
آشپزی و شیرینی پزی جزو کارایی هستن که واقعا میتونن سر حالم بیارن. سر و کله زدن با کلی بو و رنگ و مزه و بافت بهم حس سرزندگی میده. یه آشپزی تنهایی اصولا چیزی که میتونه بهترم کنه.
در مورد عکسا باید بگم، اون دلمه رو اولین بار بود که پختم، خیلی خوب شد مزه ش، فوت کوزه گریش اینه که اخرش که دلمه هارو روی هم تو قابلمه چیدین روش مخلوط آب و شکر و رب انار بریزین و بذارین روی شعله.
پاستام هم یکم سس اش تبخیر شده میدونممم.
اون فرنی هم پخت و پز افتخاریم برای پارتنرم بود. عاشق غذاهای آبکی و بر پایه شیره. حتی سوپ شیر.
کمبوده آبه چون من دارم روزی بیشتر از ۸ لیوان آب میخورم.فکر کنم خیلی بیشتر. دلم دریاست در واقع. هیچ تصوری نداری روزی چندتا پارچ تو اتاق من خالی میشه.
و بذار باهات روراست باشم، پوستم از این رو به اون رو شد. هیچ محصول و رژیمی اینقدر تاویر نداشته تا حالا🫴🏼
بعد از اینکه اشتباهی کتاب تستِ فیزیک پایه رو از کتابخونه برداشتیم، جیغ میزنیم و کتابو میندازیم و فرار میکنیم. بعد که دستامونو با آبِ مقدس شستیم، با آرامش هر چه تمامتر فیزیک3 جونی رو برمیداریم و خوشحال تست میزنیم🎀
پسر کوچک من بزرگ شده، رفتارا هاش آروم ترن و قدم هاش بلندتر شدن. انقدر آروم و انقدر بلند، که وقتی از راهروی جلوی در اتاقم رد میشه متوجه نمیشم کسی که رد شد پدر مادرم بودن یا برادرِ همیشه کوچک ترم.
منواقعا واقعا عاشق آخر هفته هام🩷
به شرطی که صبح جمعه آزمون قلمچی و عصر پنجشنبه آزمون ماز نداشته باشم.(که ندارم)
پسره از اونایی نیست که بعد ۳،۴ ساعت بی خبری از همدیگه اول تکست بده حالتو بپرسه. از اونایی نیست که احترام تو کارای روزمره و به شدت کوچیک مثل ladies first رو انجام بده. بی برو برگشت و بی منت خرج مادی کنه؛ و معتقده این کارا جنسیت ندارن.
به نظر منم ندارن! ولی شخصا به نظر من تو همه ی این کارا پسره باید غالب تر باشه و "بیشتر" انجام بده. (اگه گرایش خاصی نداری و این حرفمو انکار میکنی ، به نظرم باید تو رابطه واقعی تجربه ش کنی و میبینی در غیر این صورت، واقعا با رابطه ت بعد یه مدت احساس راحتی نمیکنی).
و میدونی، این پسری که این تفکراتِ نسبت به جامعه عامِ مردم ایران، "نوگرایانه" رو داره، قاعدتا تهش میره پیش دختری که اون هم تفکراتش " نوگرایانه" ست. و میدونی این یعنی چی؟ روابط گسترده و کلّی " زندگی من و کارام به تو چه ربطی داره".
شاید باید به تعریف رابطه برگردیم. به اینکه لفظش هم، از مسئولیت در قبال آسودگیِ و تکمیلِ روحِ دیگری، سرشاره.
یک بار تو سن کم این جمله رو کشف کردم و هنوزم بهش معتقدم، اینکه اگه توی رابطه ت حالت خوب نبود واقعا خودتو معطل نکن. منظورم چالش ها و بحث های رابطه نیستا! اونا که لازمن! عمق واقعی بودن یه رابطه توی چالشا مشخص میشه!
منظورم حال کلی دلته. همواره بد بودن، یعنی دوتا تیکه پازل که شاید خیلی هم ارزشمند باشن به تنهایی رو، داری به هم فشار میدی که مچ بشن . شاید حتی تصویرای روشون شبیه هم باشه و هر کس ببینه، حتی خودتون ببینین، شک نداشته باشین که به هم وصل میشن .. ولی دوست عزیز اگه وصل میشن پس چرا وسطش گوشه هاشون داره تا میشه؟!!
و این جمله ای که گفتم بهش معتقدم، به نظر خیییلییی راحت و اصلا در حد اطلاعات عمومی به نظر میرسه. ولی چی میگی اگه بهت بگم احساس عشق بی حسی در برابر یه سری حقیقت ها رو به همراه داره.(احساس توهمِ عشق باشه که دیگه بدتر. زودگذر تر و شدیدتر!).
خلاصه بگم. رابطه واقعی که خاله بازی نباشه و واقعا هدف مند باشه، پر از چارچوب و به معنای واقعی "تعهد" عه( منم نوه ی هیتلرم و میگم اگه اینطوری نباشه، پسسس خاله بازیه).
اون جزوی از ماهیتته. اون درد داشته باشه ، تو دنبال درمان برای جفتتونی! چون قسمتی از اون در کالبد و حقیقتِ تو نفوذ کرده و تو هم درد داری.
اون جزوی از امنیتته. بعد سنگین ترین بحث ها همکه پیش میان، هیچ کدوم از راه حل های روی میز، نشونه ای از رفتن و جدا شدن نداره. کدوم عاقلی برای شیشه عمرِ ضربان های نا منظم قلبش نمیجنگه؟
همچین حس هایی، خریدنی نیستن، هر روز پیدا نمیشن، ساختنی ان و زمان میخوان...
برای همتون آرزو میکنمش،،، عشق واقعی رو. برات مثل آب روی آتیش توی بازارِ بنزین فروشاست:)
ببین، حتی لازم نیست فکر کنی!!!
میشه قسم خورد، وقتی یه اتفاق ناگهانی خیلی عجیب تو زندگیت میوفته در حالی که من از آدمای نزدیک بهتم، صدرصد به من یه ربطی داره:)
نه تیکه ست نه چیزی. جدی ام.
راجب اینکه اون اتفاق انقدر عصبیت میکنه که میخوای خودتو پرپر کنی یا اینکه خوشحالت میکنه و نمیدونی باید از کی تشکر کنی هم میشه حرف زد🫴🏼
اعتراف میکنم به وقتش بدجنسم.
دینی دبیرستان در واقع بهت دینی یاد نمیده، بهت یاد میده یک مفهوم واحد رو در طول ۵،۶ صفحه تو قالب جمله های متفاوت بگی و نمره ت به یسری کلمه بند باشه
Of course که بچه ها به هم جزوه نمیدن که نکنه کسی پیشرفت کنه😂
Of course که جواب سوالای همدیگه رو از قصد نمیدن و میگن" وای اینجا رو بلد نیستم خودمم" و " بخدا اگه یادم باشه"☺️
Of course که بچه رفته مامانشو اورده مدرسه بگه اون بچه باهوشه کلاس رو کرده کلاس خصوصی خودش چون سرعت فهمیدنش بالاست و از معلم سوال میپرسه😂😂😂
Of course که کلی لوزر و پوزر دور هم جمع شدن فقط چون بلدن سرشونو مث مرغی که میکنه تو برف بکنن توی کتاب ، و وقتی وقتشه یک بحث جدی بکنن، سرشونو میگیرن و ادای سردرد میان☺️
Of course که برای اینکه جو اونجا قابل تحمل بشه برای اون تعداد خیلی محدود آدمای نرمال، باید جور بی مرامی و بچه سال بودن بقیه شونم بکشی🫴🏼
Of course که دخترا با هم میرن تو رابطه و اکیپای لوس و احمقانه تیریپ روشن فکری شون که پر از شعر و کتاب و متنای مثلا ادبی عه تو دیلی هاشون با عکس اسمون و قهوه پره🫴🏼
Of course که آدما اینجا فیکن
Of course که خبری از رفاقت واقعی نیست
کاش یکم وقت خالی داشتم مینشستم ازمون ورودی هفتم سمپاد امسال رو میدادم:)
به جاش دارم ازمون قلمی و ماز این هفته رو میدم🎀
تا حالا به میوه دقت کردی؟ یه بافت گیاهی مزه دار خنک اونم با کلی تنوع و ساختاری که همه چیزش به همه چیزش میاد. میخوریش و میدونی داره سالم ترت میکنه🥰😂 عاشقتم میوه🩷
+چرا دیوار رو رنگ زدی؟
-مثل قبل سفید نبود.
+دیوار اتاق تو هیچ وقت سفید نبوده.. شاید چون از اول بنفشش میکردی عقل کل
-سفیدی نه در معنای خودش، به معنای خالی بودنش.
+عادت کردی کلمه هاتم معنی کنی؟تو نامه ای که برای طاها نوشتی دو بار این حرکتو زدی.
-فکر کنم بحث زاویه دیده. چیزایی که اصولا ساده به نظر میان در واقع ساده نیستن. مثل آسمون و ابراش. شاید دقیق نگاه کنی به اندازه یه کتاب داستان مصور، شکل پیدا کنی. مثل حرف ها و کلمه هاش. با این تنوع آرایه ای که استفادشون کار عادیمونه توقع برداشت یکسان چند نفر از یک حرف نمیره.گمونم جذابیتش به همینشه ولی بعضی وقتا لازمه دقیقا فکری که تو مغزمه رو منعکس کنم رو مغز تو.
+دیوار چطور؟
-این دیوار خاص از این اتاق خاص، آلبوم خاطراتمه. اثر انگشت هایی که از آدمای مختلف روش مونده بود قبل خواب رو شاهرگم حس میشد.
+نبض آدم مرده که گرفتن نداره.
-بیشترین کسایی که معمولا نبضشونو میگیرن اونایی ان که نیمه جونن.
+ سر و صورتشونم خونیه، یه چشمشونم در اومده، همون یک چشم باقی مونده هم وحشت زده به نظر میاد. و آنچنان جانی نمانده که زبانی بچرخاند و زیانی برساند؟
- خیلی خیال میبافی تارا.
یه درس زندگی بزرگ گرفتم.
اگه داری سعی میکنی با کیفیت زندگی کنی، چه از لحاظ مادیات چه معنویات و اخلاقیات؛ اگه داری برای یه هدفی تلاش میکنی؛ در کل اگه نقطه پررنگی توی زندگیت هست که برات ارزشمنده، واقعا واقعا سعی کن عموم ادمای دورت نفهمنش...
گفتنش تناقض بزرگیه با باور عمومی، ولی واقعا سعی نکن ویترین کار رو عالی نگه داری. بهت ضربه میخوره . دیده میشی در واقع میای تو چشم! یه رفتار و لایف استایل به معمولی ترین روش ممکن فکر کنم خیلی به صرفه تره...
میتونی تو خلوت خودت آدمی باشی که میخوای:) آدمی که سرش به تنش می ارزه... در هر صورت این ورژنت خودشو جای مناسب پرده برداری میکنه، وقتی لازم بشه.
افکاری مرتبط با مهاجرت تو سرمه.
برای بعد از کنکور... میدونی چیه؟ دارم فکر میکنم رود مپش رو بنویسم و امادگی برای کنکور و نهایی و مهاجرت رو موازی هم پیش ببرم. در نهایت میشه انتخاب کرد. حداقلش اینه که اگه راهم باز شد و نرفتم، با خودم میگم موندن انتخابم بود. نه شرایطی که تحت تحمیلش تکون نخوردم.
براش منطقیه. نیست؟
میدونی که رفتِ من ، برگشت داره. خاکم، بارون ابرای غالبا خاکستری تهران رو نخوره ترک برمیداره:>
ولی به نظرم نهایتا، mission accepted.
از راز های مگوی این وبلاگ اینه که اون روزای اول که شروع کردم اینجا نوشتن و برچسب "برای شخصی متفاوت در هفت میلیارد موجود دو پا" رو ساختم، از داداش دوستم خوشم میومد.
تو بایگانی خاطرات اون موقعم میدرخشیدا:) دوست داشتم یه بار ببینمش صرفا محض اینکه بدونم چقدر تغیر کرده و هنوز به نظرم متفاوته یا نه. فکر نکنم.
به کنکوری جدید سلام بدید(نه تو گفتینو، محض رضای خدا)
همه چیز مثل همیشه ست. مثل همیشه کیلومتر ها دور تر از حاشیه.
هیچ اتفاق جدیدی نمیوفته... و حقیقتا خداروشکر:)
البته، اگه ناگهان کمرنگ شدن حس و عوض شدن دید به همهههه ی آدما از خانواده گرفته تا بقیه رو اتفاق جدید حساب نکنیم.
نمیدونم چه خبره که همه رو دارم پشت یه شیشه ضخیم از سیاست میبینم.. ولی در هر صورت، من سمپاد درس خوندم. بین سیاست سمی آدما زنده موندن عادت شده=)
ولی از حق نگذریم خیلی چیزا بهتر شده . با تغیرایی که دارم میکنم حال میکنم. درود بر گذر عمر.