
از رفتن عریان(امیر) ناراحت شدم واقعا. چقدر خلوت شده اینجا...
تنها کسی که فعالیتش ثابت مونده تک پسره. بقیه دیگه چراغ وبشون حتی از منم بیشتر سوسو میزنه. پتوس آبی، لیتل گاد، خانم معلم و آمیگو...
دستم بهت نرسه طهوژ.
پ.ن: اهای اهالی. کامنت بدین اینجا لینک وباتونو add یا update کنم.محض رضای خدا.
به مناسبت شروع امتحانای ترم اول (آخه خیلی بیکار موندم حوصله م سررفته) تیرامیسو درست کردم
یه ظرف بزرگ، و یه ظرف گرد کوچولو برای اون بچه پررو
نهایتا دو روز فرصت داره بیاد ببرتش. وگرنه دیگه قابل خوردن نیست(چون من تحمل نمیکنم و میخورمش)
همه ی مواد مورد نیازش سرده. حالا برو فکر کن من چجوری دستمو سوزوندم تو این پروسه😂
چندتا نکته رو نباید یادتون بره. چه با بیسکوییت چه با لیدی فینگر خواستین درستش کنین اول با انبر ببریدشون توی کافی میکس یا اسپرسوتون بعد بذارینشون توی ظرف. از این لحاظ که اگه بذارینش توی ظرف بعد مایعا رو بریزین روشون امکااااانش هست خامه رو شل کنن یکم.
پتی بور رو پودر و خورد نکنین بهتره.
اگه در حالت عادی اسپرسو خور نیستین از اسپرسوی غلیظ استفاده نکنین بهتره. یا رقیقش کنین یا کافی میکس بذارین به جاش.
میتونین اخرش که پودر کاکائوی لایه آخرم زدین، روش ترافل ستاره های سفید بریزین برای دیزاین. خیلی نمک میشه:)
حیف شد که آمیتیس غایب بود
درسته زنگ اول شیمی داشتیم و معلمش ترسناک رفتار میکرد، ولی حداقل خوشحال بودم که درسشو فهمیده بودم.
درسته زنگ دوم میانترم فیزیک بود و نتونستم کامل بنویسمش، ولی زنگ تفریح بعدش با فاطمه و فاطمه و باران واقعا به یادم میمونه. حس میکردم قطره های بارون واقعا دارن تلاش میکنن که ببارن:) هوا محشر بود، برگ های پاییزی جلوی چشممون گروهی از درخت کنده میشدن و با باد میومدن روی زمین خیس. از سرمایی که رفته بود زیر پوستم ناخوداگاه خنده م میگرفت. اهنگایی که بچه ها با اسپیکرای مدرسه گذاشته بودن واقعا جو رو زنده کرده بود. خداروشکر که همسایه ی مدرسه نیستیم، اصلا دلم نمیخواست هر روز با صدای زنگ و اهنگ از خواب بیدار شم:)
درسته زنگ سوم باز استاد شیمی بهم تیکه انداخت و آخرش با کامیون از روی هممون رد شد، ولی تک زنگ بعدی که عربی بود آرامش خالص بود. معلمش هم درسشو داد هم درس زندگیشو.
درسته زنگ چهارم یک ساعت و نیم کامل شیمی رس مونو کشید، ولی هم کامل حرفاشو فهمیدم و هم بعدش که با فاطمه و فاطمه برمیگشتم خونه کل مسیرو بلند بلند میخندیدم. به خاطر مسیری که باید یکیشون میرفت، مسیر همیشگیمونو عوض کردیم و به یه نون فروشی برخوردیم که بوی نوناش تا چند ده متریش رو پر کرده بود و بله... به احتمال زیاد کلا دیگه از اون مسیر برگردم خونه:))
در حدی دوناتاش خوشمزه بود که فاطمه گفت یکمشو برای ماملنم میبرم که وقتی بعدا خریدام ازش زیاد شد درک کنه واقعا ادم نمیتونه در برابر این طعم خودشو کنترل کنه:))
امروز روز دوست داشتنی ای بود... خوشحالم برای پیدا کردن دوستای جدید:)
حتی نمیدونم چه حسی باید داشته باشم... از درون حس شکست و فرومایگی میکنم. از خودم راضی نیستم...
چقدر شک بزرگی بود خدای من. چقدر بهم رحم کردی خدای من...
یادم نمیاد اخرین باری که انقدر ترسیده بودم رو.
یا گریه میکنم یا میخوام بخوابم. ولی الان وقت ضعف نشون دادن نیست آخه...
من آدم بده ی داستان شدم
کسی اینطوری جلوه ش ندادا! واقعا هستم. کارامواقعا بد بودن. باید ترککنم...
رفتاری که نشون دادم به شدت خارج از چارچوب بود. امیدوارم بتونم جبران کنم
موهای من نازک و حساسن و پوست سرم چرب نیست
روغن کندش برای قوی کردن و پرپشت کردن ریشه و ساقه ی موهام خیلی خیلی خیلی جواب بود. توی کمتر از یه ماه نتیجه گرفتم(خیلی بیشتر از روغن ارگان)
روش استفاده ش ماساژ قبل هر حموم( یکی دو روز در میون) و استراحت دادن بهش( یکی دوساعت) بود
محصول دیگه ای هم استفاده نمیکنم
من نباید هر بار از این وضع عصبی میشم به اینا مرگ و نفرین بفرستم. باید کاری کنم. اینطوری نمیشه. سوال اینه که چه کاری؟
فجیع ترینِ مرگ ها بر جمهوری اسلامی
و بالا تا پایین ارکانش و شخص اولاش.