
دشمن داشتیم
و دوستایی که -راه رسیدن به هدفو بلد نبودن
یا -نخواستن بلد باشن
یا -به نفعشون نبود بلد باشن
اگه این دوستای **** مون نبودن،تا حالا هیچ اثری از دشمنمون نمونده بود
خیلی بد باخت دادیم،خیلی گرون،خیلی خجالت آور.
زمان نتیجه رو در طولانی مدت به نفع ما تغییر میده،ولی تا اون موقع کی زنده ست و کی مرده؟!خود منی که تمام سلول های بدنم به سمت هدفم کشیده میشد،نامردی نیست که نبینم اون زمانو؟که زندگیش نکنم؟
نامردیه.تا بوده همین بوده...
ولی قول میدم تا وقتی زنده م برای نزدیک شدن به هدف خودمو کلی نیمکت نشین دیگه بجنگم.از راه درستش.بدون جنگ و آتیش سوزی و جیغ و خون ریزی.سعیمو میکنم که یه قدم به روشن شدن حقیقت کمک کنم.این راه پشیمونی نداره،عشق و ارق خالصه:)
کشتی توی بندر جاش امنه.
ولی این چیزی نیست که کشتی بخاطرش ساخته شده باشه.
-they both die at the end
با درک تنهایی،باید بارور شد و زایید و در متن تاریکی،باید ایستاد و نور پاشید؛
که آن درک،زاینده است و این تاریکی،خواستار نور.
یکی از دلیلایی که خیلی وقته فیلم نمیبینم یا کمتر میبینم اینه که اغلبشون صراحتا بی محتوان.اره خب آثار high culture کم نیستن.ولی low cultue ها خیلیییی بیشترن.کلی تعریف از یه فیلم میبینی و دوساعت وقتتو میذاری پاش و اخرش واقعا از وقتی که گذاشتی پشیمون میشی.حتی نمیتونی توی خلاصه ای که ازش میگی جذاب جلوه بدیش!
بدترین چیزی هم که توی98% شون مشترکه صحنه ها و حرفاییه که واقعا میشه اسمشونو گذاشت "ورودی فاسد ذهن".اصلا هم مهم نیست ژانر فیلم چیه،،،عاشقانه یا درام یا کمدی یا خانوادگی یا جنایی یا حتی ترسناک.خیلی عادی دارن باهم حرف میزنن یهو میرن رو کار:////فارغ از جنبه های روانشناسیش و هر چیز دیگه ای،واقعا انگار محتوا کم اوردن و خواستن تایم فیلم بگذره:/نمیفهمم...واقعا نمیفهم...
از وقتی یادم میاد کم حرف بودم.تا همین دوماه پیش فکر می کردم ویژگی خوبیه و باعث میشه دایره آدمای اطرافت چه از لحاظ کیفی چه کمّی ،خالص تر باشه.
اما توی یک روز به دوتا مثال نقض برخوردم.
اولیش وقتی بود که یک فرد کاملا بالغ و متاهل خواست بعد مدت ها باهام جدی حرف بزنه.از محیط کارش گفت.از اینکه فرصت پیشرفت برای آدمی مثل من چقدر کم میتونه به وجود بیاد،صرفا به این خاطر که سرم توی کار خودمه و یکی از بزرگترین تلاشام قضاوت نکردن و سرک نکشیدن توی کار بقیه ست!
گفت منطق با منه،ولی توی اجتماعات بزرگتر و حقیقتا"خشن تر" از جاهایی که فعلا هستم از جمله مدرسه(خشن از این لحاظ که سودجویی و منفعت طلبی توش بیشتره)نه جای پیشرفت هست،و نه در برخی موارد میتونم از حرف درست دفاع کنم.
و در مورد دومی،چند وقتی میشه متوجه شدم من از یک "پیام" ، انتظار "محتوا" ی زیادی دارم.برای مثال وقتی یه متنو میخونم و از اون متن ازم سوال می پرسی،شاید بیشتر از 10 ثانیه طول بکشه تا بتونم جواب بدم!چون فکر میکنم باید جوابم خیلی کامل و جامع و قانع کننده باشه.
یا وقتی به برد مدرسه دقت می کردم،متوجه کلماتی شدم که انگار برام تازگی داشتن.حقیقتش کلمه ها خیلی آسون و دم دستی بودنا،ولی انگار تا الان من بجای اونا،از معادل های سخت تر استفاده می کردم.
آخریشم وقتی وب خیلی از شماها رو چک میکنم و میبینم تونستین یک موضوع ساده که بک گراند ذهن اغلبمون هست رو، به شکل جذابی به زبون بیارین.حقیقتش برای همین بود که تعداد پستام کم شده بود،فکر میکردم اگه قرار باشه چیزی بنویسم،باید خیلی خاص و جدید و پرمحتوا باشه.
همه چیز رو هم با جزئیات و مثال توضیح میدم و نمیتونم خلاصه کنم:/
یواش یواش دارم سرش به مشکل میخورم.خیلی امیدوارم کمال گرایی نباشه.
نیاز مبرم به راه حل.
-فکر میکنی زندگی بعد مرگ واقعیت داره؟
+فکر نمیکنم،مطمئنم.وجود زندگی بعد مرگ،تنها چیزیه که مردن توی این سن کم رو برای ما عادلانه میکنه.
-they both die at the end
امروز به شکل عجیبی از این حسای "هیچ چیز غیر ممکن نیست" و "برو اسمتو برای المپیاد رد کن:)))" داشت بهم دست میداد
که من بهش دست ندادم
The End