
از اولشم با شک و تردید شروع کردم
اشتباه کردم؟نمیدونم.
تقصیر خودمه چون همه دلخوشی هامو یکی یکی به باد دادم.
خودم همه حسا و رفتارای معنوی رو بی معنا تلقی کردم تا به اینجا رسیدم!به پوچی! به خلا!
شاید توقع داشتم تو سردی قلبمو حس کنی،همونطوری که من حست کردم و قلبتو بغل کردم تا گرم و گرم تر شد،ولی وقتی من شروع به از پا افتادن کردم،،،چرا توعم از پا افتادی؟چرا همونطور که من قبلا پشتت بودم پشتم واینسادی؟
البته تو رو مقصر نمیدونم،شاید در توانت نبوده،شاید توهم واقعا کم اوردی.
ولی ترحمت رو هم نمیخوام!!!
فقط یچیزی،،، با شنیدن صدای گرمت یا محبت شکاکانه ات باز گول نمیخورم.
گرچه تو شکارچی نیستی،من دارم تو دام بی عقلی های خودم میوفتم.
ترکت میکنم.و مهم نیس که کارماش بهم برگرده.بیشتر از این داغون نمیشم حداقل .پس ارزششو داره.
یه بارم که شده میخوام بین عقل و دلم،به عقلم راه بدم.
پ.ن:پست هایی که قبلا برچسب "برای شخصی متفاوت در هفت میلیارد موجود دوپا" میخورد،خیلی وقته،خیلییی وقته هیچ مخاطبی ندارن.و چون قبلا مخاطب خاصی داشتن،پس برای شخص دیگه ای نمیشه ازشون استفاده کرد.مشخصا بی ارزشن.از محتوای بی منظورشون لذت ببرین.