
کم رنگ شدن لبخندش از روی بام صد رنگ 111، پرواز سایه اش از آغوش من و مرز وطن.
باور میکنی بند انگشتانم برای حصار پیچ گیسوانش درد می کند؟
جاده ی مجهول الختام نگاه و خاطره مان ضمن دیواری به خاتمه رسید: او رفت!
+روایت مشترک انگشتان مشت شده ی من و تو ،نوایی از امید دارد.
پس با لبخند بدرقه اش کردم، شاید که مسری باشد.
بیداد جای خالی اش مانع شنیدن نجوای دو چهره مان نشد:
+ پس زنده باد تقدیر و سرنوشت...
ملامتم نکن! غیبت نوازشش بر کلاویه ها بود که موسیقی روزهایم را بی معنی کرد.
درمانگر، مدعی مرهم، مجرب زخم. منظور همه حول یک نظر می چرخید:
-هنوز زیستا و زایایی! غیره مفاهیم و معانی چرخ سپهر ارغوانی را دریاب!
+مگر دارد؟
-دارد. بیش از آنچه ظرف ذهن مبعود خردی چون تو باشد.
+ثابت کن.
گفتم و شنیده شد. خالق و مخلوق، به جد ردیف خلق مفهومی شدند که شلاق زد و زبانم برای اعتراف به اعجاز را خلاق تر از همیشه چرخاند.
-دیر نکردی. هنوز ساعت شمار و دقیقه شمار و ثانیه شمار، در راستای شمال منطبق نشده اند. خوب نگاه کن. نگذار فعل اولین جمله ام مثبت شود.
مکالمه با سکوت وجوه و غشای 111 مشوق تراوش امور حقیقی شد:
+اعتراف میکنم.
-معطل نکن!
-اعتراف میکنم سردی نگاهشان گل خشت به خشت وجود آدمم را تَرَک داد. اعتراف میکنم، قصد و سهو نارو هایشان درست و غلطم را به شک انداخت. اعتراف میکنم، رفاقت نکردم چون رقابت نمی خواستم و اینجا هر دویشان به هم دوخته شده اند. اعتراف میکنم، دست یاری بخش و آغوش زندگی بخشمان را دریغ کردیم و چشم بستیم بر نجات آن غریق. اعتراف میکنم سه بافه و خشم و زخم و حسد را گرفتیم و طنابی بافتیم که فقط خودمان را بالا بکشیم و از گستره ی ارض آزادی فاصله بگیریم.
-تماما شب بودید!
+اشتباه نکن.
-حتی شب هم به این سیاهی نیست!
+اما شب و روزمان طبق اصول بود.
-هر چی میخواهی بگو، هیچت را میشنوم. مطلقا عطری از انسانیت بر جامه ندارید.
+اصل اول:عدم قطعیت. تاریکی وجودمان به سان ذرات منفی یک مجموعه ی نهایتا خنثی بود. ملزوم به مکمل. ملزوم به روشنایی.
-آنچنان روشن به نظر نمیرسید.
+اصل دوم: قضاوت را به نظر مبتنی نکن. چرا که هر منظره چند وجه دارد و ناظران کسی نیستند جز بنده های ساده خدا.
-نه قضاوت و نه قطعیت؟ نسل تو عادت به حذر ندارد. از ممنوع هم به مَجاز، برداشت مُجاز میکنید.
انحصار طلبی معانی بنیادین را ترک کن. در جهانی که غایتش مرگ است این چنان جای مجادله نیست!
+اصل سوم: غایت ما مرگ نیست. باور راسخ مان پایه مبنی بر روح و روحیه دارد. نقطه ای انتهای جمله هایمان نمی آید. شاید برای اعتراف زیاده روی کرده باشم. فرصت در چرخه ی تکرار نادر نیست! سفیدی و سیاهی مان را در هم میپیچیم. باشد که پلی باشد به سوی نوری که این یک بار هم که شده، به لمس اصل قطعیت، نسبی معنی نشود.