
از وقتی یادم میاد کم حرف بودم.تا همین دوماه پیش فکر می کردم ویژگی خوبیه و باعث میشه دایره آدمای اطرافت چه از لحاظ کیفی چه کمّی ،خالص تر باشه.
اما توی یک روز به دوتا مثال نقض برخوردم.
اولیش وقتی بود که یک فرد کاملا بالغ و متاهل خواست بعد مدت ها باهام جدی حرف بزنه.از محیط کارش گفت.از اینکه فرصت پیشرفت برای آدمی مثل من چقدر کم میتونه به وجود بیاد،صرفا به این خاطر که سرم توی کار خودمه و یکی از بزرگترین تلاشام قضاوت نکردن و سرک نکشیدن توی کار بقیه ست!
گفت منطق با منه،ولی توی اجتماعات بزرگتر و حقیقتا"خشن تر" از جاهایی که فعلا هستم از جمله مدرسه(خشن از این لحاظ که سودجویی و منفعت طلبی توش بیشتره)نه جای پیشرفت هست،و نه در برخی موارد میتونم از حرف درست دفاع کنم.
و در مورد دومی،چند وقتی میشه متوجه شدم من از یک "پیام" ، انتظار "محتوا" ی زیادی دارم.برای مثال وقتی یه متنو میخونم و از اون متن ازم سوال می پرسی،شاید بیشتر از 10 ثانیه طول بکشه تا بتونم جواب بدم!چون فکر میکنم باید جوابم خیلی کامل و جامع و قانع کننده باشه.
یا وقتی به برد مدرسه دقت می کردم،متوجه کلماتی شدم که انگار برام تازگی داشتن.حقیقتش کلمه ها خیلی آسون و دم دستی بودنا،ولی انگار تا الان من بجای اونا،از معادل های سخت تر استفاده می کردم.
آخریشم وقتی وب خیلی از شماها رو چک میکنم و میبینم تونستین یک موضوع ساده که بک گراند ذهن اغلبمون هست رو، به شکل جذابی به زبون بیارین.حقیقتش برای همین بود که تعداد پستام کم شده بود،فکر میکردم اگه قرار باشه چیزی بنویسم،باید خیلی خاص و جدید و پرمحتوا باشه.
همه چیز رو هم با جزئیات و مثال توضیح میدم و نمیتونم خلاصه کنم:/
یواش یواش دارم سرش به مشکل میخورم.خیلی امیدوارم کمال گرایی نباشه.
نیاز مبرم به راه حل.