
یه ویدیو از ۴-۵ سالگی من و تینا(دختر عمه مکه چند ماه ازم بزرگتره)هست. دختر عموی بزرگم دوربین دستشه و از تینا میپرسه خوشحالی اومدی پیش ستایش؟
تینا میگه نه:(((
میپرسه چرا؟
میگه چون بابام رفت سرکارش باهامون نیومد تهران:((رفت سرکار برای تینا و داداش خوراکی بیاره.
میگن توکه همین الان خوراکی خوردی بازم میخوای؟
میگه من همیشه خوراکی میخوام:( برای بعدا هم میخوام:( میخوام نگه دارم:(
بعد دوربین میره اونطرف روی من. توی ذوق مرگ ترین حالت ممکن دارم خودمو جلوی تلوزیون با آهنگِ کارتونم تیکه پاره میکنم، بلند بلند میخونم جورییی زندگیییکننن انگار دنیا دو روزهههه فرداااا و امروزههه اگههه دلت گرفتت دیگه وقت سفرههه بال بزنننن مثل پرندهههه