
این لالایی ها رو که میشنوم،برمیگردم به 6،7 سالگیم!
یادمه وقتی می رفتم خونه بابابزرگ و مامان بزرگم،تا اخر شب که بیدار میموندیم شبکه پویا این لالایی ها رو پخش می کرد.
اکثرا محدثه هم چون خونشون نزدیک خونه بابابزرگم بود میومد پیشم،کنار هم دراز میکشیدیم و لالایی گوش میکردیم.
با یادآوری این خاطره ها،بیشتر از هر چیزی دلم گرفت و بدجور دلتنگ شدم
بخاطر بابابزرگم ،بخاطر لحظه هایی که تکرار نمیشن،بخاطر بچگیام که خیلی زود گذشت.
و شاید بیشتر از همه،بخاطر محدثه که بدون لالایی،برای همیشه خوابید.
دلم برای ستایشی که بچه بود هم تنگ شده.فکر نمیکردم گذر زمان انقدر درد داشته باشه...
داشتم به جدول بودجه بندی ازمون های میانترم نگاه میکردم
ی دست زد رو شونم
برگشتم ،نگار رو دیدم
دستاشو باز کرده بود و نگام میکرد
با صدای بچه گونه گف"دااا"
پریدم بغلش
فکر کنم بیشتر از 3 دقیقه تو همون حالت مونده بودیم
انقدر که هیچی سرجاش نیست اون چیزاییم که سر جاش بودو گم کردم.