
ویفر اینجوریه که یه گاز تو اتاقت میزنی
تا یه هفته باید خردههاشو از روی لباست، روی زمین، زیر تخت، توی کمد لباسها، پشت میز تلوزیون،
کشوی دوم کابینت آشپزخونه همسایه طبقه اول و
جاکفشی دم در خونه همسایه طبقه پنجم شوهر عمهی پسرخالهت جمع کنی
مگه جنگه؟
گفت:شبو که انتخاب کردی،دیگه دنبال نور نگرد!
خب...من شبو انتخاب نمیکنم،نباااااید انتخاب کنم!
نباید!!
آقای میم و خانم الف خواهر و برادرن
خیلی هم دیگرو دوست دارن
توی دو تا شهر جدا زندگی میکنن
هر دو متاهلن و دوتا بچه دارن
هیچکدومشون زندگی شادی ندارن،زندگیاشون پر چالشه...
آقای میم امروز صبح با خانم الف تماس گرفت
گفتم که حال روحی هیچکدومشون خوب نیست
ولی پشت تلفن باهم ،با کلی خنده و شوخی صحبت میکنن
زیاد در مورد مشکلاتشون صحبت نمیکنن
خانم الف میدونه حال داداشش بده!آقای میم میدونه مشکلات خواهرش زیاده..
پس بنظرم این خنده های غیرواقعی،فقط میتونن انرژی مثبت رد و بدل کنن
تا الان فهمیدم دیدن نور،شنیدن صدای خنده و تحرک میتونه قسمتی از یه روز خوبو ساپورت کنه!
حس میکنم لای شیارهای مغزم با یه ماده چسبناک داغ پر شده
نمیزاره فکر کنم
نمیزاره ببینم
نمیزاره بفهمم
مغزمو بسته
یکی نیست انگشتاشو بکشه لای شیارها؟
نبود؟
کاش توی همون تصادف
توی سال 87
توی اتوبان تهران کرج
با همون ضربه ای که به سرم خورد
به عنوان یه نوزاد 6 ماهه میمردم؟
ساعت 3:40 دقیقه با دوستم چت میکردم
گفت باید بره مطالعات بخونه
100 دقیقه دیگه بر میگرده
منم گوشی رو خاموش کردم،چندتا تکلیف انجام دادم،چند تا وب خوندم و باز گوشی رو روشن کردم
ساعت 5:20 دقیقه بود
حساب کردم،دقیقا سر 100 دقیقه باز رفته بودم تو صفحه چتش
از اون لحظه تا الان نمیتونم لبخندمو جمع کنم:))

یه دیالوگ تو فیلم The Fault in Our Stars بود که میگفت:
+اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس ميپرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی؟!
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن...
و يادمه يه بار وقتی که نميیتونستم نفس بکشم و قفسه سينهام تو آتش میسوخت، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نُه رو نشون دادم...
بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم.
ازم پرسيد: ميدونی از کجا ميدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹!
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت... بخاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹... دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای یه وقت دیگه...
و الان وقتش بود.
ده بزرگ و وحشتناک،
از دست دادن تو بود...
رفتن تو درد شماره ده من بود!
بین پاکی و پلشتی...
بین یین و یانگ...
میشه نقره ای:)
البته میشه باز اسمشو یه شروع گذاشت!
این مودی که میگیرم و حالا حالا ها هم قراره بگیرم منفیه
ولی عمرا اگه خودخوری کنم!
بنظرم این بار همین انرژی منفیا رو به خودشون برگردونم قضیه جالب تر میشه!...
ینی من آدمیم که ادامه ی جوجوتسو کایزنو نبینم
بجاش رو کلاس زیستم تمرکز کنم؟!
نه قطعا
_lamm.png)
هفته پیش پنج jh کتاب از کتاب فروشی نشر چشمه دلشدگان گرفتم ،
وقتی نیچه گریست ، یک عاشقانه آرام ، ابوالمشاغل ، وابسته ی یک دم ، عصبیت و رشد آدمی
نشستم فکر می کنم که این ها رو بعلاوه ی تمام کتاب هایی که دارم بخونم یا پاره کنم؟!
خوندن و فهمیدن بیشتر ، مسئولیت بیشتر میاره ! فکر می کنم به اندازه کافی دغدغه دارم
ولی شاید جهان و زندگی بهتر از لا به لای همین کتاب ها بیاد بیرون !
+گاهی اوقات معمولی ترین چیزا می شه آرزو. از روزی که به خاطر کبدم رژیم گرفتم، هیچ نوشیدنی شیرینی نخوردم. الان دوست دارم یه قوطی کوکای سرد بگیرم دستم، بشینم لب تخت و طوری سر بکشمش که انگار تو دنیا، جز قشنگی هیچی نیست و تمام آرزوهام برآورده شدن.
خیلی مسخره اس میدونی ؟ من دارم خفه میشم، من دیگه حوصله جنگیدن ندارم یعنی توانش دیگه توم نیست ! دیگه توان جنگیدن ندارم !
وقتی توی اتاقمم همه براشون سواله که چیکار میکنم !؟ و وقتی میگم کار دارم میگن درس که نمیخونی پس کار چی داری ؟! یعنی انگار کل کار من کل مایه وجودی من کل زندگی من درسه و اگر اون نباشه دیگه هیچی ندارم .
خسته ام .