ذهنی من با جزئیات مکتوب، درجا میزنه و خسته میشه.
بچها جون قلمروِ "معانیِ فراتر از آنچه دیده میشود" خطرناکه. امکان پرت شدگی داره. اگه هنوز میتونید چنگ بزنید که نیوفتید لطفا چنگ بزنید. چون نوشته هاتون برام تاریک و ترسناک شده. خودتون میدونید منظورم کدوماتونه. وب همتونو خوندم.
پ.ن: تیزهوشان اگه پرتقال باشه، یه پرتقال خونیه. کاملا خونی.