
مامانم میاد توی اتاق. مثل هر روز با صدای نسبتا بلند(طوری که مطمئن بشه استرس میگیرم)میگه:ستایش پاشو دیگه چقدر میخوابی!پاشو بشین سراغ درس و مشقت!
هیچ عکس العملی نمی بینه. از اتاق میره بیرون و حدود ده، پونزده دقیقه بعد بر میگرده. با صدایی بلند تر و لحن سرزنش کننده تری همون جملات رو تکرار میکنه.حالا دیگه کاری که میتونه بکنه دو صورت داره.
یا از در اتاق میره بیرون و پنج دقیقه بعد باز برمیگرده و میاد تکونم میده
یا توی همین دفعه،میاد تکونم میده
در هر صورت،بخاطر اینکه طبقه بالایی تخت میخوابم تکون دادنم یکم سخته،حتی با اینکه قد مامانم بلنده ولی حس میکنه جسمم سنگین تر از حالت عادیه
حس شَکی که بهش دست میده باعث میشه متوجه بشه صدای چکه کردنِ چیزی میاد.دنبال منبع صدا میگرده
میفهمه روتختیِ داداشم توی طبقه پایینیِ تخت،به شکل عجیبی خونی شده.سرشو بالا میاره تا کفِ تخت منو ببینه.قطرات خون به طرز دوست نداشتنی ای دارن چکه میکنن.یواش یواش داره میفهمه چه اتفاقی افتاده.با صدایی بین جیغ و داد اسممو صدام میکنه.چندبارم بهم میگم بلند شم.
از پله ها میاد بالا.میبینه همونطور که قبلا میخوابیدم،رو به دیوار،با پاهایی که توی شکمم جمع کردم،مچ دست چپمو توی دست راستم گرفتم و صورتم حالتِ خاصی نداره.نه مثل اکثر وقتایی که خوابم بی اختیار اخم کردم،نه لبخندی رو صورتم میبینه.
دست چپمو از بین انگشتای اون دستم بیرون میکشه.با خون یکی شده.نیمه بالایی تقریبا کامل خیس شده،انقدر که داشته چکه میکرده...
میزنه تو صورتم،احتمالا مشت میزنه بهم.که بیدار بشم.هر طوری بتونه صدام میکنه.با الفاظ محبت آمیز،با توهین،با جیغ و ناباوری. شایدم اصلا چیزی نگه.
وقتی زنده بودم خیلی دوستم داشته.خیلی.به احتمال زیاد یادش میاد این جسم بی جون،همون بچه ای بود که توی سالای 91،92 هر روز توی پارک تابش میداد.
همون بچش که به دلایل نامعلومی بعضی وقتا خیلی می خندید بعضی وقتا خیلی داد میزد.همون بچش که همیشه به زورم که شده بغلش میکرد.
نمیخوام به این فکر کنم که بعدش قراره چه اتفاقایی بیوفته.اون موقع دیگه من بین شون نیستم.چیزی نیست که بابتش نگران باشم.
توی کل این زمان که مامانم توی اتاقمه و دارای بالای سر جسمی که دیگه مال من نیست این کارهای فرضی رو انجام میده،من روی جایی که همیشه میشینم،یعنی صندلی کامپیوترِ گوشه ی اتاقم نشستم.پاهامو توی شکمم جمع کردم.مچ دست چپمو توی دست راستم گرفتم،چشمام نسبتا بازه.اخم کردم ولی لبخند کمرنگی هم دارم.چند تا قطره اشک می چکه روی گونه ی راستم. . .