
یادم میاد تابستون امسال توی پارک،یک دختر تقریبا یک سال بزرگتر از خودم از دور ترین نقطه ای که توی دیدم بود،شروع کرد نزدیک شدن.قبل اینکه بیاد پیش من توی مغزم در مورد شال بافتنیش توی اون گرما داستانای مختلف می ساختم.تا وقتی که دقیقا جلوم ایستاد.
-از بین سبز و بنفش و آبی و نارنجی و مشکی یکی رو انتخاب کن.
+(لبخند بزرگ)ام...بنفش.
-خب بنفشم تموم شده.
+چرا پرسیدی پس؟
-امیدوار بودم یه رنگ دیگه انتخاب کنی.
+خب...سبز؟
یکی از گیره کاغذای سبزِ توی جعبه اش رو بین دوتا انگشتاش فشار داد.قلب گیره ایش رو گرفت سمتم.
-امیدوارم شاد باشی.
و رفت.ولی خب یادِ این خاطره هیچوقت قرار نیست بره.