
از وقتی خودم رو شناختم، مسیرم رو شناختم، میدونستم که بخشی از راه من از خارج ایران میگذره. تصوری نداشتم اون مسیر قرار بوده کوتاه باشه یا بلند، چند سال طول بکشه؟ به کجا ختم بشه و و و ...
ولی میدونستم بیتردید روزی برچسب مهاجر روم میخوره.
این وضع بلااستثنا ادامه داشت و فکر میکردم ادامه هم پیدا میکنه؛ تا امروز.
تا امروز که با خودم فکر کردم اگه جنگی که ایران واردش شده ادامه پیدا کنه، حتی به رفتن فکر هم نمیکنم.
تصور کن مرز برای خروج بازه؛ کسی که بخواد و بتونه، میره.
میمونه کسی که میخواد و نمیتونه،
کسی که نمیخواد و نمیتونه،
و کسی که نمیخواد و میتونه!
اگه از دسته ی اول ضربه و نارویی به بقیه وارد نشه، میشه گفت هر سه دسته اقشاری هستن که یا ضعیفن یا انسانیت شون برجسته ست...
جدای این بحثِ موندن کنار هم وطن، شاعرانه اش نمیکنم به هیچ وجه ، اما شخصا برای من بحث ارزش ها مطرحه.
من و ایران، دو هویت مستقل از هم نیستیم.
اگه توی بدترین حالت، داستان من اینجا تموم شه، یک بار برای همیشه میمیرم. ولی اگه هرجایی باشم بهجز ایران، هر بار که بشنوم پیکرش ضربه خورده خواهم مرد🫱🏼🫲🏽
شاید حتی، خودم رو از دسته ی کسایی که "میتونن برن ولی نمیخوان"، بیارم تو دسته ی کسایی که "نمیتونن برن و نمیخوان".
ابراز ناتوانی. میدونی چرا؟ ریشه ها و تعلقاتی که دارم ، بدجور تو این خاک سنگینی میکنه.
من به عنوان یه متولد دهه هشتاد، از ایران و ایرانی، کم ضربه به باورهام و ذوق هام نخورد. کم درد ندیدم و کم از ته دل بخاطر تابوها و بی رحمی ها اشک نریختم. اما از همین خاک درد دیدم و درمانم رو هم توی همین خاک پیدا کردم، و میکنم!
هنوز شب های زنده ی تهران برای من زیباترینن، هنوز گوشه به گوشه ی این کشور رو بیشتر از هر جایی دلم میخواد کشف کنم، هنوز با خوندن تاریخ چند هزار ساله ی این مرز مو به تنم سیخ میشه.
هیچ تصوری ندارم پیشوند حاکی از شهادتی که پشت اسمم میتونه بیاد، از سر حماقتمه یا شجاعتم، ولی مطمئنم ترجیح میدم یه عدد روی اعداد تلفات همین خاک باشم تا تیکه پازل به درد بخور یا نخور از یه مجموعه ی دیگه.