بابونه نقره ای
About ME


بنظرم "تفکر مفید" در حد آب و اکسیژن و وجود هم نوع ،برای بقای نسل بشر مهمه!
با خود شناسی، جامعه شناسی و خالق شناسی میشه رحمت رو در حق بشریت تموم کرد=)))
#in_the_name_of_humanity
nothing!

Designed by : Black Theme
یکشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۱ | 13:56 | Scar 

یبار توی یکی از پستام گفته بودم ارتباط و مکالمه،نور ،تحرک و همچین چیزایی میتونه باعث به وجود اومدن یه روز خوب بشه.

الان باید به مورد اساسی دیگه رو هم اضافه کنم.رسیدن.

رسیدن به حداقل کوچکترین چیزهایی که انتظارش رو داری.

رسیدن برای هر کسی میتونه معنی مختلفی داشته باشه.اینکه بتونی وقتی از خواب بیدار میشی نوشیدنی مورد علاقتو بخوری،توی کار یا مدرسه مشکلی برات پیش نیاد،اینکه بتونی با کسی که میخوای حزف بزنی،کسی که میخوای رو ببینی،حتی اینکه نت خوبی داشته باشی،حتی اینکه وقتی در اتاق خوابتو میبندی دستگیره درش مشکل نداشته باشه و بسته بشه و خیلی کارهای دیگه که انتظار داریم "طبق روال روزانه"بدون مشکل و محدودیت انجام بشن.

ممکنه بنظر بیاد که مثلا بدون مشکل بسته شدن در،چه حس خوبی میتونه تو آدم ایجاد کنه؟:///

خب لزوما حس خوب ایجاد نمیکنه،فقط کافیه از به وجود اومدن حتی 1% حس بد یا کلافگی جلوگیری کنه.

چون این 1% ها به مرور زمان روی هم جمع میشن و بععضیا که تجربه شو دارن،انباشته شدن انرژی منفی رو توی خودشون حس میکنن.

میگفتم،

البته مشخصه که همچین چیزی میشه گفت محاله،زندگی اشباع شده از چالش هاییه که از وقتی صبح چشماتو باز میکنی شروع میشن(چه بسا کسایی که بعضی وقتا مثل من کلا چشماشون بسته نمیشه و دارن چالش ها رو درو میکنن)

ولی میشه نتیجه و میزان این چالش هایی که هدفشون"رسیدن"هست رو کنترل کرد دیگه؟هممون داریم انجامش میدیم.

همه اینارو گفتم که به اینجا برسم،

وقتی داشتم میکوبیدم روی قفسه سینم که از بغض زیاد دچار سکته قلبی نشم و بتونم نفس عمیق بکشم که آروم تر بشم،به این نتیجه رسیدم که منم مثل آدمای دیگه خواستم برسم،من خودمو شناختم و فهمیدم چی میتونه حس شادی و رضایت از زندگیمو توی من بیدار کنه،ولی موانعی هست که هیچوقت قرار نیست بتونم از پسشون بر بیام .مثل جمهوری اسلامی.مثل خانوادم.مثل خودم که بزرگترین دشمن خودم شدم.

این نرسیدنا به آدم حس ناتوانی میده.و یه ناتوان،دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن نداره.

قطره قطره حس بد توم جمع میشه.تا جایی که دیگه نمیتونم به هیچ چیز،دید مثبت داشته باشم.

میدونم باید قوی باشم،ولی لعنتیا منم یه انگیزه لازم دارم.یه اتفاق خوب!؟

دیگه هیچ دلداری و حرفی آرومم نمیکنه.فقط قراره با همین حس منفی ای که پنهانش میکنم تا دامن بقیه رو نگیره ادامه بدم، تا وقتی که اوضاع یه ذره بهتر بشه.میدونم میشه.ولی من تا اون موقع چند صد بار از ناراحتی و فشاری که رومه بغض میکنم.و این حق من نیست و نبوده و قرار نیست باشه.ولی چیزیه که داره اتفاق میوفته.و کی میدونه چقدر دلم برای خودم میسوزه؟این انرژی منفی واقعا درمان نداره و داره تدریجا آبم میکنه.کمکی هم از کسی برنمیاد.

-

-

-

-

روح انسان نیاز داره با یسری رسیدن ها آروم بشه.

به خواسته هاش برسه تا امید داشته باشه برای ادامه،و رسیدن های بیشتر و بزرگتر.

به چیزی برسه...نه مدام از دست بده!..

پناه می برم به خدا،از شر خودم و بقیه.


←  من_نقره ای, حتی_تخریب_گر