
تو میتوانی یک سرزمین را وطن بدانی، حتی اگر آن سرزمین هیچ وقت تو را کاملا از خودش ندانسته باشد. اما یک جایی باید قبول کنی که خاطره به تنهایی خانه نمی سازد. جایی که مدام باید تعلق خودت را ثابت کنی، هر بار با یک برچسب به تو یادآوری میکنند که "از ما نیستی"، و حتی بعد از چند نسل هنوز حق بودنت محل سؤال است نمی تواند تمام معنای خانه برایت باشد.
من ایمان دارم که زیبام. به نظر خودم در واقع. متوسط تقریبا رو به بالا. ولی وقتی یکی با حالت کف کرده میگه خوشگلی، من دیگه خدا رو بنده نیستم😂
یکی از دوستام بهم گفت بهش زبان یاد بدم. گفت اصلا زبانش خوب نیست.
تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم. نمیخوام برم جلوی یه تخته سفید با پوشش رسمی وایسم و ویدیو ریکورد کنم.
از گرامر شروع میکنم. زمان هارو یاد میدم.انواع فعل رو، جمله بستنای ساده رو. یه سری کلمه رو.
و بهتره قبل گرامر یاد دادن خودم باز ویدیو تدریس ببینم که بتونم تسلط نسبی داشته باشم.
شاید ویس بگیرم. شاید ویدیو مسیج. شاید عکس بفرستم از یه صفحه کتاب یا تمرین. شاید تایپ کنم. هر چیزی که حس کنم کسی که نمیره ویدیوی تدریس رو سرچ بزنه و ببینه و بجاش میاد از من میخواد بهش یاد بدم حوصلش میکشه ببینه و یاد بگیره رو پیاده میکنم.
گفتم بگم، اگه کسی نیاز داره از این محتوا سر یه تایم مشخص استفاده کنه بهم بگه. تلگرام در ارتباط باشیم. اون چیزایی که میخوام بسازم و بفرستم برای دوستم رو برای اونم بفرستم. یا اگه دوستی اشنایی دارید که میتونه استفاده کنه...
محض اطمینان بگم بی هزینه ست. لازم داشتین برام کامنت بذارید خودتونو معرفی کنید راه ارتباطی تلگرام بدید، کامنت خصوصی،عمومی، پیام گفتینو، هر چی خلاصه...
ناخنایی که کاشتم متوسط رو به بلندن. پارسا نصف روز رو میاد میشینه کنارم تخمه میخوره. من اصلا قلقش رو ندارم. حواسم نباشه ناخنام تق تق
ایمانم به اون آدم تا حد زیادی از بین رفته. به خاطر این تونستم زود move on کنم که وقتی به شکلای مختلف کم گذاشتنش برام و آخرشم اون کارش، فکر میکنم، احساس غارت شدن میکنم. من خیلی ارزشمند تر از اون بودم.
واقعا واقعا دلم میخواد یه گربه سفید کوچک داشته باشم. حتی الامکان مانچکین. ضعفش رو دارم به معنای واقعی.
فرض کن اگه فصل های کتاب شیمی 3 بخوان راحت باشن، باید بپرن اون طرف پل.
فصل 1 خودشو با خیال راحت پرت کرده پایین پل.
فصل 2 نیت پریدن داشته ولی یقینا حالشو نداشته و اونم پرتاب شده.
فصل 3 بی پروا پریده . پاش که رسیده اون طرف پل یه نگاهی هم به پایین پل انداخته.
فصل 4 هنوز نمیدونه کیه، کجاست، بهر چه آمده. سه چهارم بدنشو از پل رد کرده داره هد میزنه.
آدمای ارزنده شکیل و متینن و تو هر سبکی که باشن اتو کشیده ن، و هدف دار و با اطلاعاتن.
به جز این وقت تلف کردنه.
با این سبک تفکر نمیدونم به جای خوبی میرسم یا نه.
فریماه ادم امنی برای گفتن همچین راز هایی نیست
حس میکنم آمیتیس خسته شده انقدر راجب این داستان پیشش ابراز نگرانی کردم، حس میکنم مغزش زیادی جناییه که فکرِ اینکه کار خود طاها باشه رو انداخت توی سرم
حس میکنم گفتن این داستانا برای فاطمه هیچ دردی رو دوا نمیکنه چون فاطمه واقعا بی آلایش و پاکه برای اینکه مغزش احتمال پلیدی یه آدم آشنا رو بده
و تازه وقتی طاها رو حذف کردم فهمیدم چقدر انحصار دایره روابطم رو دستش گرفته بود
به شکلی حالم گرفته ست که چیزایی که قبلا حتی سر حساس ترین امتحانام ازشون نمیگذشتم خوشحالم نمیکنن
همین که دیگه دلم نمیخواد خرید کنم یعنی فاجعه
توی شوک بزرگی ام. هنوز باور نکردم که دیگه قرار نیست باشه.یک سری عادات و یک بخش از لایف استایلم رو تغیر دادم که وقتی یادش میوفتم وحشت میکنم. حتی تیکه کلامایی که طی حرف زدنام با اون ساخته شده بود. من احمق و کوته فکر نبودم. همیشه احتمال رفتنش و نبودنش رو میدادم. برای همین از ته دل و تا وقتی مجبور نبودم توی حرفام ضمانت موندن نمیدادم. حالا که اینارو باور داشتم چرا انقدر این اتفاق برام غیرقابل باوره...
سجاد پرسید یعنی تو باور کردی طاها میخواسته بهت خیانت کنه؟ باز بغض کردم . گفتم نمیتونم باور کنم.
من خیلی خوبم. رابطه خیلی خوبی رو ساختم. میدونم عدالت یه اصل مستمر نیست. ولی احساساتم ضربه دیدن. فکر کنم فقط کافیه با همین بتونم تا اطلاع ثانوی حال بدم رو توضیح بدم. احساسام رو بعد کلی مدت از لونه شون اوردم بیرون و اسیب دیدن . تقصیر من نبود. میدونم نبود.
به شکل وحشتناکی احساس نا امنی میکنم. اینکه هر کسی ممکنه نقشه داشته باشه تا بهم آسیب بزنه. اینکه احساسی که ادما راجع بهش حرف میزنن واقعی نباشه و واقعی نبودنش اجازه نده خودشونو از خیلی کارایی که ممکنه بهم آسیب برسونه منع کنن. من میدونم مشکل از من نیست. من آدم به اندازه ای هستم. به اندازه خوب. به اندازه دور. به اندازه نزدیک.
ولی همچین وقتایی که یکی که خیلی روش حساب میکردم، تقریبا بیشتر از همه، اینطوری باعث شکسته شدنم میشه فکر میکنم لابد مشکلی از منم بوده که ادمی که اون قدر به چشمم خوب بود باهام خوب نبود. چی شد؟ زیاد از حد بودم؟ یا کم بودم؟ محدودیتایی که دارم سازنده ست یا وایرانگر روابطم میشه؟ یعنی الان بهم بدی شده چون دختر خوبی بودم؟
یک گرفتگی و سنگینی مدام بین گلو و قفسه سینه و شکمم می چرخه. احساس اضطراب یا ناراحتی رو نمیتونم تشخیص بدم به این آسونیا. فردا باید در اولین فرصت زنگ بزنم به کلینیک و به تراپیست مراجعه کنم. شرایطم بحرانیه. حس میکنم باز دارم نمیتونم احساسات واقعیمو بروز بدم. به خودم میام میبینم صرفا خیره شدم به یه گوشه و دارم فکر میکنم طاها و این همه به خرج دادن سیاست در مقابل من؟ من؟ واقعا من؟ و اشکام پشت سر هم میریزن. هنوز نمیتونم بدون بغض کردن قضیه رو تعریف کنم.
من تصمیم دارم سعی کنم بفهمم کی پشت این ماجراهاست. و اگه طاها باشه، قویاً فکر میکنم آدم قبلی نمیشم. آدمی که میتونست خالصانه عشق بورزه.
عدم امنیت شدیدی رو تجربه میکنم. دو تا خط جدید سفارش دادم. هم برای خودم هم برای داداشم. که صرفا این خط رو به مدت طولانی غیر فعال کنم و دیگه با خیلیا که ازشون تا حدود خوبی خیالم جمع نیست قطع ارتباط کنم. در خونه رو مدام قفل میکنم. تمام عکسامو از تمام اکانت هام برداشتم. قبلا فکر میکردم وقتی یه عکس رو گذاشتی پروفایلت ، هر استفاده ای ازش بشه میتونی در موردش دادخواهی کنی چون خیلیا میدونن عکس پروفایلت بوده و شخصی نبوده!
ولی حالا که توی این داستان، یکی عکسِ پروفایلِ تلگرامِ اکانتی که من 2 ماه پیش حذفش کردم رو نه به سایز 1*1 ، بلکه کامل. و landscape برای مچ گیری پارتنرم استفاده کرده احساس خطر میکنم. در صورتی که پارتنرم اول رفته پیوی طرف و نمیشه گفت اون طرف دام پهن کرده بوده چون اصن طاها میتونست بهش پیام نده هیچوقت!
اگه
اینا
نقشه طاها باشه
تا یه مدت طولانی با هیچکس نمیتونم ارتباط عمیق بگیرم.
پ.ن: پارتنرم نه، اکسم.
فکرشو بکن به دختری آسیب برسونی که حتی نتونه به خاطرش به مامان باباش پناه ببره