
دیشب اولین شیرینی زندگیمو پختم
تا حالا کیک زیاد پختم ولی اولین شیرینی بود
یه چیز جدید فهمیدم که بهتره تو اطلاعات عمومیت نگهش داری
خمیر مایه رو قبل اضافه کردن به مواد باید 10 دقیقه بذاری تو یکم اب گرم تا شیرینی پف کنه
خوب شد خوب شد، برای تلاش اول واقعااااا ابرومند بود
اثرات اعتیاد به کافئین به شکلی در من مشهوده که از وقتی بیدار شدم مستم و شنگولم
خداروشکر که فهمیدم صرفا یکم برام جذابه و گرایش نیست
خدارو شکرررر که فهمیدم فقط جذاب بوده و گرایش نبوده پناه بر خدا اون سبک زندگی خودِ خودِ حاشیه و خود باختگی بود😭
واقعا باید بعد کنکور یه فکری برای دانش جغرافیا و تاریخ و فلسفه ام بکنم؛ با این منوال احساس پوچی بهم دست میده.
کشمکش رو خوندم کشمش حدود 5 ثانیه داشتم فک میکردم چرا کشمش باید متضاد داشته باشه
کسی که زیر چشماش گود افتاده، ریزش موی شدید گرفته، و به نوک انگشتاش چسب زخم زده ، یه کلاهدوز دیوونه یا یه نجار افسرده نیست.
ستایشیه که داره جون میکنه ازموناشو یکم درست بده و تیک همیشگی کشیدن تار موهاش وقتِ درس خوندن رو ترک کنه.
اشتراک Spotify ام رو تمدید کردم
و بعد 12 سال دارم برای اخرین بار ، امتحانامو تموم میکنم
میشه نت قطع نشه؟ من برای ازادیم کلی ذوق دارم
ساعت بدنم به کلی فرق کرده.
اما بیدار موندن از اخر شب تا دم دمای صبح اگه جونشو داشته باشی و به زور نباشه، در کوتاه مدت تجربه جالبیه. این احسا رو بهم میده که بلاخره جا برای زندگی کردن باز شده چون انسانا خاموش شدن. انگار بین بازه صبح تا شب، زمین زیادی اشباعه.
فردا صبح زود میرم سر مزار سارینا
مطمئنم اونم دلش میخواست بدونه 18 سالگی چه حسی داره
ولی میتونم براش از اینده حرف بزنم. همونطور که خودش از اینده حرف میزد
بله بله. از طرف بازمانده ها.
یه نوتلا کوچیک(خیلی خیلی کوچیک) با یه قاشق غذاخوری اسپرسو خیلی داغ میتونه یکی از فرح بخش ترین کرم کاکائوهای ممکنو بهت تحویل بده. البته میتونی هم بری کرم کاکائو بخری این راحتتره
+سلام وقت بخیر، ریسه led میخوام
-شلنگی؟
+به لَنگِ آبی
-خانم، شلنگی یا مفتولی یا سوزنی
+سوزنی لطفا
اگه شب بود یا تنها بودی و در کل توی خونه ترسیدی، به عامل ترست بگو آروم باش میتونیم با هم دوست باشیم، بعد حست بهش فرق میکنه. ترجیحا از صدای حالت عادیت یکم بلندتر بهش بگو و یادت باشه هر موجودی باشه تو قوی تری.
حتی اگه حس کردی یه جنّه که زل زده بهت و صدای پاهاشو حس میکنی.
اینکه بعدا همسایه و آشناها راجب شیرین زدنت چی میگن رو البته من گردن نمیگیرم.
در برابر هر دیدگاه سیاسی ای سعی میکنم بیشترین حجم "اهمیت نمیدم" رو رو کنم که فقط طرف بس کنه.
از کشتن مورچه ها حس بدی میگیرم
ولی نسلشونو منقرض میکنم. هر حشره ای که به قلمرو من نزدیک شه لایق چپکی مردنه.
جوری با درسام کنار نمیام که از صبح دوتا محصول جدید طراحی کردم ولی یه کلمه حسابان نخوندم
"چگونه احساس باهوش بودن زندگی من را خراب کرد"
"و متاسفانه تونستم از راهنمایی سمپاد باشم"
"از یه جایی به بعد هویت تو با درسات تعریف میشه"
بعد حدود 5 ماهی که دوباره دارم مستمر به تراپیست مراجعه میکنم متوجه چیزای جدیدی شدم. در مورد خودم و راجع به اهمیت احساسات.
بچها جون احساسامون همون لحظه که ما به دنیا میایم شروع میشن و واقعا واقعا اساسی ان. ستونای اصلی هویت بر اساس این که تو ذاتا به چی چه احساسی داری شکل میگیره و وای به حال کسی مثل من که از بچگی تو گوشش خوندن ادم احساسی بازندست. این حرفو احساسی ترین ادم زندگیم بهم میگفت. فکر کنم مخاطبش من نبودم، حسرتا و باختایی بود که سر احساسش داده بود. ولی خب انقدر بی احساس زندگی کردم که هویتمو گم کردم و یه قالب جدید خوشگل بی نقص دختر خوب ساختم که متاسفانه چون با چیزی که واقعا دلم میخواست باشم و حتی خودمم باورش نداشتم و به نظرم بی ارزش بود( هر چیزی به جز قالبی که ساخته بودم بی ارزش بود!) فاصله ی زیادی داشت مدام خودمو به در و دیوار قالبه زدم.
چقدر نوجوونیم خوش نگذشت. چقدر کدر و دور و منزوی گذشت. چقدر طفلی بخاطر قرار گرفتن تو جاهایی که واقعا بهشون تعلق نداشت تحقیر شد.
از احساست دور میشی، منطقتو مثل تاج بالا میبری، حالت با زمینه های اصلی زندگیت خوب نیست چون انتخاب تویِ واقعی و انتخاب احساس و قلبت نیست!..
خوشحالم که متوجه این داستان شدم. هر چند دیر. اما جای شکر داره.
فروپاشی بود پروسه ی درکش.
منِ واقعی دلش نمیخواد کتاباشو با خودش ببره اینور اونور. دلش نمیخواد پنج شنبه های کلاس دهمش پانسیون بمونه. دلش نمیخواد از دور سبک زندگی دلخواهشو نگاه کنه و انقدر باورش شده نقش بازی کردناش واقعی ان ته دلش اون طرفو مسخره کنه چون نه نمره هاش بالاست نه افتخار درس خوندن تو بهترین مدرسه رو داشته نه بلده کنفرانس هوش مصنوعی انگلیسی بده ...همین؟ همش همین واقعا؟آدما فقط همینن؟
تازه دارم متوجه میشم نباید لبخند بزنم وقتی کسی جلوم مزه میریزه که " میگن آدمایی که زیاد با خودشون حرف میزنن به هوش بالاشون ربط داره". و اتفاقا باید نگران بشم که منی که از اجتماعی ترین آدمایی ام که میتونی ببینی و میتونستم مثل یه پادکستر نانس و بداهه حرف بزنم ، چرا باید بیشتر از 80 درصد حرفام با خودم باشه بجای آدمایی که واقعا از تعامل باهاشون آدم خوشحال تری ام؟
حرفای توی سرمو نوشتم، اوضاع اونقدر که الان به نظرت میاد تیره و کسل کننده و مرده نیست؛ اتفاقا نرمال میگذره. چون دارم درستش میکنم.
بعد 18 سال باید کشف کنم من چیارو از خودم قایم کردم؟
من تولید محتوا رو واقعا دوست دارم. پادکست، ادیت، نوشتن و ...
من بال بال میزنم که شاغل بشم و هر کاری که از دستم بر میاد رو بکنم تا روزی بتونم بگم کارآفرینم. تنها رویای بچگیمه که انقدر دست نخورده نگهش داشتم.
وقتی اسکیت میکنم مودم پایین نمیمونه چون ذوقم براش وحشتناک زیاده.
من با آشپزی حرفه ای میونه خوبی ندارم چون با هر طعم جدیدی کنار نمیام ولی کیکای من بچه های من ان.
من یه طراحم. چقدر شانس اوردم که تونستم تجربه گیم دیزاین داشته باشم تا بفهمم این دقیقا همون کاریه که همیشه دلم میخواست بکنم و خودمم نمیدونستم چجوری باید توضیحش بدم. طراح فضای سه بعدی و مکانیک حرکت و معمام.
از سرچ های زمان بر ستایش 14 ساله که یادم میاد و هنوزم بهشون علاقه دارم چند زبانه بودنه، شهر گفتنه، رقصای مختلفه، همیشه زندگی تحت الشعاع ورزش داشتنه، حوصله سریال طولانی نداشتن و فیلتر "مینی سریال" گذاشتن برای انتخابای جدیده.
نمیدونم دارم خیلی جزئی یا خیلی کلی فکر میکنم. ولی برای خودم خوشحالم. بزرگ شدن انتخابای سخت و تاثیرگذار روی ادامه زندگی هم به همراه داره.
امیدوارم بتونم بسازم و از پسش بربیام.
این روزا آمیتیس و طاها رو پیشم دارم. بلاخره آدمایی که خودشونن و میتونم باهاشون صمیمی باشم=)
هنوز کلی امیدوارم:)
تعداد زیادی از وبلاگ هایی که میخوندم دیگه فعالیت ندارن.
اگه هنوز مینویسید کامنت با لینک وبتون بذارید.
وبام تموم شده🙁
اگه لازم بود دوباره دکور اتاقمو بچینم ماکسیمالیست درونم بیدار میشه و یقینا دیوار با تکسچر گورخری خواهیم داشت