
یادته گفته بودم به از دست دادن و فراموش کردن ناگهانی چیزا یا کسایی که برام ارزشمندن عادت کردم؟
الان که فکر میکنم میبینم ،تونستم در برابر از دست رفتن و فراموش شدن ناگهانی توسط کسایی که دوستشون دارم هم بایستم.
نمیدونم کدوم دردش بیشتره،ولی در برابر خط دوم هنوز اونقدرام بی حس نشدم.انگار میتونم تهش با موفقیت ترک کنم،ولی تا مدت ها خماریشو میکشم.با یه درد غیرقابل توصیف که دقیقا قلب رو نشونه میگیره.قصدم مبالغه و حس آمیزی نیستا!واقعا قلبت فیزیکلی درد میگیره.حتی نمیتونی حس کنی صربان قلبت تند شده یا کند؟یهو گر میگیری...حقیقتِ"فراموش شدن"همینقدر تلخه.
برات واضحه که زنده ای،نفس میکشی،میتونی حرف بزنی،میتونی داد بزنی من اینجاااااام انقدر نادیدم نگیر گناه دارم!!!!ولی اون نمیشنوه.چون تو براش مردی.چون فراموشت کرده.
نمیدونم میدونی یا نه،وقتی یه بچه حالش خوب نیست،وقتی مامانش صورتشو بذاره روی صورت بچش میتونه بفهمه بچش غیرطبیعی داغه یا نه.
حس نزدیکی بین مادر و بچه شو متوجه شدی؟برای اون حس یه اسم بذار...حالا فکرشو بکن من کسی فراموشم کرد که بهش همچین حسی داشتم.
مطمئنم اگه اتفاقی جایی نگاهش بهم بیوفته ازم رو برمیگردونه.برای...گناه ناکرده.