
این لالایی ها رو که میشنوم،برمیگردم به 6،7 سالگیم!
یادمه وقتی می رفتم خونه بابابزرگ و مامان بزرگم،تا اخر شب که بیدار میموندیم شبکه پویا این لالایی ها رو پخش می کرد.
اکثرا محدثه هم چون خونشون نزدیک خونه بابابزرگم بود میومد پیشم،کنار هم دراز میکشیدیم و لالایی گوش میکردیم.
با یادآوری این خاطره ها،بیشتر از هر چیزی دلم گرفت و بدجور دلتنگ شدم
بخاطر بابابزرگم ،بخاطر لحظه هایی که تکرار نمیشن،بخاطر بچگیام که خیلی زود گذشت.
و شاید بیشتر از همه،بخاطر محدثه که بدون لالایی،برای همیشه خوابید.
دلم برای ستایشی که بچه بود هم تنگ شده.فکر نمیکردم گذر زمان انقدر درد داشته باشه...