
اول از همه بگم این یه روزنوشت سادست و عنوان رو مثل یه وب نویس بی ملاحظه و بی وجدان صرفا برای بازدید گرفتن انتخاب کردم😂🖐🏻
(معذرت میخوام ولی روزایی که نیستم بازدید میاد پایین و منم این راه کثیف بی معنیو انتخاب کردم😂)
دیروز اسنپ گرفتم که از مدرسه برگردم خونه،حدودای ساعت 9.30 صبح.و میدونستم بابام از محل کارش داره مسیر اسنپ رو کنترل میکنه و حواسش هست که اشتباه نره.اما خب ریسک کردم و یذره دورتر از خونمون پیاده شدم،درست سر خیابون.که ظاهرا هیچکس متوجه نشده🙂✊🏻😂
سر خیابون یه کوچه رفتم بالا تر و رسیدم به دبستانم:))
هیچ دانش آموزی نبود...فقط معاونا و معلما.اتاق مدیر هم نسبتا شلوغ بود.یادمه حیاطمون قبلا خیلی بزرگتر به نظرم می رسید:))
وارد ساختمون پایه اول تا سوم که شدم حس کردم چقدر سقفش پایینه:)چقدر طول و عرض پله ها کمه چقدر مقیاس همه چیز کوچیکه😂
طبقه بالا رفتم تو کلاس شیشمم،معلم شیشمم با دو نفر دیگه نشسته بود برگه های امتحانی رو صحیح میکرد:)))
-منو خاطرتون هست؟
عینکشو دراورد دقیق نگاه کرد
+ستایش!از این طرفا!
رو کرد به اون دو تا معلم
+یادتونه دو سال پیش شیشه کتاب خونه اومد پایین؟تعریف کردم براتون سه تا از شاگردام باهم تیزهوشان قبول شدن؟این همون دخترمه که مقاله زبانمو ترجمه کرد:)
منم تو افق محو شده بودم:)))حدود چهل دقیقه باهاش صحبت می کردم...وقتی برگشتم خونه هیچ کس حتی حس نکرده بود دیر کردم😂
چقدر برگشتن به متعلقات گذشته میتونه عجیب باشه...