
همون شب یلدایی که گذاشت و رفت،حس میکردم قراره برگرده و سربزنه.ولی خب نمیدونستم دقییییقا چی تو سرش میگذره...
مرد حسابی تو که رفتی،تو که گفتم برگرد برنگشتی،چرا سه ماه به سه ماه میای خودتو یادآوری میکنی؟
دیدید که من با خودم کنار اومدم و با میو خداحافظی کردم.
پس میخوام اتمام حجت کنم.حالا که باز اومده سلام داده،من قرار نیست جواب سلام بدم.
از اوضاع مدرسه شروع میکنم.امروز 31 خرداد 02 عه و من برای آخرین بار با عنوان دانش آموز رفتم فرز5:)
وقتی به سه سالی که اونجا گذروندم فکر میکنم حس عجیبی بهم دست میده،حیف که به قول مشاور،احساسات زیادی وجود دارن و من خودم رو بین خوشحال و ناراحت و مضطرب و آسوده گیر انداختم.قابل توصیف توی یک کلمه یا یک جمله نیست.ولی مسلما بارِ دلتنگی خیلی سنگینی رو شامل میشه.اضطراب جدایی از تعلقات رو به وضوح میتونم حس کنم.اما در نهایت خیلی هم خوشحالم.تجربه های خیلی خیلی قشنگی برام رقم خورد که اگه توی فرز نبودم مطمئنا دیگه برام اتفاق نمی افتادن.یکیش اکیپ سم...یکیش معلم ادبیات و ریاضیم...یکیش اورنگ...بزرگترینش حلقه!:)
وقتی سعی میکنم خاطراتی که با بچه ها توی طول این سه سال ساختیمو مرور کنم مغزم مثل کامپیوتری میشه که میخواد فایل های یک فلش رو کپی کنه.حجم داده ها میره بالا و هر کدوم فقط چند صدم ثانیه میان و رد میشن.نهایتا مغزم که علاقه زیادی به جدول بندی کردن و فلوچارت بندی و اولویت دادن به همه چیز داره،توی آنالیز این حجم از اطلاعات یهویی ناتوان میمونه و تا چند وقت دیگه خیلیاشون پاک میشن،که مطمئنم جزو الگوریتم حافظست که خیلی چیزا رو پاک کنه،،،ولی فکر کردن بهش میتونه برای مدت طولانی دمغ ام کنه...
فرز پنج با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد.حس خیلی خوبی دارم،در حدی که رفتن شبنم از اینجا بعد 7 روز،هنگ گوشیم،سرو کله زدن با امیر و کنسل شدن قرارم با دوستم هم نتونست خرابش کنه.
به آینده امیدوارم:)
جان به جانان کی رسد؟ جانان کجا و جان کجا!
ذره است این، آفتاب آن، این کجا و آن کجا!
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم، شوقم، شرارم، چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم، کنون
او به جز من، من به جز او نیستم!
اگه یه روز رفتم یادت نره روحم لبخند کنار لبتو میبوسه.
اگه یه روز رفتم یادت نره من باد توی درختام که سعی میکنم قشنگ ترین ترانه رو برات بسازم.
اگه یه روز رفتم یادت نره من اون گنجشکیم که اومده پشت پنجره اتاقت.
اگه یه روز رفتم یادت نره من اون قولی ام که باید سرش بمونی و هر طور شده موفق بشی.
منم یه گوشه برات دست میزنم
بدون اینکه بفهمی دقیقا کنارتم،همیشه و همیشه.
قول دادی که اگر زِ دست من گُل گیری
همه را رها کنی و سهمِ قلبم باشی
لعنتی حیاط خانه ام گلستان شده است
میشود فقط کمی،کمی به یادم باشی؟
میخوام بنویسم
از خوابم بنویسم
از فکرای جدیدم بنویسم
از حسی که نمیتونم اسم بذارم براش.
ولی هر متنی که می نویسم پر از انتقاد و محکوم کردن دیگران و گشتن دنبال یه مقصره.
من که حالم خوبه.این همه انرژی بد از کجا میاد🚶🏻♀️