
متن 1 :
گفتم :من همیشه داستان هام رو تموم می کنم.
گفت: فقط صفحات کتاب تموم میشه، اما داستان های پیچیده ای که درست می کنی هیچ وقت پایان معلومی ندارن !
سمت پنجره رفتم و گفتم :چون روش منه! به مردم نگاه کن. شهربازی میرن و پول زیادی رو خرج میکنن تا با چنگک، عروسک گنده مسخره ای رو از جعبه شیشه ای بیرون بیارن. در حالی که اون چنگک طوری ساخته شده که نتونه عروسک اصل کاری رو بیرون بیاره! این قاعده خیلی از بازی هاست. آدمها باید تا مرز برنده شدن پیش برن اما کسی نباید برنده نهایی بشه! نباید حس ماجراجویی آدمها را از بین برد. آدمها همیشه دوست دارن که بازی کنن واسه همینه که بعضی از نویسنده ها پایان داستان شون را نمی نویسن، شعبده بازها راز جادو هاشون رو به کسی نمیگن و خیلی از آدمها به همدیگه احساسشون رو بیان نمیکنن. چون میترسن که بازی تموم شه...گوش کن مهران، وقتی آدم ها بفهمن که چی توی سرت و قلبت میگذره دیگه دلیلی واسه بازی کردن و موندن نمیبینن. تنها کسانی که می مونن وفادار ها هستنن...
گفت:پس واسه وفادار ها بنویس.
پوزخند زدم و گفتم: وفادار ها ! گاهی وقتا از خودم می پرسم آیا کسی هنوز هم من رو یادش هست؟
گفت: به جاودانگی فکر کن! تو مردنی هستی اما چیزی که مینویسی تا همیشه میمونه!
گفتم: تو سرم پر از داستان های جدید و نقشه های پیچیده است، ولی میترسم مهران! نوشته هایی که خونده نشن چه اهمیتی دارن؟
گفت :نگران نباش بالاخره یه روز خونده میشن. فقط فراموش نکن که باید واسه نوشتن داستان هات خلاقیت به خرج بدی و واسه عملی کردن نقشه هات جسارت داشته باشی.
متن 2:
گفت:آخرین باری که شکار رفتم شکار گوزن بود. خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم .من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت. نفس میکشید و با چشم هاش التماس میکرد... زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسهم باشه ، میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسهش درست کنم، اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی میوفته که سرش آوردم ! از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله ساف وسط قلبش شلیک کنم.
بعدش گفت: تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی...
بهش گفتم: بس کن! تا کی میخوای حرف هات رو توی داستان ها بگی؟! هر داستانی بالاخره یه روز تموم میشه!
بهم گفت: تو یه چیزی رو درباره داستان های من نمیدونی. توی داستان های من، وقتی که فکر می کنی همه چیز تموم شده تازه داستان شروع میشه.
*کدوم بهتر بود؟کامنت بدین لطفا:"
باید یکیشون رو انتخاب کنم...
میگفت برو واسه خودت یه حلقه بخر!
گفتم واسه چی؟
گفت واسه اینکه با هدفات و آرزوهات ازدواج کنی.حلقه رو دستت کن که هرجا خواستی تنبلی کنی و جا بزنی یادت بیوفته یه تعهدی با آرزو هات داری.
یادت بیوفته جا زدن،خیانته و تعهد داری به خودت،به آرزو هات و به قلبت!:)
حقیقتش وقتی کسی که میدونه دوستش دارم حس حسودیمو از قصد تحریک کنه
ترغیب یا غیرتی نمیشم
کلا بیخیال طرف میشم
این اخلاقمو خیلی دوست دارم:)
انتظار برگشتن کسی که ازش هیچ خبری نداری...
یا میدونی رفته و قراره نیست برگرده، اما نمیخوای باورش کنی...
یه نوع جنون خاموشه،یه شکل از مرگ تدریجی قسمتی از توعه.
با فکر برگشتنش میخندی
با فکر برنگشتنش گریه میکنی
با فکر دلیل رفتنش ساعت ها سکوت میکنی
با فکر نکردن بهش عذاب وجدان میگیری
برای اکثر مردم حس غریب و غیر قابل درکیه
ولی توصیفش برای کسی که منتظره همینقدر آسونه،در حد هشت خط.
اول صبح بینهایت قطره بارون دیدیم
بعد بینهایت دونه برف دیدیم
تو کل اون لحظه ها بینهایت دوست داشتم
این یعنی؟
بعضی بینهایت ها از بعضیای دیگه خیلی...خیلی بزرگترن:)
و بازم برای اینکه بفهمی چقدر دوست دارم به بینهایت های بزرگتری نیاز دارم
-من قرار نیست بیخیال بینهایتا بشم:)
راستی=>
قول میدی تا همیشه اولین برف 1401 رو یادت بمونه؟:)))
01.9.14✨
برای درس آزاد ادبیات باید متنی که صرفا برای خودمون تاثیر گذار بوده رو بنویسیم.
این متن میتونه لیریکس آهنگ،یه پاراگراف از کتاب،دیالوگ فیلم یا سریال یا انیمه ،متن یک پادکست یا هر متن دیگه ای باشه.
دقیقا همون چیزی که وقتی شنیدیش یا خوندیش،"قلبتو لمس کرده!"
چند تا ایده دارم،کلی آهنگ و کلی پاراگراف کتاب دارم.
ولی شما هم جواب بدین
چه متنی(آهنگ،کتاب،دیالوگ و ...) قلبتونو لمس کرده؟:))