
حیلی وقت بود اینطوری استرس نگرفته بودم.
سه تا موضوع داشتیم،باید یکی رو انتخاب میکردیم و انشا طنز مینوشتیم.
یه ربع اول رو فقط فکر میکردم...
بلاخره شروع کردم به نوشتن.در کل 90 دقیقه وقت داشتم.
سر اینکه یه پایان تاثیر گذار بسازم خیلی زمان صرف کردم.
پشت و روی یه چک نویس رو پر کردم و حتی یه چک نویس دیگه هم گرفتم و نصف صفحه هم اونجا نوشتم.
وقتی میخواستم شروع کنم به پاک نویس کردن،از مراقب پرسیدم چقدر زمان مونده؟
گفت 5 دقیقه:)))))
رسما یه تومار رو باید از اول مینوشتم
شروع کردم.
زنگ خورد.فقط من و پرنیان توی کلاس مونده بودیم.
بعد از چند دقیقه حتی اونم برگه شو داد و رفت:))
رفتم توی یه کلاس دیگه نشستم که در نهایت تعجب دیدم آنوشا هم کارش تموم نشده😂😭
هر چقدر مینوشتم تموم نمیشددددد.بخاطر استرس زیاد ماهیچه های دستم هم منقبض شده بودن و هم خطم افتضاح شده بود و هم کند تر مینوشتم!
حتی توی برگه اصلی امتحان هم جا کم اوردم و مجبور شدم یه برگه دیگه بگیرم!!
خلاصه که بعد از زنگ هم حدود 25 دقیقه مشغول نوشتن بودم.ولی فکر میکنید تموم شد؟
راننده سرویسم که دیگه حوصلش سر رفته بود اومد گفت اگه همین الان نیای خودمون میریم😂
دیگه
انشامو
نصفه کاره ول کردم
و رفتم
و آنوشا گفت بقیشو برام پاک نویس میکنه😂😂😂😂
واقعا نمیدونم قراره از تمیزی برگه و رعایت بند نویسی چه نمره ای بگیرم:)💔
اون چند دقیقه چند سال گذشتتت...
امروز کلا روز خوش شانسیم نبود.حتی وقتی رسیدم خونه هم متوجه شدم کلیدمو جا گذاشتم و مامان هم خونه نبود.
میدونستم توی خونه همسایه پایینی فقط پسرش اون ساعت خونست و خب...انقدر کلیدامو جا گذاشتم و این پسره درو برام باز کرده دیگه روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم😂😂😂فکر کنم با خودش فکر میکنه با یه دیوونه همسایست=>>
همسایه طبقه بالا رو هم نمیشناختم.ولی خب دیگه مجبور بودم به اون متوصل بشم وگرنه یخ میبستم تا غروب...
با هر بدبختی ای بود رسیدم توی خونه😂
و با کلی انرژی اومدم پست بذارم که دیدم برقا رفت.
رسما تو افق محو شده بودم.همونجا خوابم برد.چهارساعت بعد بیدار شدم دیدم برق اومده.
بعد فهمیدم برق اومده ولی نت قطعه:)
ولی الان اوکیه...تا حدودی البته.
نمیدونم چرا هنوز بلایی سر خودم نیومده😂شاید ارامش قبل از طوفانه:")