
حس میکنم مغزم شده آینه ای که انرژی های بد رو روی قلبم ساطع میکنه.
ظاهرا روحت چندشبیه خیلی دلتنگمه.کاش میتونستم بگم از هر شب دیدنت توی خوابام اونم توی بدترین حالت حداقل حس دلتنگیم برطرف میشه،اما من فقط میترسم.من خیلی خیلی میترسم.نمیخوام دیگه ببینمت.یک سال پیش مردی.یک سال پیش برای همیشه تموم شدی.ولی من تازه باور کردم.این باور کردن تا الان فقط عذاب و قلب درد بوده.
فکر نمیکردم هیچوقت اینو بگم ولی کاش از حافظم پاک شی .درسته که وقتی زنده بودی برات یه دنیا ارزش و محبت قائل بودم ولی الان دارم با یادت اذیت میشم.
چندبار دیگه باید با مامانت دست بدم و ندونم حسِ توی نگاهش تنفره یا دلسوزی یا دلتنگی؟که همشم بده...
چندبار دیگه باید سنگینی نگاه باباتو حس کنم و مطمئن باشم وقتی به من نگاه میکنه 100% داره به تو فکر میکنه؟
چندبار دیگه میخوای وقت و بی وقت یادم بیای و ته دلم خالی شه؟
چندبار دیگه آمبولانس و بیمارستان ببینم و نفسای متقاطع و دستای سردو چشمای بازت برام دوره شن؟
تو مردی ولی من هنوز زندم و میخوام زندگی کنم.میخوام شاد زندگی کنم.
کاش برای همیشه یادم بره تورو دختردایی کوچولو.
هنوز جرئت حقیقتو نذاشتم.حواسم هست:)
ولی طلا و لیتل گاد گفتن باید چالششونو برم:>
و یچیزی
تولد من و طلا تو یه روزه:)))
فکر میکنم حدود ده سالش بود.
بهش گفتم حرکتت که تموم شد بپر کیاب بکش(Heyyyyy🤛🏻)
حرکتش تموم شد.از جاش بلند شد،گارد گرفت و صاف ایستاد:حالا کیو آب بکشم؟😂😂😂
برای هزار و چندمین بار میخام قسمت 5 به بعد هری پاترو ریواچ کنم.
بیکار نیستما،جزو تفریحات سالممه:)
حدودا از اول تیر هر کس تو مکالمات روزمره حالمو میپرسه طبق معمول میگم"اوکیم" ولی همون لحظه یادم میاد اوضاع چقدر"راکد" و "ساکن" شده تو زندگیم.
چندجایی شنیدم و خوندم کسی که امروزش از دیروزش بهتر نباشه باخته(یا همچین چیزایی)
ولی الان متوجه یچیز دیگه شدم.
جدا "سکون" عامل "پسرفت" عه؟
از اونجایی که امشب تولد 16 سالگیمه،بیاین ایده بدین یه هدف جدید مشخص کنم:)
تا سال آینده،همچین شبی.
ملکه برفی:
گاهی فکر میکنین دلتون میخواد ناپدید بشین؛
ولی درواقع دوست دارین یه کسی بیاد و بگرده و پیداتون کنه