
فریماه ادم امنی برای گفتن همچین راز هایی نیست
حس میکنم آمیتیس خسته شده انقدر راجب این داستان پیشش ابراز نگرانی کردم، حس میکنم مغزش زیادی جناییه که فکرِ اینکه کار خود طاها باشه رو انداخت توی سرم
حس میکنم گفتن این داستانا برای فاطمه هیچ دردی رو دوا نمیکنه چون فاطمه واقعا بی آلایش و پاکه برای اینکه مغزش احتمال پلیدی یه آدم آشنا رو بده
و تازه وقتی طاها رو حذف کردم فهمیدم چقدر انحصار دایره روابطم رو دستش گرفته بود
به شکلی حالم گرفته ست که چیزایی که قبلا حتی سر حساس ترین امتحانام ازشون نمیگذشتم خوشحالم نمیکنن
همین که دیگه دلم نمیخواد خرید کنم یعنی فاجعه
توی شوک بزرگی ام. هنوز باور نکردم که دیگه قرار نیست باشه.یک سری عادات و یک بخش از لایف استایلم رو تغیر دادم که وقتی یادش میوفتم وحشت میکنم. حتی تیکه کلامایی که طی حرف زدنام با اون ساخته شده بود. من احمق و کوته فکر نبودم. همیشه احتمال رفتنش و نبودنش رو میدادم. برای همین از ته دل و تا وقتی مجبور نبودم توی حرفام ضمانت موندن نمیدادم. حالا که اینارو باور داشتم چرا انقدر این اتفاق برام غیرقابل باوره...
سجاد پرسید یعنی تو باور کردی طاها میخواسته بهت خیانت کنه؟ باز بغض کردم . گفتم نمیتونم باور کنم.
من خیلی خوبم. رابطه خیلی خوبی رو ساختم. میدونم عدالت یه اصل مستمر نیست. ولی احساساتم ضربه دیدن. فکر کنم فقط کافیه با همین بتونم تا اطلاع ثانوی حال بدم رو توضیح بدم. احساسام رو بعد کلی مدت از لونه شون اوردم بیرون و اسیب دیدن . تقصیر من نبود. میدونم نبود.